
حالا دیگه تو کیفم سنگینی میکنه. جمعه که به حنا زنگ زدم عصبانی بود از خنده هام. شاید نمیفهمید که خنده های عصبی بود. از اون خنده ها که بعد تبدیل میشه به یه بغض بد و ناجور. بغضی که نه میترکه و نه.... سبک نمیشه....
امروز تالار وحدت غلغله بود. نمیخواستم برم!!! چرا؟ نمیدونم. یعنی حتی برای اینکه وسوسه نشم به رفتن ، صبح دوربینی رو که شب قبل تو کیفم گذاشته بودم درآوردم. اما رسیدم دفتر و نیم ساعت بعدش زدم بیرون. دوست نداشتم اون لحظه سر کار باشم. به حنا و مریم گلی هم نرسیدم که زودتر از من خودشون رو رسونده بودن و حنا که میگفت. نیا. خیلی شلوغه!
ترافیک... ترافیک و من پیاده ویلا رو گز میکردم رو به پائین و صداش تو گوشم بود.... اونم رفت... دلم از حالا براش تنگ شده! برای خودش! برای صداش! برای صداش!!!
چی بگم دیگه؟ گفتنی ها رو حنا گفته!!!