|
|
|
|
|
مجی عزیززززززز... دستت درد نکنه.... viva "for love of the game"i
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:29 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
پنج سال حبس برای این؟؟؟ خدائی باحاله...
عقاید نو کانتی از آن من شقایق نورماندی از آن تو
حلاوت و بی صبری از آن من عشق پانزده سانتی از آن تو
زکاوت و رندی از آن ما ماکارونی ، تمبر هندی از آن ما خیابان شهید قندی از آن ما قبری که به آن میخندی از آن ما
عقاید نو کانتی از آن من شقایق نورماندی از آن تو
اسبتو کجا میبندی؟ آقای من! به چی تو دل میخندی؟ کابوی من! آقا به موئی بندی! سرور من! خانم به چی پابندی؟ سرور من!
ز سفره چه میجوئی؟ با خودت چه میگوئی؟ خاتم من! دیگه واسه چی میجوئی؟ آقا تو چه پرروئی! آدم من.
رکوع..... از آن ما کپی "پدر خوانده" از آن ما کلفتی پرونده از آن ما انتقاد سازنده از آن ما ملی پوش بازنده از آن ما خلقت ناخوانده از آن ما شاید که آینده از آن ما شاید که آینده از آن ما
عقاید نو کانتی از آن ما هر چی تو دلت خواندی از آن تو.... (محسن نامجو)
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 10:26 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
چند روز پیش به مادر خانومی میگفتم که اون روزی که یادم بمونه اول باید مسواک بزنم و بعد رژلب و نه برعکس احتمالا میتونم بگم که بزرگ شدم... فکر کنم باید خودم رو به روان پزشک نشون بدم.... آخه دیروز یادم بود اما امروز باز یادم رفت....
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 18:25 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تاکو درست کردم امروز.... ها ها...غذای مکزیکی و جالب بود اونقدر تند شده بود که خودم نتونستم بخورم و اونهائی که میتونستند هر یه لقمه رو به زور یه لیوان آب فرو دادند و باز از رو نرفتند و به به کردند و ما نیز به قاعده بز اخفش سر تکان دادیم که بله بله....
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:2 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
یکی نیست بگه آخه بابا توئی که هیچی یادت نیست مگه آزار داری امتحان ثبت نام میکنی...اونم در حالی که میدونی قبول نمیشی... نه به اون موقع که تازه فارغ التحصیل بودیم و به قولی هنوز تنمون گرم و تازه ظرفیت کانون مرکز هم ۱۲۰۰ نفر بود و همه عالم و آدم امتحان دادند و هرکی بالاخره یه جا قبول شد و نه به حالا که نه ما تنمون گرمه و نه کانون دیگه اون ۱۲۰۰ نفر ظرفیت داره و الان دیگه رسیده به ۶۰۰ نفر... مردم آزاریه دیگه... یا در واقع خود آزاریه و انگار یه جورائی استرس کم داشتیم و ... همینه دیگه...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 17:0 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا چائی تو سماور زغالی خوردین؟ در اینکه مزه این چائی کجا و اونی که روی اجاق گاز به صورت کاملا بی مزه و لوس تهیه میشه کجا هیچ شکی نیست و هیچ جای اعتراض هم نیست برای کسانی که خلاف این رو بخوان بگن.
حالا همین چائی زغالی هم درجه بندی داره.... وقتی خودت رفته باشی چوبش رو کول گرفته باشی و با تبر به قیمت چقدر تاول کف دستت خردش کرده باشی و بعد با مکافاتی آتیش زده باشی به این چوب و خلاصه همه این پروسه رو طی کرده باشی برای اینکه چهار تا دونه زغال بریزی تو این سماور و چائی دم کنی و اونوقته که این چائی خوردن داره و آیییییییی حال میدههههههههههه!!!
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:53 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
این داستان اینترنت کم سرعت و بی کیفیت عجب زغال خوبی شد اندر باب ترک عادت و اعتیاد ما بنکل!!! حالا دیگه حتی ایمیل هم چک نمیکنم و اصلا انگار نه انگار...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:42 توسط ساناز
|
|
||