تبليغاتX
sunnaz

با فابی پله ها رو میشمردیم... در مورد چهل تا پله ای که اون باید بکوبه و بره بالا چیزی نمیدونم اما در مورد من، خدا قبول کنه تا حالا خونه پرش بیستائی رو بالا رفتم و بماند که تو این بیست تا پله چه ها بر من رفته...اما این پله بیست و یکم عجب پله اعصاب خورد کنی از آب در اومده ... از یه طرف خوب و دوست داشتنیه و از یه طرف عذاب آور...

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:37  توسط ساناز   | 

تا حالا به یه ده خالی از سکنه فکر کردی؟ فکر کردی که ممکنه چه شکلی باشه؟ دهی که مردمش خیلی ساده خونه هاشون رو ول کرده باشند... شاید هیچ وقت نفهمی چرا چون دیگه کسی اونجا نیست که به سوالات جواب بده... منظره ترسناکیه دیدن اون همه خونه خالی. بعضی هنوز سرپا و بعضی مخروبه... دوست داری همچین چیزی ببینی؟ دور نیست ها... نه نیازی به هیچکاک هست و نه استیفن کینگ و نه خیلی های دیگه....باور کن اصلا دور نیست... همین بیخ گوشمون...نه دور تر از همین جاده چالوسی که دل من و تو برای هزار چم و سیاه بیشه اش غنج میره... پل زنگوله بعد از یوش تو راه روبان...برو میرسی... فقط یادت باشه تنها نری..

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط ساناز   | 

دیدی گاهی وقتها میخوای حرفی بزنی اما نمیتونی...یا اینکه کسی نمیفهمه چی میگی...از اون حرفهائی که اگه نگی عقده میشه...بعد یهو یکی دیگه حرف دلت رو جوری ساده  و راحت میزنه که همه میفهمند و اونوقته که میتونی یه نفس عمیق بکشی...!!!

" شرایط سختیه...میدونم...برای من هم همین اندازه سخته... اما اگه قرار باشه همه ول کنند و برن دیگه اینجا چی ممکنه بمونه؟"

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:59  توسط ساناز   | 

چطوری میشه یه حرفهائی رو زد بدون اینکه کسی ناراحت نشه و بهش بر نخوره؟ گاهی وقتها انگار راهی نداری غیر از ناراحت کردن و رنجوندن والا تا آخر عمرت غده میشه و میمونه تو گلوت که نگفتی...

خسته شدم از بعضی چیزها... از کشوندن یه لشکر آدم دنبال خودم و مدام به خودم گفتن که نه دارن لذت میبرن و در واقع اینطور نیست و شاید حتی دارن فحشت میدن که بابا از جون من چی میخوای؟ بذار به حال خودم باشم و من هنوز گریبانش رو گرفتم و میکشم که نه باید بیای... تو بیا قول میدم خوشت بیاد...

حالم گرفته است از اینکه همیشه نقش دختر پرروئه جمع رو بازی کنم و سنگ پای گروه باشم در حالی که همیشه لازم دارم یکی خودم رو هل بده و خودم دنبال یکی میگردم که پشتش قایم شم و بگم من برای چی بیام؟ من که اینها رو نمیشناسم؟

بابا بی انصاف...یه لحظه این فکر به ذهنت رسید که اون لحظه ای که میگی من برای چی بیام یه جورائی داری این بابائی که بهت میگه بیا رو سنگ رو یخ میکنی؟ که یه جورائی بهش بر میخوره که داری میگی من که اونجا کسی رو نمیشناسم؟ پس همینی که داره دعوتت میکنه چیه؟ کافی نیست؟ برای بازار گردی و خرید خوبه اما برای یه جا ساکت و آروم در جوارش نشستن خوب نیست؟ بعد وقتی میپرسی ناراحتی انتظار چه جوابی داری؟ این مدته هیچی یاد نگرفته باشم یاد گرفتم که سرم رو برای انتخاب های نه غلط (که من که باشم بگم یه تصمیم غلطه با درست) اما به ظاهر نادرست بقیه به درد نیارم و به دیوار نکوبم. که آخرش یا یه "به تو چه تحویل میگیرم" و یا جواب میگیرم که "همینی که هست" و خوب منم دوست ندارم به خاطر یه مساله ساده انتخاب کنم بین میخوای بخواه و نمیخوای هری... که آدم اینجور انتخاب ها نبودم و نیستم... اما هر چیزی حدی داره. مگه نه؟

به خدا ادعای بچه بودن و بچه موندن هنر نیست وقتی نتونی بزرگ باشی.وقتی نتونی اون جا که باید مناسب رفتار کنی ... تصمیم دارم بزرگ شم و وقتی مطمئن شدم که بلدم بزرگ باشم و اونجائی که لازمه بزرگونه رفتار کنم اونوقت دوباره برگردم به همین جائی که هستم و فقط خدا کنه یادم نره بچگی کردن و بچه بودن و بچه بازی در آوردن و با آب خالی مست کردن و یه هفته مست موندن...

خسته شدم از یدک کشیدن یه لشکر آدم و هل دادنشون... موندم کی باید من رو هل بده و یدک بکشه... یه جائی دیگه باید به طرفت بگی تا اینجا من کشیدمت...چطوره که یه کم هم تو منو بکشی ببینی چه مزه ای داره... هرچند منم آدمش نیستم که این وسط ترمز دستی بکشم و جفت پا قفل کنم رو ترمز و به ریش اونی بخندم که داره هل میده و عرق میریزه...

خسته ام از احساس همیشگی تحمیل کردن خودم... بالاخره یه جائی به این نتیجه میرسی که نکنه جدی جدی دارم خودم رو بهش تحمیل میکنم و جدی جدی داره فکر میکنه این چرا دست از سر من برنمیداره و نمیذاره به زندگیم برسم؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 13:29  توسط ساناز  

درست به قاعده جانورانی که برای تحدید محدوده خودشون و اینکه نشون بدن از کدوم خیابون تا کدوم درخت حوزه مسئولیت اونهاست و پای هر درخت ( روم به دیوار) کار خرابی میکنن... منم انگار هر جا که میرسم باید یه جوری نشون بدم که اینجا خونه من و کاشونه من و خلاصه محله منه...

خوب در دیار فرنگ به علت کثرت جک و جونور و البته این نکته که ما قصدی برای تحدید حدود نداشتیم تلاشی انجام نشد تا وقتی لونا اومد و ناخودآگاه حدود ما رو هم اون مشخص کرد...

اما خوب اینجا دیگه از این خبر ها نیست و بود و بود تا پیدا شدن موجودی لاغر و نحیف که همین الان تصمیم گرفتم اسمش رو بذارم جینجر... بس که...

میشه یکی بگه به بچه گربه ای که نه کالباس دوست داره و نه پنیر چی باید داد؟ شاید هم ایراد از کالباس و پنیر ماست و جینجر گناهی نداره و هنوز طبعش به آت و آشغال خوری عادت نکرده اونجوری که ما عادت داریم...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم شهریور 1388ساعت 9:38  توسط ساناز   | 

ای جماعت ما رفتیم پارک ارم و بگو دریغ از یه صف که واستیم و در عرض یه ساعت همه بازی های هیجان بالا رو سوار شدیم و جیغ کشیدیم و تخلیه شدیم و برگشتیم و حالا فقط صدا نداریم اما قراره تا ماه رمضون تموم نشده یه چند سفر دیگه بریم و قراره فراخوان عمومی بدیم...

اونهائی که پایه اند لطفا اعلام حضور کنند- ذکر تعداد پایه اعم از سه پایه یا چهار پابه الزامی است و

البته اونهائی که ایمچانات دارند لطفا از ذکر همراه با ماشین دریغ نکنند که راکب زیاد و مرکب کم داریم...

ساعت رفت و برگشت متعاقبا اعلام خواهد شد...

جهت کسب اطلاعات بیشتر با....... خود دانید...

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:47  توسط ساناز   | 

اینجا اصولا یه عالمه عکس باید باشه از این تور هریجان اما ما که لشکر کشیده ایم با همه الات و ادواتمان به منزل دو تفنگدار دیگه... دست بر قضا کابل اتصال دوربین به سی سی رو فراموش کرده ایم و حالا مونده ایم تو خماری عدم توانائی گذاشتن یه عالمه عکس از هریجان...

اما یه نکته و اونم اینه که هر چقدر هم که با بز اعم از کوهی و غیر کوهی رابطه مستقیم دارید اما لطفا این رابطه رو پنهان کنید والا الان مثل من دچار پا درد و اینها میشوید و در بالا و پائید رفتن از پله دچار مشکل...حالا هرچقدر هم که میخواهید در تور محبوبیت کسب کنید اما فردای تور کسی پا نمیشه شما رو از پله ها یدک بکشه....

بماند که ما از رو نمیریم و تا سه چهار ساعت دیگه قراره لشکر بکشیم به اکباتان جهت بازی هفتگی پینگ پونگ...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط ساناز   | 

یه توصیه اخلاقی اینه که وقتی رفتید پارک ارم و از ساعت ۹ شب تا ۱ صبح از صدای خروس گرفته تا غاز و کلاغ و مرغ کرچ و غیر کرچ رو شبیه سازی کردید دیگه بعدش دو شب پشت سر هم نپرید بالای پشت بوم به اعمال بی ناموسی چون اونوقته که مثل من الان صداتون بر نمیاد... حالا از ما گفتن

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:21  توسط ساناز   | 

ای قوم به خواب رفته کجائید کجائید.... معشوق همین جاست بیائید بیائید

 

ای جماعت... در راستای شب سر پشت بوم و نمیدونم چه و چه کارهائی بی ناموسی و عوام فریب دیگه به گوش باشید و به هوش که شنبه آلبوم جدید استاد شجریان میاد به بازار و قراره رکورد بزنیم برای فروش روز اول... این شما و این شما... دستتون درست دیگه

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 13:16  توسط ساناز   | 

نمیدونم خواستن توانستن است یا نه اما میدونم که اگه یه چیزی رو یه عمر واقعا از ته دل خواسته باشی میتونی مطمئن باشی که قبل از اینکه (ره) بشی حتما بهش میرسی... اینم از این...با تشکرات ویژه از... بالاخره من با استفاده از استعداد های نهان و نیمه نهان خودم و البته راهنمائی ها و اموزشهای تئوری و عملی معلم گرام!!! ... موفق شدم موتوری رو برونم...حالا کیفیت این روندن بمانه اما خوب همین که چند متری جلو بری بدون اینکه کله پا شی یا خاموش شی خودش کلیه... در ضمن با کمال ببخشید و معذرت خواهی از ساکنین محترم پارک دوستان که ساعت ۹ شب هم از دست من رهائی ندارند  هرچقدر هم که صدای اگزوز رو با چپانیدن دستمال خفه کرده باشی بازم بالاخره صدا میده دیگه...

ها ها... جاده چالوس من دارم میامممممممم...کسی نمیاد بریم؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:40  توسط ساناز   | 

هی من میگم تهران شب از تو دور است و هی شما بگید نخیر هیچم دور نیست.... بفرمائید...آفتاب آمد دلیل آفتاب... کدوم مملکت گل و بلبلی رو میتونی پیدا کنی که سینماهاش روز روشن رو ول کرده باشند و سانس ها رو در شب تار اونم نه تا نصفه شب بلکه تا خود صبح کش داده باشند و مرد میخوام مثال بیاره از هر جای دیگه دنیا که همچین پدیده ای بشه توش پیدا کرد...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:34  توسط ساناز   |