|
|
|
|
|
یادمه همین جا... هزار و اندی پیش نوشتم که هر چیزی رو باید یک بار هم که شده امتحان کرد و هر چیزی ارزش یک بار امتحان شدن رو داره و زندگی کوتاهه و از این حرفها... فقط ایراد ماجرا اینه که بعضی چیز ها رو اگه یه بار امتحان کردی بعدش هی دلت میخواد و اون وقت باید چه بکنی وقتی اون چیز دیگه در دسترس نیست؟ هی پروشات برس به داد.... من از دست رفتم...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 0:7 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
اینجوری میشه که به قول راننده تاکسی "آقایان شب تصمیم میگیرند و دستور میدهند و صبح که بیدار میشوند می مونند که چه طوری این تصمیم رو ماست مالی کنند که معلوم نشه موقع اتخاذ تصمیم مربوطه چقدر سرشون گرم بوده..."
اینکه مسئولین چقدر روز سه شنبه فحش بارشون شد خدا عالمه اما روز سه شنبه خیابون ولیعصر چیزی نبود جز یه سبرک بزرگ با یه عالمه فحشی که از در و دیوار نثار اونی میشد که این تصمیم رو گرفته و این وسط... میخ هائی که کوبیده بودند جای دیدن داشت و منی که عادت دوربین به دست بودن رو از دست داده ام این مدته و دوربین یادم رفته بود و دلم میخواست خودم رو بزنم...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:59 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
آقا جان من آدم بشو نیستم که نیستم.... حالا چی میگی؟ من کی تونستم اون جائی که باید دروغ بگم؟ کی تونستم اون جائی که باید حاشا کنم؟ همینه دیگه... مصاحبه کاری و این سوال اجتناب ناپذیر در مورد مسائل عقیدتی و من که همیشه یه جواب دارم.... نه!!! چشمت کور دندت نرم.... این دفعه دومه که یه موقعیت خوب کاری رو به خطر میاندازم با این جواب اما درست هم نیمشه....
پینوشت: سلیم خان لطفا سر تکون نده... همه فحش و بد و بیراه های نگفته ای رو که ادبت اجازه نمیده بگی از حفظم...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:46 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
هیچ چیز هیجانش بالاتر از این نیست که وسط خیابون در حالی که شدیدا در خطر ابتلا به آنفولانزای خوکی هستی و از این اگه نمیری میتونی خیلی ساده از وبا و هزار و یک مرض اینجوری بمیری مقدار متنابهی آلوی کثیف و شدیدا غیر بهداشتی رو اون هم با انگشت بخوری و تازه بعدش به دلیل کمبود آب ناچار شی دستت رو تا بازو بلیسی....
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:42 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
همینه دیگه... وقتی سی کیلو اضافه بار داشته باشی و ندونی این سی کیلو رو کجا جا بدی مجبوری دست به دامن بقیه بشی غافل از اینکه این بقیه قراره از فرودگاه مستقیم تشریف ببرند سمنان و جناب آلو که بنده باشم باید ساعت ۱۱ شب بکوبم برم فرودگاه امام تا ۱۵ کیلو کتاب تحویل بگیرم و اینجوری میشه که ساعت ۱۰ زنگ میزنی خونه خلق الله و "هل من..." میطلبی و کار به جائی میرسه که به جای یک نفر سه نفر اعلام امادگی میکنند و جائی برای کتاب نمیمونه... حالا اینکه من تا چه مدت ممنوع التردد هستم در خانه فابیولا و پروشات خدا عالمه...
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:40 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
این چند وقت تنها چیزی که بیست و چهار ساعت داشتم میزدم تو سر هلندی جماعت این بود که مملکت ما این توانائی رو داره که ساعت ۱۲ شب هم همه جا باز باشه و تو ترافیک بمونی و خوب این تا حدی درسته و هر دفعه چشم و چارشون هشتاد تا میشد که مگه میشه و من میگفتن باور نمیکنید خودتون بیائید ببینید...
اما اینکه ساعت ۲ شب بگردی تو خیابان ها در به در دنبال آیس پک یه کم انگار زیادی غلو داره و خلاصه که نشد... این آرزوی آیس پک بدجوری به دل ما مونده انگار...بابا جماعت.... من دلم آیس پک میخواددددد
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 23:30 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
از قديم گفتن وقتي ازت آدرسي پرسيدند و تونستي جواب بدي ديگه ساكن اون ديار محسوب ميشي و خودي. اما تا وقتي نخودي هستي همه سرت كلاهي ميگذارند از تابلوئي اين نخودي بودنت و حالا بايد ديد تقدم و تاخر اين امر به چگونه است كه ما به ظهري كلاهي بس گشاد به سرمان رفت به شهادت دوستان و اطرافيان و به دو ساعت بعدش كسي آدرسي پرسيد و ما به ذكر دقيقه و ساعت ورود و كروكي مقصد بنده خدائي رو با اتوبوس فرستاديم خونه اش و حال بايد ديد خودي محسوب ميشيم يا نخودي و آيا لازمه خودي شدن نخودي بودن اوليه است و يا اينكه بايد كلاهي به سرت بره و پيه از كف رفتن چيزي رو به تن بمالي تا خودي بشي و خلاصه كه با طي مراحل لازمه اينجانب از كسوت نخودي خارج شده و به پيشه خودي وارد شدم فقط بالاي غيرت آيندگان و روندگانتون از پايتخت هيچي نخريد كه نه تنها كلاهي بس گشاد به سرت ميگذارند بلكه ممكنه حتي كلاه هاي رفتگان و آيندگان رو هم كه محض احتياط براي روز مبادا نگه داشته اند با شما دو لا و پهنا حساب كنند و شمائيد و آنچه از كف برفته و آنچه به قيمت خون پدر خريديد... حالا از ما گفتن و از شما و ايضا از خودمان نشنيدن...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 15:13 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
یادمون رفته انگار که مصداق هر پست به نگارنده مربوطه نه خواننده... اگه سوالی هست که این پست مربوط به کیه شاید بد نباشه از خود نگارنده سوال شه تا اگه جائی رو خراب کرده و به قولی به خاکی زده خودش ماستمالی این خرابکاری رو هم به عهده بگیره و شاهد دعواها بر سر مصداق پست نباشه... بدین وسیله در همین جا اعلام میشود در مورد هر گونه تشابه اسمی و شخصیتی بین افراد واقعی و پست ها نگارنده پاسخگو است و لاغیر... والسلام علیکم و رحمته الله و الی آخر
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:31 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
دقيقش رو بخواي اول مهر ده سال پيش بود. 1377. واحد مهينيه هنوز وجود خارجي نداشت و يه دبستان پسرونه دانشگاه ما محسوب ميشد. خانمها و آقايان تيتيش پشت ميز و صندلي هاي كوچولو مينشستند و سعي ميكردند كلي كلاس بگذارند اما خوب خاصيت ميز و صندلي مخصوصا از نوع سايز كوچيكش اينه كه بهت همون خصوصيات رو ميده... پس عجيب نبود گلوله هاي كاغذي كه وقتي استاد پشتش به كلاس بود تو هوا ميچرخيد و خوب استاد ها هم بعله ديگه... كي ميتونه سر كلاسي كه به ديوارش عكس گل و نميدونم چيه بشينه و جدي در مورد قانون مجازات اسلامي حرف بزنه يا اصول فقه رو به يه سري انسانهاي بالغي ياد بده كه همه هم و غمشون اون لحظه اينه كه دست و پاهاي دراز و ديلاق رو چطوري پشت ميز و صندلي هائي با ارتفاع پنجاه سانت جا بدن و در عين حال ابهت خودشون رو هم حفظ كنن!!! كت و شلوار سفيدش روز اول وقتي جلب نظر كرد كه با قد يك متر و هشتاد سانتيش با بچه هاي كلاس دوم فوتبال بازي ميكرد و اينكه ما هم چقدر در جلب نظر اونها موفق بوديم خدا عالمه اما خوب نديده گرفتن دو تا دختر كه رو زمين ولو شدن و ميخندن به دخترهاي مثلا متشخصي كه هم كسر شانشون ميدونن بشينند و هم سعي ميكنند تا اونجا كه ممكنه تميز بمونن خيلي راحت نيست و اينجوري شد كه گروه دو-سه نفره ما تونست گروه پنج شش نفره اونها رو به زير پا گذاشتن قوانين سخت و چغر دانشگاهي راضي كنه و خنده دار اينجا كه حراست دانشگاه ميگفت آخه من به تو چي بگم؟ آخه من كه ميبينم اما خوب شما كه قانوني رو نقض نميكنيد و راست ميگفت... كي ميتونه به دختر و پسري ايراد بگيره كه با فاصله حداقل 10 متر از هم دارند با هم حرف ميزنند؟ ما اينور حياط و اونها اونور حياط و اينجوري بود كه ما اولين نقض كنندگان قانون ممنوعيت روابط جنس مخالف در دانشگاه آزاد اسلامي واحد جنوب شديم معروفيتمون تا اونجائي رفت كه اين نقض روابط همين جوري در طول چهار سال ادامه داشت...قرار هاي جمعه هاي كوه وقتي استاد اخلاقمون ما رو دركه در حالي ديد كه من بي روسري و با كلاه دنبالش كرده بودم يا اونجائي كه دكتر جلوي مجلس من و اون رو دست به يقه ديد يا اونجائي كه تو سلف دانشگاه اشك ميريخت از بلائي كه يه دختر مثل من و تو سرش آورده بود و دست به سرش ميكشيدم كه از اول بهت گفتم اين دختر گروه خونيش با تو فرق داره...هيچ كس و هيچ كس نتونست چيزي بگه و حالا بعد 6 سال بيخبري در حالي ميبينمش كه 3 ساله ازدواج كرده و شده سرپرست دايره حقوقي و از نظر طولي كه فرقي نكرده اما پيشرفت عرضيش قابل توجه و حتي يه جورائي چندش آوره... و من و اون هنوز هموني كه بوديم هستيم و هنوز هم با اينكه مثلا 6 ساله از هم خبري نداريم ميتونيم در نيم ساعت اول دست به يقه شيم يا تا اونجائي كه ميتونيم متلك بار همديگه كنيم بدون اينكه از هيچ كدوم از اون خط هائي قرمزي رد شيم كه گاه و بيگاه به دست و پا كه سهله به سر و گردن آدم ميپيچه و جا براي نفس كشيدن نميذاره... اين معروفيت هنوز ادامه داره انگار...
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 12:23 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
بهش ميگم: "يه خورده هم خودخواه باشي بد نيست ها..."
همچين با چشم هاي گرد نگاهم ميكنه انگار پيشنهاد دادم كه هجويات ايرج ميرزا رو تو دستگاه سه گاه يا دشتي بخونه... خدائي آدم بايد بتونه گاهي وقتها فقط به خودش فكر كنه... نه به دل اين و نه به حرف اون... حالا اينكه اين چيزها تو سرشت من و تو نيست و ازمون بر نمياد كه اول به خودمون فكر كنيم و بعد به بقيه از بد شانسي بنده و جناب عاليه و از شانس اطرافيان... داشتم فكر ميكردم من و تو رو ساختن انگار كه به فكر اين و اون باشيم و تنها كاري كه خوب ازمون بر مياد اينه كه لقمه هاي خواهرانه و مادرانه براي اين و اون بگيريم و بعد بشينيم كنار گود و اين دست پرورده ها رو نگاه كنيم و يا از به ثمر رسيدنشون حض كنيم و يا پا به پاي كله پا شدنشون تو سر خودمون بزنيم و بالا پائين بريم... بيني و بين الله... بيا راستش رو بگو... كسي كه نيست... فقط منم و خودت.. دروغ ميگم؟ غير از اينه كه لذت ميبريم از اينكه درستي ها رو...راستي ها رو بهشون نشون بديم و راه هاي غلط رو از جلوي پاشون بر داريم.. حالا اينكه كي گفته درست ها رو ما ميشناسيم و غلط ها رو فقط ما تشخيص ميديم با كرام الكاتبينه... نه كه من و تو اصلا كج نرفتيم و سر از بيراهه در نياورديم؟ هر كي ندونه من و تو كه خوب ميدونيم تعداد دفعاتي رو كه زديم به خاكي و گاهي تو همين خاكي تازه پنچر هم كرديم... حالا ركورد دار پنچر گيري هم كه باشي اينجور جاها ميموني تو گل تا يكي بياد و درت بياره... اما خدائي..."يه خورده هم خودخواه باشي بد نيست ها..."
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 1:19 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
يه تخت باريك كه بيشتر به درد مرتاض هاي هندي ميخوره تا يه انسان متمدن در قرن بيستم و بيست و يكم ، يه كتابخونه تا خرخره پر از كتاب هاي ريز و درشت از فلسفه و حكمت گرفته تا حقوق و ديوان وحشي بافقي و ايرج ميرزا ، يه خروار عروسك كه بعضي مثل "هيس" وسط بالا خزيدن از ديوار گير كردن و بعضي مثل "يوجين" آواره و سرگردون ميز و تخت و صندلي اند ، يه صندلي لهستاني كه نشستن روش برابره با شكنجه هاي انكزيسيون و يه گيتار كه حالا از صدقه سري غيبت يك ساله و شل كن سفت كن هاي ناشي از سرما و گرما نه تنها كوكش كوك نيست بلكه دچار صدمات جسماني شده و يه سنتور كه بيست و چند سالي ميشه كه به قاعده صليبي كه مسيح تا جلجتا به دوش كشيد داره از اين ديوار به زير اون تخت و ميز حواله ميره و ميزي كه از اولين الف و ب رو به خودش ديده تا داستان ها و پست ها... اينها همه و همه اون چيزهائيه كه يك و سال و اندي براش پر پر زدم... هر چي فكر ميكنم كه چه چيز خاصي تو همين اتاق هست كه براش اين اندازه دلتنگ و افسرده بشم چيز خاصي پيدا نميكنم غير از ذره ذره وجودي كه تو ميليمتر به ميليمتر اين اتاق رسوخ كرده و ديوونه اي رو بوجود اورده كه يه روز به قاعده دكتر جكيل به خون اردك همسايه تشنه است و يه روز به قاعده مستر هايد از فوت گربه فلان كوچه عزادار... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 0:55 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
اونقدر هول تازه كردن خاطرات قديمي و به قولي update كردن اونها هستم كه گاهي يادم ميره بايد براي بعضي آدمها و بعضي كارها هم وقت بذارم و اين ميشه كه اين يك هفته مثل برق و باد بگذره بدون اينكه به روي مبارك خودم بيارم كه سيستم غذائي و خواب و همه چي اونقدر داغان شده كه در عرض يه هفته ۲ كيلو كم كنم و اينم از بركات آسماني... هيچ ديوونه اي ( البته غير از من) فرداي رسيدنش پا نميشه بره بازار كه اونقدر دود بخوره كه تا يه هفته بعدش به قاعده لوله اگزور پيكان جوانان سال سي با اهن و اوهون دود از حلقش بزنه بيرون.... اما همه اينها يه طرف و دور و بر همه اتفاقات بودن يه چيز ديگه... زندگي هم صفائي داره براي خودش... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت 14:52 توسط ساناز
|
|
||
|
|
|
|
|
و اما....
خوب دیگه... بستیم و آمدیم.... حالا دیگه وارد محدوده ۰۰۹۸۲۱ شدیم و مثل همه آدمهای این مرز پر گهر داریم دنبال خیلی چیزها میدویم که برای ساکنین اون ور مرز ممکنه بی معنی باشه... فعلا در عجله به سر میبریم.. بقیه این متن باشه برای بعد
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 18:33 توسط ساناز
|
|
||