تبليغاتX
Sunnaz
شنبه بیست و هفتم تیر 1388
رابطه حسنی و مکتب رفتنش به جمعه روز

تا بوده و بوده چنین بوده که باید از خواب شیرین روز جمعه ات بزنی که یا خودت رو در مقطعی به کلاس زبان و یا تقویتی و هزار و یک کلاس دیگه برسونی و یه زمانی هم برای اینکه بچه ات رو ببری کلاس شنا و تنیس و چی و چی باید از خواب صبح جمعه بزنی.... همه اینها یک طرف و قابل قبول و دندت نرم و چشمت کور...

اما اینکه صبح جمعه اونم در حالی که وسط تابستون سقف آسمون سوراخ شده و بارون به قاعده دوش حمام داره میباره از خواب پاشی که سگت رو ببری کلاس آداب معاشرت مساله ای است علی حده که بدجوری جای فحش و بد و بیراه داره به باعث و بانی اونی که تصمیم گرفت سگ بیاره... خلاصه که لونا رو بردیم کلاس و از آداب معاشرت همان بس که نه تنها دست معلمش رو گاز گرفت بلکه از سر شیطنت و بازی آویزون شد و لباس طرف مربوطه رو هم پاره کرد و این وسط سرشکستگی و رو سیاهی چنین سگ بی تربیتی در کلاس آداب معاشرت برای ما موند...اونم در مملکتی که سگها اگه حقوقی بیشتر از سکنه عادی نداشته باشند کمتر ندارند و  خرج غذای مخصوص و دکتر و مسواک و خمیر دندونشون کم از چهار شکم زائیدن نداره...

 

+ نوشته شده در 16:22 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388
فصل جدید؟
امان از روابط پیچیده....یکی نیست بگه بابا وقتی جنبه روابط پیچیده رو ندارید برای چی پیچیده اش میکنید؟ روابط پیچیده جنبه میخواد و توانائی از نوع بالا... ما که نداشتیم و احتمالا هیچ وقت هم این توانائی رو نخواهیم داشت اما خوب برای اونهائی که دارند شاید بد نباشه که یه کم با قید احتیاط در پیچیدگی روابط خوب بکوشند...

دختر خاله جان در حین یه سری عملیات آرسن لوپن بازانه دستگیر شده و کار به نوعی break up کشیده و حالا فقط یه نفر رو لازم داره که سر و ته قضیه رو از توی این کلاف سر در گم براش حلاجی کنه و رفع مشکل حالا پیشکش...

عنصر break up فعلا در هوا موج میزنه.... جماعت مستعد بالاغیرتا مراقب خودتون باشید.... این مورد سومه در این هفته و ظرفیت حلاجی من محدود.... بماند که در دو مورد اول دست من کوتاه و انتهای رشته حلاجی  فراتر از مرز های بین المللی قرار داره و فقط در مورد دختر خاله جان که الان در فاصله یه دست دراز کردن از من نشسته و داره به جد و آباد پسر های ایرانی مقیم هلند بد و بیراه ناموسی میده دستم میرسه به همراهی و به قولی راه حل ارائه کردن... خلاصه که از ما گفتن....

 

+ نوشته شده در 3:24 توسط ساناز
دوشنبه بیست و دوم تیر 1388
پست مختلط

این از اون پست های قاتی پاتی خواهد بود که نه سر داره و نه ته و اصلا معلوم نیست از کجا سر در آورده... بالاخره پست ساعت ۱۲:۱۷ دقیقه بعد از نیمه شب به افق روتردام بهتر از این از آب در نمیاد...

اما خوب اصرار های سلیم خان به اینکه من همه زندگیم از طریق فیس بوک و میل باکسم شدیدا قابل رهگیریه و انکار ها و لج بازی های من که برو بابا حال داری بالاخره روی من رو کم کرد که سلیم خان کوتاه نیامد و نیتجه اخلاقی ما را رهنمون کرد به یه میل باکس دیگه و حالا صبح به صبح تعداد سایتهائی که باید چک کنم ( به معانی وارد کردن username  و password به ۱۱ رسیده بدون احتساب خیلی از سایتهای بی اهمیت یا اونهائی که به دست فراموشی سپرده شده اند) خلاصه کحه همین الان این آدرس جدید افتتاح شد و در جریان سرکشی به این قلمرو جدید به این نتیجه رسیدم:


 it's funny that you live all your life with books and some times think all these books had no use and gave you nothing maybe just wasting your time and help you to creat an impossible character...a dreamy one...then out of blue you may find this somewhere to just made you proud:o

here is the list of ten books that you should read before you die

first: the Holly Bible -read

second: Gone with the wind-read

third:the lord of the rings- read

forth: harry potter- read

fifth:the stand( by stephen King)-not yet

sixth:the davinci code- read

seventh: to kill a mocking bird- read

eight:angel and demons- read 

ninth:atlas shrugged- not yet and never heard of

tenth:catcher in the rey- read

so when you see someone gave a list, no matter if the source is reliable or not, just these are the books that someone think they worth it to read them before you die and you read 8 out of  ten, then you feel proud a bit.don't you!!!!i

 

+ نوشته شده در 3:13 توسط ساناز
جمعه نوزدهم تیر 1388
ناله های دل...
تصور کن در مملکتی زندگی کنی که طلوع آفتاب ساعت ۵ صبحه و غروبش ساعت ۱۰ شب... مغازه ها ساعت ۶ بعد از ظهر میبندند و از ساعت ۷ پرنده تو خیابون ها پر نمیزنه و زندگی عملا تعطلیه... یعنی با اینکه تا ساعت ۱۱ هوا هنوز روشنه اما کسی از این روشنائی استفاده ای نمیکنه... نه مراکز خرید... نه بار و دیسکو... تازه تابستون هم هست و دانشجو ها بیکار... موندم این هلندی ها چرا افسرده نمیشن؟

خدائی ایرانی ها خیلی باحالن... هیچی ندارن اما دل دریائی و چشم تری هست هنوز.....

 

+ نوشته شده در 14:19 توسط ساناز
جمعه نوزدهم تیر 1388
سرده
اینجا هم بساطیه ها...همچین که امیدوار میشی که هوا داره کم کم یه جورائی قابل تحمل میشه...یهو اونقدر گرم میشه که به مرض خفه شدن میرسی... 

حرارت ۲۷ درجه بالای صفر ممکنه به نظر آسون و عالی و دوست داشتنی برسه اما وقتی به این حرارت ۸۸٪ رطوبت اصافه بشه یه چیزی میشه که دمای ۴۶ درجه مرداد تهران پیشش ملکه است...

و حالا بعد از یک هفته دمای اونقدر بالا... سه روزه که دما به شدت افت کرده... ۱۳ درجه بالای صفر و البته همچنان رطوبت ۸۸٪ ...اما اونقدر سرد هست که وسط روز از پیچیدن یه پتو دور خودت و گرفتن یه لیوان چائی داغ تو بغل لذت ببری... و حالا اضافه شدن بارون و وزش باد دریای شمال هم نور علی نور شده...

خلاصه که هوا چوخ ناجوانمردانه سرد است آییییییییییییییییییییییییییی...و الی آخر...

 

+ نوشته شده در 14:13 توسط ساناز
دوشنبه پانزدهم تیر 1388
من کجا و تو کجا...

گرگ ها خوب بدانند در این ایل قریب

گر پدر مرد تفنگ پدری هست هنوز

گرچه مردان قبیله همگی کشته شوند

توی گهواره چوبی پسری هست هنوز

آب اگر نیست نترسید که در قافله مان

دل دریائی و چشمان تری هست هنوز

 

+ نوشته شده در 20:50 توسط ساناز
شنبه سیزدهم تیر 1388
ای ایران جدید....

امروز قرار ما بروکسله... جلوی پارلمان اروپا و از صبح کله سحر همه دارن تو سر و کله همدیگه میزنن که همه چی مرتب باشه... اونهائی که میخوان پوشیده برن از دو روز قبل به دنبال دستمال و ماسک و کلاه و عینکند که مبادا شناخته شن و اونهائی که کله شون بوی قرمه سبزی میده و به قول خودشون چی شون از بچه های دیگه کمتره که جونشون رو گرفتند تو دستشون و در ضمن بازم به قول خودشون متعلقاتی توی ایران ندارند که نگرانش باشند به دنبال پوستر و چیز های دیگه اند و این وسط این سرود جدید رو صبح ساعت ۵ یکی پیدا کرده و پرینت گرفته و از صبح داره خونه خونه بین ایرانی ها پخش میکنه که یاد بگیریم... سرود قشنگیه... فکر کنم دونستنش جالبه...

 

ای ایران مرزت چه ها کشید

چه خون ها در دامنت چکید

دور از تو شد مهر مردمان

کی بر پا مانی تو در جهان

 

ای..... دشمن تو آشنا و در همین سراست

در کمین عشق و حس و جان و خون ماست

بر حال خویش اندیشه کن

راهی نوین را پیشه کن

در راه نو آزادگی را مبر از میان

ویرانه کن ریشه بربران

 

آزادی بهتر ز گوهر است

کی در تو انسان برابر است

خود برتر از دیگران مبین

خاکت مثل خاک دیگر است

 

تا..... عیش و نوش و سود حاکمان سرای توست

فقر و مرگ و جنگ و غارت از برای توست

بر حال خویش اندیشه کن

راهی نوین را پیشه کن

در راه نو آزادگی را مبر از میان

ویرانه کن ریشه بربران

 

ایران مهر تو برون کنم

تا کی این دل از تو خون کنم

تا زندان هست و شکنجه هست

بر گو با ظلم تو چون کنم

 

تا... گردش جهان بدور آسمان بپاست

سرنگونی ستمگران شعار ماست

بر حال خویش اندیشه کن

راهی نوین را پیشه کن

در راه نو آزادگی را مبر از میان

ویرانه کن ریشه بربران

 

+ نوشته شده در 14:38 توسط ساناز
سه شنبه نهم تیر 1388
هر چیزی حدی داره
حرص خوردن هم حد و اندازه ای داره. گاهی وقتها دیگه به یه جائی میرسی که احساس میکنی بیشتر از ظرفیتت داری حرص میخوری و اونوقته که یه جوری باید خودت رو تخلیه کنی و اگه نتونی این کار رو به موقع و از راه درست انجام بدی احتمالا یه جائی که نباید منفجر میشی. نمیدونم والا...

نمیدونم اون روزی میرسه که من بشنوم یکی داره در مورد ایران بد میگه و من جبهه نگیرم یا نه...؟

 شاید اون روز اولین روزی باید باشه که من جدی جدی به فکر کوچ باشم و به طور جدی مستقر شدن خارج از ایران... تا اون روز اما وضع همینه و این آش همین آش و دیگ همین دیگ...

تو شرایط بحرانی فعلی چه از نظر احساسی برای من و چه از نظر موقعیت سوق الجیشی برای مملکت که حتی تماس های تلفنی هم سانسور میشه.. رسیدن یه خانواده شدیدا up-to-date خیلی مغتنمه و باعث میشه تا اونجائی که میتونی از کنارشون جم نخوری که مبادا یه ذره از اخبار رو از دست بدی و وقتی این اخبار جنبه شدیدا بزرگنمائی از نوع منفی و با قصد و غرض به خودش بگیره احساس میکنی بدجوری به شعورت داره توهین میشه چون بالاخره اونقدر وضعیت رو خراب دیدی که از کارت بگذری و بشینی اینجا و مطمئنا برای شنیدن اراجیفی از این دست ننشستی... 

نمیدونم والا... من تو همون مملکت درس خوندم... مطمئنا کلاس مدرسه های یوسف آباد از مدرسه های ولنجک بالاتر نیست... تمام سالهای مدرسه حتی یکبار نشنیدم که هیچ کدوم از اولیاء مدرسه به غرض یا مرض فحاشی کنن... حتی در مورد اون چند تا شاگردی که خوب همیشه مساله دار بودند و آمپر مدیر و ناظم رو دم به ساعت انگولک میکردند هم درسته که سخت گیری میشد اما این سختگیری ها هیچ وقت از دایره ادب خارج نمیشد... چه برسه به مدرسه های بالای شهر که معمولا و عرفا سخت گیری ها رنگ دیگه ای داره... چه برسه به مدرسه ای که مربوط به شاگردهای بین المللیه و مربوط به جماعتی که یا خارج از ایران به دنیا اومدن و یا فارسی بلد نیستند و یا جماعتی اند که به دلایلی قراره یکی دو سالی تو این مملکت وقت بگذرونند و از صدقه سری بابا های مایه دار پولی هم چه بهتر که تو جیب آموزش پرورش بره از نوع شدیدا کلون... پس جنس و موضوع سخت گیری خیلی فرق میکنه... و اینکه تو همچین مدرسه ای که دخترونه است توهین های اساسی از نوع ناموسی به دختر ها گفته بشه و سر کوتاهی و بلندی مانتو ( در حالی که بنا به گفته ها توی همون مدرسه مقنعه سر نمیکنن) فحش های ناموسی رد و بدل بشه یه جورائی عجیبه...

والا به خدا به دین به پیغمبر درسته نخوردیم نون گندم اما دیدم دست مردم که... حالا بگیم مدرسه بین المللی نرفیتم گشت ارشاد چی؟ ما رو هم گشت ارشاد گرفته... وزرا هم برده... میدونم مانتو ها رو قیچی میکنن.. میدونم خیلی اذیت میکنن اما فقط با اونهائی برخورد فیزیکی میشه که یه جورائی مساله دارند از نوع بد... فقط اونهائی دادسرا میرن که خیلی سابقه دارند و کارشون خیلی دیگه ایراد داره...درسته ما هم اشک ریختیم... به شخصیتمون توهین شد اما همون جا با همون خواهران هم بگو بخند کردیم... و کسی بهمون توهین نکرد... کسی به خودش این اجازه رو نداد که دست رومون بلند کنه... غیر از اینه که اگه کتک خوردی... اگه دادسرا رفتی... اگه تشکیل پرونده دادی.. اگه بهت توهین کردند یعنی ایراد داشتی؟ یعنی ایرادت از حد معقول بیشتر بوده؟ اما حالا که داری تعریف میکنی سهوا اون قسمت فراموش شده؟ اینجاست که درجه فشار خون آدم میره رو هزار و دویست و از گوشات دود میزنه بیرون که بابا تقلب یه درصد.. دو درصد... نه پنجاه و سه درصد

  

+ نوشته شده در 3:1 توسط ساناز
شنبه ششم تیر 1388
زندگی از نوع خرکی
زندگی عجیبی شده... نشستی فیلم نگاه میکنی و یهو دلشوره عجیبی میگیردت... از اون دلشوره ها که هیچ جوری نمیتونی خودت رو خلاص کنی و با هیچی درمون نمیشه... اصولا و از نظر عقلانی هم چیزی برای نگران بودن نداری... خدایا چی مون به آدمیزاد رفته که رای گیریمون رفته باشه؟ دلم زندگی بدون دلشوره میخواد... بدون از خواب پریدن های نصفه شبی... بدون کابوس صدای تیر و تفنگ و قمه های آغشته به خون... شاید اگه تو بطن ماجرا بودم اینقدر کابوس نداشتم که الان دارم... خدایا من هیچ وقت آدم مذهبی نبودم... از خیلی نظر ها حتی بنده خوبی هم برات نبودم... ادعا نمیکنم که صدای من رو بشنوی اما حداقل صدای همه اون آدمهائی رو بشنو که شبها از روی پشت بام های شهر من... کشور من... مملکت من...شهادت میدن به بزرگی ات و صدا میکنن تو را با تمام وجود... صدای اونها رو بشنو...

 

+ نوشته شده در 23:8 توسط ساناز
شنبه ششم تیر 1388
کابوس بیست و چهار ساعته
دنیای ما قصه نبود

دنبای ما...

پیغوم سر بسته نبود

دنیای ما عیونه

هر کی میخواد بدونه

دنیای ما خار داره

بیابوناش مار داره

هر کی باهاش کار داره دلش خبردار داره!

دنیای ما بزرگه

پر از شغال  گرگه...

...

خورشید خانوم بفرمائید

از اون بالا بیائید پائین

ما ظلمو نفله کردیم

آزادی رو قبله کردیم

از وقتی خلق پا شد

زندگی مال ما شد...


همین روزهاست که این شعر ها هم ممنوع بشه...زیر زمینی بشه... شب نامه بشه... اگه بود چه میکرد؟ شاید اونم بیانیه میداد... شاید اونم اظهار انزجار میکرد... نمیدونم...دیگه حتی نمیدونم خوب شد که رفت و نیست یا کاش بود و میدید...

کابوس همچنان ادامه داره... تمومی نداره انگار...حالا دیگه شکل دیگه ای گرفته... کابوس های روزانه و شبانه زندگیم رو به یه کابوس بیست و چهار ساعته تبدیل کرده و فراری نیست ازش...

 

+ نوشته شده در 0:29 توسط ساناز