
این وسط نگرانی پایان نامه مزخرف و دفاع مزخرفتر از اون هم اضافه میشه و عدم تمرکزی که تو خونه موج میزنه.
مانا امتحان داره و مثلا باید درس بخونه و میدونم که اونم بدتر از من نمیخونه. اونم مثل من چهارچنگولی جلوی مانیتور خیمه میزنه و سایت ها رو زیر و رو میکنه برای اخباری که جز اعصاب خوردی چیزی نداره... از چند روز پیش دیگه از اتاقش صدای ساسی مانکن و پارمیدا نمیاد... حالا دیگه ابی هست و داریوش... حالا دیگه گریه های آخر شب هست وقتی از لای در میخزه تو اتاق و تو بغلم زار میزنه از دیدن فیلم دانشجوی اصفهان و شیراز و دختر تهرانی که به ضرب گلوله... هضم همه اینها براش سخته... زمان کوی خیلی بچه بود و الان فاجعه رو با جزء جزء بدنش لمس میکنه و جذب میکنه اما هضمش آسون نیست براش و من...؟ چی میتونم براش بگم غیر از دلداری دادن که همینه دیگه... اعتراض اینها رو هم داره و بالاخره هر خواسته ای بهائی داره...همون حرقهای کلیشه ای قدیمی... چی بگم؟ بگم اینها ایرانی نیستند؟ بگم اونی که دستور این کارها رو میده آدم نیست؟ بگم این آدم میتونه راست راست راه بره و افتخار کنه که اراذل و اوباش رو داره سرکوب میکنه؟
منم که جای خود دارم... از ایران بنان و شجریان گرفته تا نوری و شهرام ناظری و علیرضا عصار... یار دبستانی هم که شده به قولی background زندگی روزانه...
CNN و BBC حاکم خونه شدند و کم پیش میاد که تلوزیون خاموش باشه...بالاخره در شبانه روز یکی هست که دنبال اخبار کانال های تلوزیون رو زیر و رو کنه و این دو تا ابر رسانه هم که بالاخره چهار تا پیرهن بیشتر پاره کردند در مورد اطلاع رسانی و اخبارشون قابل اعتماد تره...
خونه شده ستاد خبری... تمام مدت داریم اطلاعات جمع میکنیم و هر کی زنگ میزنه التماس دعا داره برای update شدن... اوضاع غریبیه...
و این وسط بد و بیراه و ناسزا های من به خودم و جد و آبادم برای اینکه الان اینجام و اونجا نیستم جای خود داره و هیچ جوری نمیتونم با این قضیه کنار بیام که به خدا من حتی چمدون بستن هم نمیخوام... فقط میخوام برم...برم که جزئی از این موج باشم... جزئی از این حرکت...از این شجاعت...از این اعتراض
از خودم بدم میاد... از خودم و از اونهائی که باعث همه این سردرگمی شدن
آن خس و خاشاک تويی، پست تر از خاک تويی
شور منم نور منم، عاشق رنجور منم
زور تويی کور تويی، هاله ی بی نور تويی
دلير بی باک منم، مالک اين خاک منم
They came first for the Communists,
Then they came for the Jews,
Then they came for the tarde Unionists,
Then they came for the Catholics,
Then they came for me,
و برای اونهائی که نه به دلیل خواستن یا نخواستن و غرض ورزی و تحریم بلکه به دلیل خودی نبودن و بیگانه بودن با همه این اسمها خارج از گود بودند هم شور و شوق ها عجیب بود... هیجان همکاری که یه شبه ایرانی شده بود و نه تنها ایرانی بودن خودش رو بلند میگفت بلکه افتخار میکرد و از آرمانی حرف میزد که قرار بود یه مملکت رو شاد کنه...نه شاد که شاید مفتخر...شاید سربلند... سربلند از ایرانی بودن
روز رای گیری جلوی سفارت... نه... حتی توی ایستگاه قطار میتونستی ایرانی ها رو ردیابی کنی و اونقدر آش شور بود که دولت فخیمه سلطنتی به خودش زحمت بده و چند تا راهنما توی ایستگاه قطار بذاره برای راهنمائی ایرونی جماعتی که بعد از بیست و خرده ای سال زندگی پناهندگی حالا باید دنبال سفارت بگردند برای انداختن رای به صندوقی که امیدوارند هرچیزی از توش بیرون بیاد غیر از شیطونکی که با کمک فنر و نه به همت خودش به زور خودش رو پرت میکنه تو صورت اولین نفری که ممکنه به سهو در صندوق رو یواشکی هم که شده باز کنه...
برای منی که به شلوغی و یکدلی یه شبه مردم عادت دارم این هیجان قابل درک و هضمه و چقدر افتخار میکنم از اینکه یه خارجی همراهمه که شاخ در میاره از همه این لبخند هائی که توی مترو مبادله میشه و خنده ها و شعار ها و سلام و علیک با همه اونهائی که میدونه نمیشناسم و از اون بیشتر متعجبه از لبخند مردم و استقبال مردم از خودش با اینکه به وضوح میبینه از جنس این مردم نیست و انتظار همه چی داره غیر از این لبخند خوشامندگوئی به خودش و دوربینش...
و نه یه شبه... نه یه روزه... بلکه دو یا سه ساعته همه اون غرور ها...همه اون لبخند ها تبدیل به آه و اشک به پهنای صورت شده... نمیتونه درک کنه گریه نیمه شب جمعه رو وقتی پشت تلفن صدای هق هق مردن یه آرزو رو میشنوه...حالا اون هم نگرانه از ابعاد فاجعه... از ابعاد اهانتی که به غرور یه ملت شد و متعجبه از جمع لبخند غرور و اشک های افسوس... غرور مردمی که تسلیم نشدن... تسلیم نمیشن...کوتاه نمیان...اهانت دیدگی رو با مشت گره کرده دارن جواب میدن حتی اگه جوابشون رو با گلوله میگیرن... جوابی که عادلانه نیست... جوابی که داره حقنه میشه به زور و اشک افسوس اونهائی که میخوان باشن اما نیستند نه اینکه نمیخوان که نمیتونن... اشک افسوس از همه اون ضربه ها و کبودی ها و شکستگی ها و اشک افسوس برای همه اون چشم هائی که با گاز اشک آور داره میسوزه... زندگی مزخرفی شده... غرور آمیز اما پر از نگرانی و کابوس هائی که پایانی نداره... چشم هائی که تا نیمه شب نگران باز میمونه و ضمیر ناخودآگاهی که حتی در طول شب به نگرانی ها دامن میزنه....
"همه میدونن که من معمولا راجع به این جور چیزها نظر نمیدم و اکثرا در چنین شرایطی با لودگی و مسخره بازی مساله رو رفع و رجوع میکنم.
ولی اندفعه این گندی که این عزیزان زدن انقدر بزرگ هست که منم نمی تونم با شوخی ازش بگذرم.
من زمان انقلاب نبودم. تمام اطلاعاتی رو هم که درباره اون دوران دارم را از مسولین مدارس و دانشگاه و تلویزیون همین دولت بدست آوردم.
با تمام دانسته های اندکم فقط میتونم یک چیز رو تو این شرایط بگم و اونم این هستش که: وای به حال دولتی که رویه نظام قبل از خودش رو پی بگیره و به شعور مردمش مستقیم توهین کنه و (دور از جون مردم) اونها را خر فرض کنه!
پینوشت: مردمان ایران هر چقدر هم که ساده دل و صبور باشن بلاخره یک روزی صبرشون لبریز میشه. دلم به حال اون کسی که باعث سر ریز شدن این صبر میشه اساسی میسوزه!
بدا به حالش!"
همه سایتهای منتهی به خبرگذاری های ایران بسته است و عملا هیچ خبری غیر از شایعات بیرون نمیاد... از حکومت نظامی گرفته تا ابطال صندوق های رای و تقلب در ابعاد فجیع... انگار یه سانسور خبری خیلی گسترده در جریانه برای دست چین کردن اون اخباری که میخوان بیاد بیرون و اون اخباری که قراره در نطفه خفه شه...
اونقدر خبر گذاری های خارجی ضد و نقیض اطلاعات میدن که ترجیح میدم سراغ هیچ کدوم نرم اما این بلاتکلیفی و بی خبری هم بدجوری داره آزار دهنده میشه...
ساعت به وقت تهران ۲ صبحه و این وسط من اینجا... خیلی دورتر از اونجائی که باید باشم نشستم و دارم حرص میخورم... شاید اگه اونجا بودم به خودم هزار جور بد و بیراه میگفتم که چرا موندم و نرفتم و حرص خوردن بود و بد و بیراه گفتن به مملکت و باعث و بانی همه این مشکلات... اما اینجا...
ذهن آدم هم چیز عجیبیه ها... چقدر با شبیه سازی اتفاق هائی که قراره در آینده بیافته خودش رو درگیر میکنه؟ تو این شلوغی و هرج و مرج و نگرانی برای فردا ها و فرداهای بعد از اون دارم فقط به همه اون حرفهائی فکر میکنم که فردای انتخابات میخوام به همه اونهائی بدم که میخوان بهم بگن دید گفتم!
دلم نمیخواد صبح بشه.....
آهای همه اونهائی که به سبز بودن خودتون افتخار میکنید و حق هم دارید...
آهای همه اونهائی که نگران نتیجه انتخابات هستید...
آهای همه اونهائی که نگران تقلب در انتخابات هستید...
روز جمعه سبز نباشید....
روز جمعه لباس سبز نپوشید...
روز جمعه روز تقیه است....
روز جمعه روز قایم کردن یه اعتقاد به حقه...
بر اساس قانون انتخابات تبلیغات در روز انتخابات ممنوع و رای متخلفان قابل ابطال است....
اینها همین جوری دست به تقلبشون خوبه.... بهشون بهانه ندین...
روز جمعه سبزی رو توی رایتون نشان بدین...
( این رو به همه اطرافیانتون هم خبر بدین...)
زندگی روزانه الان به پنج قسمت تقسیم میشه:
پیش از صبحانه: آغاز پروسه ورشکستگی بین الملل و اثرات آن
بعد از صبحانه: پروسه ثانویه ورشکستگی بین الملل و ارتباط آن با پروسه اولیه
ظهر: ورشکستگی ثانویه به عنوان یک پروسه منطقه ای
بعداز ظهر: موقعیت مدیر تصویه در پروسه ثانویه ورشکستگی بین المللی
قبل از خواب : نتایج بستن پروسه ورشکستگی ثانویه
زندگی مشعشعی دارم...
پیش بینی میشد که درجه هوا به ۲۷ درجه برسه و آفتابی... خلق الله همه آماده گرفتن حمام آفتاب بی خیال اولین روز هفته و مثلا کار...
از اواسط روز شروع شد به ابری شدن... گزارش هوا همچنان میگفت آفتابی... درجه حرارت؟ ۱۷ درجه
حوالی عصر ابر بیشتر و باد شروع شد... گزارش هوا میگه همچنان قراره به ۲۷ درجه برسه...
باد هم میوزد همچنان
از ساعت ۱۱ شب الی ۴ صبح روز بعد:
و نتیجه اخلاقی در روز بعد از اخبار:
درجه حرارت به ۲۷ درجه نرسید.. اما
رعد و برق باعث آتش سوزی چند تا خونه و بهم زدن برنامه قطار ها شد چون یه عالمه درخت افتاد روی خط:
نتیجه اخلاقی نهائی اینکه:
۱- لونا تمام طول شب رو خوابید در حالی که ما همه بیدار بودیم و نگران از اینکه مبادا بیدار شه و از رعد و برق بترسه... دزدگیر خیلی از خونه ها به خاطر صدا هر چند وقت راه می افتاد و از نصفه شب دزدگیر ها رو خاموش کردیم..
۲- انگار هوا شناسی اینها هم ایراد داره...
۳- من فردا امتحان دارم و باید امیدوار باشم امشب خبری نشه والا چطوری میخوام از رتردام برسم آمستردام ساعت ۹ صبح؟
یکی بیاد این دیوونه رو زنجیر کنه یه جا بلکه شفا بگیره...
یار دبستانی من
با من و همراه منی
چوب الف ما
بغض من و آه منی
حک شده اسم من و تو
رو تن این تخته سیاه
ترکه بیداد و ستم...
کلی حض بصر بردم از دیدن این همه عادات کلاسیک که شدیدا مورد علاقه امه... الان دیگه همچین جنتلمنی کم پیدا میشه...
به علت از کار افتادگی قسمت چپ بدن تا اطلاع ثانوی از حیض انتفاع ساقط میباشم...
دلیل از کار افتادگی: زمین خوردن با همه ابهت داشته و نداشته وسط خیابون در حال اسکیت سواری...
صدمات وارده: کبود شدگی کلیه نقاط سوق الجیشی و کوفتگی کلیه نقاط غیر سوق الجیشی
پینوشت: همه اون نقاطی که مورد زمین خوردن مورد اصابت قرار میگیره و فکر میکنی اصولا اتفاقی نباید براش بیافته و حتی نقش ظربه گیر رو هم باید ایفا کنه کبود شده....
آیییییییییییی
پینوشت دوم: حالا با همه این تفاصیل تازه دو روزه داریم میخ میکوبیم که یه قسمت از حیاط رو محصور کنیم برای لونا... حالا قیافه من رو تصور کن در حال کار با مته و دریل درحالی که شدیدا نیازمند کمکم برای صاف ایستادن بدون آه و ناله