
چند وقت پیش به بهانه تولد دوستی و آشنائی رفتیم جهت ابتیاع کتاب و دست بر قضا نسخه هلندی لولیتا خواندن در تهران سرکار خانم آذر نفیسی کشف شد به همراه یه کتاب تازه چاپ دیگه که به همت دوزاری کج فروشنده آخرش نفهمیدم اسم کتاب چیه و موندم تو خماری...
بعد به این نتیجه رسیدم نمیشه برای یه انسان غیر کتابخون همچین کتابی بخرم و خودم ندونم برای طرف چی خریدم و به همت عالی کتابفروشی دانشکده نسخه انگلیسی کتاب موصوف کشف شد و به ضرب خوانده شد و کاشف به عمل اومد که خواندن این کتاب بر همگان نه واجب کفائی که شرعی است و حتی داشتن یه جلد آن در کتابخانه هر انسان اهل کتابی مستحب...
نتیجه اخلاقی اینکه باز به کتابفروشی مربوطه مراجعه کردیم جهت ابتیاع یک جلد جهت تفنگداران مقیم مرکز اما...
۱- کتاب مربوطه نبود. سفارش دادیم برامون تهیه کنند.
۲- وسط کتابها یه فقره کتاب از سلمان رشدی کشف شد که شدیدا جالب توجه مینمود
۳- یه کتاب دیگه هم کشف شد به نام دختران ریاض... شرح حال زندگی پشت پرده دختران برقع پوش عرب....
نتیجه اخلاقی؟
اگه از این داستان نتیجه مورد نظر رو نمیتونید بگیرید یعنی من رو اصلا نمیشناسید....
هرچی از بالا به پائین و از پائین به بالا. از چپ به راست و از راست به چپ نگاه میکنیم در ریش این حضرت ایرادی نمیبینیم.... حالا قیچی به دست موندیم معطل.... بفرمائید پروفسوری دوست دارید یا روشنفکرانه؟
خلاصه این ریش و این قیچی...
آدمهای بی بند و باری نیستیم نه؟
آدمهای ولنگ و وازی هم نیستیم. فکر نکنم!
آدمهای بی عاطفه ای هم نیستیم. اصلا!
آدمهای بی جنبه ای هم فکر نکنم باشیم خیلی!
پس چرا بعضی وقتها یه جوری رفتار میکنیم که یکی که از دور نگاه میکنه فکر کنه که حتما حتما همه اینها هستیم؟
Everybody afraid of something; that’s how we know we care about things. We afraid of losing...i
afraid of not being there!!!i
لونا اومد....
تنها کاری که نکردم لیس زدنش بود و ماچ کردن نوک دماغش که یه کم خیسه... اما اون تا دلت بخواد نوک انگشت پای من رو لیسید و همه انگشت های دستم رو یکی یه بار گاز زد هر چقدر هم که بهش گفتم بابا همشون یه مزه میده قبول نکرد... از شدت ذوق مرگولی رو هوام.... فقط اگه این آلرژی بذاره...!!!
همه اش یاد پروشات بانو میافتم وقتی اولین بار اومد که بادوم رو ببینه و منم بی رودربایستی بادوم رو گذاشتم تو بغلش که نگه دار قفسش رو بشورم.... اون موقع نمیشد گفت اما الان دورم و فضای ایمنی مهیا....
"قفسش رو قبل از اومدنت تمیز کرده بودم که خاله میاد قفسش تمیز باشه... مرضم گرفته بود ببینم چی کار میکنی وقتی میذارمش تو بغلت....!!!![]()
"تو چرا اینقدر ایراد بقیه رو میبینی و یه کم ایراد های خودت رو ببین و اینکه به جای اینکه انگشت به طرف دیگران بگیری انگشت هائی که به طرفت گرفته شده رو ببین و از این حرفها..."
اول فکر کردم راست میگه ها.... اینکه من کجام و بقیه کجا به من چه مربوطه... هر کی زندگی خودش رو داره...
بعد فکر کردم ولی من انگشت اشاره به طرف کسی نمیگیرم... حتی راستش خیلی وقتها تازه انگشت های خودمم به طرف خودمه... هیچ کدوم از این حرفها ایراد گرفتن نیست... یا اینکه فکر کنم من از بقیه بهترم... مطمئنا حداقل دور و بری ها که خیلی از من بهترند... شاید همه اینها رو میگم که به در میگم که دیوار بشنوه و به نوعی خودم رو سر عقل بیارم... نمیدونم.... اما مطمئنا غیر از انگشتی که به سمت پروشات بانو گرفتم و گاهی وقتها اونقدر نزدیکه که تو گوشش میره... هیچ کدوم از انگشت هام اونقدر ها بیکار نیست که کس دیگه ای رو نشونه بگیره.... فعلا خودم تو خط مقدمم...
متولد ۱۳۶۳ هست. تو این مدت یه جراحی دماغ داشته با یه عالمه تزریق برای اینکه لباش!!!... خوب دیگه... دندانپزشکه...یعنی دوره دندان پزشکی عمومی رو تموم کرده و شروع کرده به کار...
متولد ایران... تا هفت و هشت سالگی ایران بوده... جراحی بینی رو ایران داشته ( خوب چون ارزون تره) و ایران هم میاد چون ...( خوب خوش میگذره) وارد جزئیات نشم بهتره...
بیخیال تعداد کتابهائی که خونده و مجلات مدی که ورق زده و ایده هائی که داره من باب رنگ لباس و غیره و ذالک...
داشتم باهاش حرف میزدم... میگفت از ۱۹ سالگی چشماش باز شده به زندگی و شروع کرده به فهمیدن و درک حقایق زندگی با همه شدت خودش....
الان به این نتیجه رسیده که زندگی پوچه... چه فایده که تلاش کنی اما بعد با مردنت همه چی از دست بره...
دوست داره تو حرف زدن حالت تهاجمی بگیره و فوری ازت میپرسه تو به بیگ بنگ اعتقاد داری یا نظریه وجود خدا!!! خودش هم از ترس اینکه مبادا نظریه ای بده که به نوعی مربوط بشه به خدا و هر نوع قدرت برتری حالا از هر نوعش... معتقده که به بیگ بنگ اعتقاد داره اما خوب خیلی وقتها توش گیر میکنه و میافته به تناقض... منم که شاهکار تو این زمینه.... از داروین شروع میکنم و بعد از طریق یه آش شلم شوربا میرسم به تناسخ و بعد هم بیگ بنگ و آخرش خودم هم نمیفهمم چی گفتم... بهتر از من برای بحث کردن پیدا نکرده...
ازش پرسیدم تو هیچ وقت daydream میکنی؟ گفت همین که بشینی یه گوشه و الکی برای خودت وقت بگذرونی؟ این کار آدمهای بیکاره... من از علافی خوشم نمیاد...
نمیدونم چرا وقتی حرف میزد همه اش صدای شازده کوچولو تو گوشم بود...
" اون تا حالا یه گل رو بو نکرده... هیچ وقت غروب آفتاب رو تماشا نکرده... تنها کاری که بلده بکنه اینه که بگه من یه آدم مهمم... من یه آدم مهمم... اینو بگه و از غرور به خودش باد کنه...اما خیال کرده اون آدم نیست. یه قارچه..."
پس البته نوع رفتار هم به تناسب احترامی که برای اون شی داری فرق میکنه... ممکنه کتاب های خودت رو خوب باهاشون رفتار نکنی ( هرچند در نهایت احترامشون رو داری) اما وقتی کتابی از کسی قرض میگیری باید مراقبش باشی... کتاب کتابخونه که دیگه جای خود داره باید خیلی خیلی با احترام باهاش برخورد کنی...
اینجاست که وقتی وارد یه خونه میشی که مثلا قراره فرهنگ خیلی بالاتری داشته باشند و خیلی امید ها داری اول از همه از دیدن کتابخونه حقیر و ناچیزشون میخوره تو ذوقت و اینکه اونقدر ها که مثلا اهل مطالعه هستند اهل کتاب و کتابخونی نیستند و بعد از نوع رفتارشون با کتاب یه جورائی شاخ در میاری... اینکه کتاب های خودت رو لای پنبه نگه داری و مراقب باشی تا نخورن و یه قولی خش بر ندارند ولی کتاب های بقیه مهم نیست که گوشه صفحه ها رو تا بزنی و از اون بدتر با کتاب های کتابخونه رفتار کنی... اینکه راهنمای یه شهر رو مثلا از کتابخونه قرض بگیری و با خودت به مسافرت ببری.. صفحه هاش رو با غذا و خوردنی لک کنی و تو کیفت همراه هزار تا چیز دیگه داغون بشه تو فرهنگ من نمیگنجه...
و خنده دار اینجاست که میبینی کل مملکت انگار اینجوری رفتار میکنن.. یکی از همکلاسی هام از کتابخونه کتاب گرفته بود... یه کتاب مرجع... از اونهائی که بهت نمیدن ببری خونه و فقط باید توی کتابخونه بخونیشون و اون خیلی ساده داشت زیر کلمه هائی خط میکشید و چشمهای من که از حدقه داشت در میومد....
هیچ کدوم از اینها در فرهنگ من نمیگنجه.... میخوای بخواه... نمیخوای هم که مشکل خودته...
تازه دارم میفهمم چطوری حساب میکنن که سرانه مطالعه در یه کشور چقدره...
تو ایران تو هر سوراخ و خیابونی میتونی یه کتاب فروشی پیدا کنی. شهر کتاب و اینها هم که ماشاءالله کم نیست... در مورد خیابون انقلاب هم که حرفی نمیشه زد... دکه روزنامه فروشی هم به طریق اولی... در مورد سرانه مطالعه هم آخرین اخبار میگه ۹۵ دقیقه... تازه با احتساب قیمت کتاب و نبود کتابخونه های درست و حسابی و حتی روزنامه ها و مجله های گرون گرون...بیشترین درصد قشر کتابخون قشر متوسطه و الی آخر...
در مورد فرانسه هم شنیدم همینجوره... از این کتابفروشی های کوچولو کوچولو زیاده و خدا وکیلی فرانسوی ها شدیدا کتابخونند و هیچ شکی در این نیست... فرهنگ کتاب دست دوم خریدن کاملا جا افتاده و خوب سرانه مطالعه اونجا ۴ ساعته.... هنوز خیلی مونده تا ما به پای اونها برسیم...
و اما در مورد هلند که شدیدا داره در عین دهاتی بودنش به خودش افتخار میکنه ( شدیدا جوکه در اروپا که هلندی ها دهاتی هائی هستند که شدیدا احساس میکنند از دماغ فیل افتاده اند و فکر کن فرانسوی ها رو مسخره میکنند که به قولی وقت شناس نیستند و به قرار هاشون دیر میرسند!!!)... تو این مملکت هیچ اثری از کتابخونه های کوچولو کوچولو نیست که بتونی اونجا وقت کشی کنی... برای رسیدن به کتاب فروشی باید مترو سوار شی. اتوبوس سوار شی تا برسی به کتاب فروشی های زنجیره ای چندین و چند طبقه ای... درسته که هیجان یه کتاب فروشی هفت طبقه خیلی زیاده اما آدم نمیتونه همیشه سوار قطار و مترو شه تا برسه اونجا که دو ساعت تو کتاب فروشی بچرخه و خوب قیمت ها هم که ماشاءالله... میتونی لباس شب بخری ۱۲ یورو و یه کتاب بخری ۱۹ یورو... خودتون تناسب ببندین... بعد آمار میدن که سرانه مطالعه ۵-۶ ساعته؟؟؟ هرکی ندونه فکر میکنه چه خبره اما حقیقت اینه که اینجا روزنامه مجانی پخش میشه... یعنی وقتی سوار اتوبوس میشی بهت روزنامه مجانی میدن. وقتی میخوای سوار قطار و مترو شی همین طور... وقتی میری سوپرمارکت توی کیسه ها یه نسخه روزنامه هست... با توجه به اینکه فقط یه روزنامه هم نیست و سه تا روزنامه مختلفه...همه اینا یعنی کتابی خونده نمیشه اما تا دلت بخواد روزنامه میخونن... و خوب سرانه مطالعه نمیگه روزنامه یا کتاب... فقط میگه سرانه مطالعه...
زمان: یه روز تعطیل مثل همه روزها عادی و بی سر و صدا...
آدمها: یه زن و شوهر...
فعال سیاسی قبل از انقلاب برای براندازی رژیم سلطنتی...
دلیل آشنائی: فعالیت سیاسی برای براندازی رژیم طاغوتی...
دلیل خروج از کشور: فعالیت سیاسی بعد از انقلاب در سالهای ۵۹ تا ۶۳...
صحنه: مهمانی قریب الوقوع... حضور اتفاقی من برای کمک...
آقا در حال خوندن: شاه تو را بیرون میکنیم
خانم: همین کارهای شما ها باعث شد مملکت به این روز بیافته و همه در به در شن دیگه...
قیافه من: دلم میخواد کله جفتشون رو بکوبم به طاق
تاکید میشه:
دلیل آشنائی: "فعالیت برای براندازی رژیم سلطنتی و به ثمر رساندن انقلاب اسلامی"
اینکه جمعه deadline فرستادن مقدمه پایان نامه است و من هیچ کاری نکردم مهم نیست...
اینکه نمیدونم میخوام دکترا بخونم یا نه مهم نیست...
اینکه جواب یکی از امتحان ها نیومده و اگه اون چیزی باشه که ازش میترسم احتمالا امسال همه برنامه هام رو بهم میریزه مهم نیست...
فعلا چای lipton مون تموم شده و این مهمه....
حالا نمیدونم این تصمیم در اثر همه فحش و فحش کاری های رد و بدل شده بین ما یا به قولی زغال خوب صورت گرفته یا رفقای ناباب اون ور مرز ( حالا که ما بیرونیم اونهائی که تو هستند حکم اون ور مرزی رو دارند دیگه) بی تاثیر نبودند.... خلاصه که اینجوری... فعلا به خودمون می بالیم که یکی به راه راست!!! هدایت شد تا بقیه به کجا برسه و البته این نکته که آیا در دیار فرنگ با پاسپورت میشه رای داد شدیدا در پرده ابهام به سر میبره و ما حس و حالش رو نداریم زنگ بزنیم سرقنسولی من باب کسب اطلاع...
newly fell in love with:o
I need love, love
ooh, ease my mind
And I need to find time
someone to call mine;
I remember mama said
You can't hurry love
No you'll just have to wait
She said love don't come easy
It's a game of give and take
How long must I wait
How muck more must I take
Before loneliness
Will cause my heart, heart to break?
...
...
Now love, love don't come easy
But I keep on waiting
Anticipating for that soft voice
To talk to me at night
For some tender arms
hold me tight
I keep waiting
Ooh, till that day
But it ain't easy (Love don't come easy)
No, you know it ain't easy
...
تنها رابطه من با دیار "ایچی کی تی تا ها هه ها هه"... nick name ئه که دوستی از اون دیار به من داد و به اهتمام سه تفنگدار ( شوالیه ها اون موقع وجود نداشت هنوز) موند که موند... سانزی پانزی..
امروز یه ساعت و نیم ( قبل از صبحانه) داشتم با خاله جان بحث میکردم که خلایق هر چه لایق آیا واقعا لایق یا فقط حرفیه که جماعت خوش نشین بلدند بزنند....
خوب یه جورائی مجبوری احترام خیلی چیز ها رو نگه داری و نمیتونی خیلی تند بری اما خوب... شما بگین...
جواب این حرف آخه چیه: نسل ما ( منظور اون انسان هائیه که از شدت.... انقلاب فرمودند) دین خودشون رو ادا کرده ( منظور بکش بکش بعد از انقلاب و تا سال ۶۰-۶۵ هست) و حالا بهائی که ما پرداختیم بهمون اجازه میده که حتی از خارج هم بگیم لنگش کن...
این یعنی اینکه ما خراب کردیم... خوب کردیم... شما ها عرضه ندارید درستش کنید و این به ما حق میده که بهتون بگیم خلایق هر چه لایق...
تصور کنین چقدر کالری سوزوندم بابت شنیدن همین حرف...
( سلیمممم کجائی که بدجوری دلم هوات رو کرده...!!!)
سر شام ازش پرسیدم میری رای بدی؟ کم مونده بود از همون طرف میز بشقابش رو بکوبه تو سرم... میگه اونجا دیگه کشور من نیست...
احساس عجیبیه... چه طور ممکنه آدم بتونه تصمیم بگیره که من از امروز دیگه کشورم رو نمیخوام؟ مگه میشه...
درد مشترک همه اونهائی که به دلیلی نه تفریح و کار از ایران زده اند بیرون... تا حرف میزنی بهت میگن خلایق هر چه لایق... ای بابا...
به جاش آقای لندنی از اون طرف معتقده که شما ها با رای دادنتون هنوز دارن رای "آری" میدین به جمهوری اسلامی... هر چی بهش میگم میشه بگی راه حل چیه میگه انقلاب... میگم آره برای توئی که از دور نشستی گفتنش راحته اما برای اونی که داره تو اون مملکت زندگی میکنه...اونی که سه جا کار میکنه تا بتونی سر و ته این طناب رو بهم برسونه تا شلوارش از پاش نیافته پائین...انقلاب یعنی چی؟ فکر کنم یعنی انتخاب اونی که یه کم این طناب رو شل کنه به جای اینکه هی ازش ببره...
چه بدونم... من این خلایق رو نمیتونم درک کنم... اینکه شونه بالا بندازی و بگی به من چه... خودتون میدونید که از همه ساده تره... اما فایده اش؟؟؟
فکر کنم حداقل فایده اش این باشه که دوست داشته باشین برین خانه و خانواده رو ببینین اما نتونین.... چشمتون در آد... حقتونه...
اما وقتی نزدیک میشی همه چی عوض میشه.... وقتی با یکیشون تو خیابون راه میری انگار نگاه همه اونهائی که از کنارت رد میشن فرق میکنه... چه اونهائی که هم رنگ خودتن که فکر میکنن چرا این اینقدر سطحش رو پائین آورده که با یه همچین آدمی داره راه میره و چه اونهائی که رنگشون فرق داره و اونوقت نگاه ها عجیب دوستانه و سرشار از علاقه است که حاضر شدی خطر کنی و با همچین رنگی کنار بیایی...
اونوقته که وقتی با اون به دیدن دوستاش میری... به اون برادر میگن و به تو خواهر...!!! احساس عجیبیه...وقتی وارد زندگیشون میشی دیگه احساس نمیکنی موقع دست دادن باهاشون باید دستت رو نگاه کنی ببینی رنگی نشده باشه...
همه اون چیزهائی که اون بالا گفتم مال دوران برده داری و چنگ های انفصال نیست... مال همین الانه... در حالی که نصف جمعیت هلند اصالتا مال سورینام و آفریقای جنوبی و در کل آفریقا هستند اما هلندی ها هنوز شدیدا راسیستی هستند... باور میکنی اینجا هنوز بار هائی هست که ورود سگ و سیاه بهش ممنوعه... و خوب بارهائی که سفید ها جرات ندارن پا اونجا بذارن...
نگرو ها هنوز اینجا مغازه ها و محله ها و بارهای خودشون رو دارند...
ديروز الو!الو ! يا حسين . آنجا جبهه است ؟؟ و امروز شماره مورد نظر در دسترس نمي باشد
the mobile set is off .عشق بي پاسخ
ديروز خدا همراهمان بود و امروز تلفن همراه ...
ديروز ، آهنگران / شجريان ، صداي خاطره ها و امروز ، جونيفر لوپز ، انريكو ، شكيلا
ديروز، آب و آيينه و قرآن ، خدانگهدار. و امروز ، گود نايت ، باي باي
ديروز جبهه ، جنگ ، كربلا و امروز، بزن به سيم آخر ، ديوونه شو مثله ما
ديروز ، نه شرقي نه غربي ....و امروز ، تئوري قرص هاي اكستازي
ديروز سلام بر چشمان شيشه اي و امروز يك ميليون جراحي بيني ، لنزهاي رنگي
ديروز آژير قرمز ، اضطراب هاي زرد ، انتظار هاي سپيد و امروز ، عشق هايي كز پي رنگي بود.... .
ديروز ، وضعيت زرد ، آژير قرمز ، خطر و امروز ، كمر بند هاي لاغري بي خطر
و امروز هنوز نسيم لبخند هاي بسيجي ما را به فردا اميدوار كرده
با این تفاوت که گاهی تو شرط بندی ها میشه تقلب کرد... مثل من که الان دارم این عمل شنیع رو مرتکب میشم....
خالا این وظیفه اهلاقی شماهاست که به داد من برسین....
کمن با یکی شرط بستم که از اینترنت میشه آهنگ های داریوش رو دانلود کنم اما تا همین الان صفر.... حالا شماها که اگه میشه برسین به داد این موجودی که داریوش گوش نمیده اما حالا شرط بسته...
هار هار
تا همین چند وقت پیش... یعنی دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ...تا همین امرزو صبح اینجا یه رنگ دیگه و یه شکل دیگه بود.... ها ها ها....
خوشگل شدیم تموم شد رفت... خونه تکونی کردیم.... یعنی چه پررو... دارم به اسم خودم مینویسمش...نخیر آقا جان.. از این خبر ها نیست... ما از این عرضه ها نداریم... پروشات جونم بعد از اینکه گویا مورد ضربه قرار گرفته و خونه خودش رو تارعنکبوت زدائی کرده افتاد به جون خونه ما و اینجا رو هم ایضا.... خلاصه که نه چک زدیم نه چونه.... خون دل و عرق جبینش رو یکی دیگه قبول زحمت کرد و ما یه کم جون گرفتیم.....
پی نوشت: در باب پر روگی ما همین بس که به جای تشکر... خرده فرمایشاتمون مونده و تا اینجا رو دیدم آژیر کشیدم برای اون بنده خدا که این رو اینجوری کن و رنگ اونجا رو اینجوری... فقط هم به خاطر اینکه حاضرم با شیر گرسنه تو قفس برم اما با سایکو و داستان بارکد و اینها تو یه صفحه نباشم... خدا وکیلی پروشات بیچاره چطوری ۱۷ ساله من رو تحمل میکنه در حالی که تموم این سالها فقط به من سرویس داده و من هیچی....... پروشات جونم مقاله ام رو درست میکنی؟ پروشات جونم کامپیوترم قد قد میکنه! پروشات جونم روزمه ام رو چک میکنی؟ پروشات جونم این چی؟ اون چی؟ تازه در جواب همه اینها...حتی در بدترین حالت هم فقط چشم... آی جماعت قدرش رو بدونید و الا میام خفه تون میکنم...!!! ها ها
پروشات جونم...... یه عالمه ماچ...مرسی
امشب از اون شبهاست که همین جوری مطلبه که میریزه از در و دیوار..... عجیب معتاد شدم به روزنامه خونی آخر شب... خوبه بعد از یه روز بلغور کردن به زبان اجانب اعتماد و آفتاب یزد بخونی...
زمان: جمعه هفته پیش
دلیل حضور: سوپروایزر پایان نامه ام دعوتم کرده برای یه سخنرانی در مورد موضوع پایان نامه دانشگاه شهر دیگه
من رو معرفی میکنه و میگه از ایران اومده ام و برای چی اومده ام و از این حرفها...
سخنرانی شروع میشه. خوابم میاد. از ساعت ۱۰ صبح سه تا شهر رو چرخیدن و کلی پیاده راه رفتن اونم با پاشنه بلند رمغی نذاشته برای گوش دادن به سخنرانی اما مجبوری که خودت رو هشیار نشون بدی چون استادت جلوت نشسته و انتظار داره به قولی سرافرازش کنی...
یه کم استراحت... میری سمت دم و دستگاه قهوه...
از اینجا به بعد هیجان انگیز شد و همچین خواب از کله ام پرید که...
یه دختر هلندی خوشحال و خندان اومده بهم میگه از کجای ایرانی؟ میگم تهران. انتظار دارم بگه یه دوست ایرانی داره یا از خیلی چیزهائی حرف بزنه که اینجور وقتها دوست دارم خودم رو بزنم به کوچه علی چپ و بگم ایرانی نیستم... اما میگه سال دیگه میخواد بره ایران؟؟؟؟؟
فقط هم به خاطر اینکه تو یه نمایشگاه چند تا عکس از ایران دیده و خوشش اومده.
سوال همیشگی: ایران امنه؟ میگم آره.
انتظار دارم سوال بعدی یه ربطی به سیاست داشته باشه اما هیچی. طرف پاک از بیخ عربه و از ایران فقط خوبی میدونه... سیاست؟ صفر.
کلی حال میکنم از اینکه کسی پیدا شده که ایران رو نه به عنوان تروریست و مایه دردسر منطقه بلکه به عنوان یه کشور گل و بلبل میشناسه...
یه سخنرانی مفصل میکنم من باب خوبی ها و اینکه چرا حتما باید تهران رو ببینه و فقط یه راست سراغ اصفهان و شیراز نره... خدا وکیلی این شیراز و اصفهان کلی به گردن مملکت حق دارن من باب کسب وجهه بین المللی... از پایتختمون که خیری ندیدم...
خلاصه که اونقدر که من این چند وقته تبلیغ کردم اگه هر کدوم از ایرونی های خارج از وطن میکرد احتمالا تا حالا زده بودیم رو دست چین و چمیدونم مصر و ایتالیا اندر احوال صنعت توریسم و نه تروریسم...
وقتی میشه از خوبی های یه کشور گفت چرا باید از بدی هاش اول حرف زد. خودش میره و بهتر از من و تو میبینه و شاید بهتر از من و تو هم قضاوت کنه. اون که خودش وقتی بره از من و تو محجبه تر میره پس چرا از گشت ارشاد و بگیر و ببند فرودگاه های داخلی بترسونیمشون؟ماشاءالله از بدی هامون که همه میگن. لااقل خودمون از خوبی هامون هم بگیم!!! فکر نکنم ضرری نصیب کسی بشه...
اینجاست که خنده تلخ من از گریه غم انگیز تر است...