تبليغاتX
Sunnaz
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
آگهی نجات...
به یک فقره پروشات من باب نوشتن ( تصحیح و کمک نه ها... رسما نوشتن) یه فقره مقاله اندر احوالات حقوق مالیاتهای بین المللی شدیدا نیازمندیم....

اگه یکی تونست به من بگه عقل من کجا بوده اون لحظه ای که داشتم رشته حقوق تجارت بین الملل رو انتخاب میکردم وقتی نمیتونم ۲ با ۲ رو جمع کنم و امروز نیم ساعت داشتم تلاش میکردم بفهمم وقتی از مقاله ام ۷ گرفته ام چقدر از ۳۰٪ نمره آخر ترم رو گرفتم... نه تنها حاضرم ماچش کنم بلکه اجازه داره تا ابد الدهر به من بگه شتر مرض دار...

 

+ نوشته شده در 21:10 توسط ساناز
دوشنبه سی و یکم فروردین 1388
رابطه خر و گیر کردن در گل...
آی جماعتی که دارین پشت سر من حرف میزنید که خیلی بی معرفته و از این حرفها:

اگه تونستین به من بگین که من این ترم ( یعنی در عرض ۲ ماه آتی) چطوری ۴۲ واحد پاس کنم همه حرفهاتون رو من باب بی معرفت بودنم میپذیرم....

 

+ نوشته شده در 21:5 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
شبیه سازی
البته در اینکه کلی افتخار پشت این قضیه خوابیده هیچ شکی نیست اما موندم این حنا شبیه این حنا است یا برعکس... خلاصه که حنا خانوم.... بنده بی تقصیرم اما خوب دیگه... تا اونجا که یادمه بز وبلاگستان من بودم... حالا اگه میخوای جای من رو بگیری بگو یه فکری به حال خودمون بکنیم...
+ نوشته شده در 16:56 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
آگهی--- تمام شد لطفا رجوع نکنید
به یک فقره انسان حال و حوصله دار برای خانه تکانی این خانه شدیدا احتیاج است... شدیدا زشت شده و تار عنکبوت از در و دیوارش میریزه.... به پروشات رجوع نمیشه چون اگه حال داشت خونه خودش رو آباد میکرد... مال ما رو که بوی نم و نا برداشت و برد... بابا یه جوانمرد پیدا شه همت کنه اینجا رو تکونی بده...

----------------------------------

این پست به علت سالبه بودن موضوع از حیض انتفاع ساقط است....

( حال میکنم هنوز حقوقی حرف زدن یادم نرفته... هرچند من باب غلط املائی چندان خیالم جمع نیست)

 

 

+ نوشته شده در 0:59 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
یادآوری
پست قبلی یه توضیح لازم داره... بماند که این پست در ادامه یه سری بحث ها گذاشته شد و عامل این بحث ها هم احتمالا اینجا رو دوباره خواهد خوند و احتمالا دوباره بحثی و حرفی و حدیثی ( و در راستای امانت داری اسمش رو نمیگم مگه اینکه خودش اسمی برای خودش انتخاب کنه)...اما هر کی ندونه و این حرفهای من رو شنیده باشه فکر میکنه من عجب فعال پر شر و شوری بودم و احتمالا شدیدا اهل عمل و حالا چه دور افتادم و از این اراجیف ... اما آدم حتما نباید فعال سیاسی و چمیدونم به قول همین دوست جدید دانشجوی آزادی طلب و آزادی خواه باشه که دلش برای وطنش و مملکتش بتپه و تنگ بشه و شبها خوابش رو ببینه... حتما نباید کاره ای باشی که دلت بخواد اونجا باشی... هیچ کاره هم باشی... آدم عادی و حتی پیش پا افتادهای مثل من هم که باشی... بازم میتونی اونجا باشی و خوشبخت باشی از بودن اونجا....

کلیه اعتراض ها من باب کم داشتن تخته و غیره و ذالک مردود است... والسلام ختم کلام

 

+ نوشته شده در 0:53 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388
بیماری مسری
نمیدونم چرا اکثر اون خلق اللهی که از مملکت خارج میشن اینجا میافتن به حرف زدن و نصحیت پشت نصیحت تحویل آدم دادن که ما چنین بودیم و چنین میکنیم و چنین خواهیم کرد و همیدون باد.... بابا... اگه مردی پاشو برو اونجا همه این حرفها رو همون جا بزن.... باز من آمپرم رفت بالا اما خدا وکیلی... آب و هوای بیرون وطن چی داره که اینقدر همه میافتند به جفنگ گوئی!!! یه جورائی انگار آب و هوای آزادی عقیده و آزادی بیان بهشون نمیسازه... زیادی ملایمشون میکنه...

این پست رو امید باید میذاشت که دست به بد و بیراه گفتنش خوبه و قشنگ احساساتت رو در قالب آنچنان کلماتی تحویلت میده که خودت میگی من نبودم.... اما فعلا من بودم...

 

+ نوشته شده در 0:44 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
ستاره...
دوست خاله جان از کانادا اومده بود اینجا و یه دو روزی مهمان ما بود... شدیدا هم علاقه مند به مسائل ایران و از اون بیشتر به حقوق اسلامی و خلاصه یه دو روزی کلی براش سخنرانی کردم و گوشا پسری داره که لیسانس علوم سیاسی میخونه کانادا و به مسائل ایران علاقه داره... اما همین بانو که زمانی از فراری های سیاسی بوده الان اونقدر ها در جریان مسائل ایران نیست... وقتی براش از داستان دانشجوی های ستاره دار امیرکبیر گفتم اشک میریخت و به قولی افسوس میخورد که چرا اینجوریه و خدا پدر و مادر و جد و آبادش رو بیامرزه... تنها انسانیه که وقتی بهش گفتم زندگی ایران هیجان داره و زندگی اینجا خیلی به نواخته چشماش هشت تا نشد و نگاه عاقل اندر سفیه حواله ام نکرد.... تازه کلی باهام همراهی هم کرد...

حالا بهش قول دادم یه وبلاگ شروع کنم در مورد ایران و اینجاست که احتمالا سراغ گنجیشکک و پروشات و بقیه میخوام برم... از حالا بدونید که دارم میام سراغتون.... اینا یه گروه دارن تو کانادا  و میخوان از این وبلاگ به عنوان منبع خبری استفاده کنن و نیاز به تعریف و گل و بلبل و عکس از کوه و دشت ندارن. میخوان از جامعه بدونن و چیز های جاری... خودم هم قراره به انگلیسی در مورد قانون اساسی و این جور چیز ها بنویسم. خلاصه هر کی پایه است بگه I... !!!

 

+ نوشته شده در 23:36 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
جغله جات...
البته در اینکه secret keeper جغله جات باشی هیچ اعتراضی نیست... اما گاهی وقتها همچین زبونت باز میشه یه چیز هائی بگی نمیشه...

خلاصه که هزار و چندی سال پیش یه مثلث ( مثلث که البته چه عرض کنم...یه خط) شدیدا احساساتی برقرار شد بین دو تا جغله فامیل و دست بر قضا از همون اول به سمت  محرم اسرار اولی یا به قولی N منسوب شدم و خوب بماند که به نظرم رابطه خیلی بر پایه هوا استوار بود... حالا از وقتی اومدم این سر خط محرم اسرار سر دوم رابطه شدم. با این تقاوت که این سر خط نه تنها هیچ علاقه ای به اون سر نداره بلکه خودش اینجا زندگی شدیدا عاشقانه خودش رو هم داره ادامه میده...

آهنگ متن

love, love me do

you know I love you

I always will be true

so please love me do

خلاصه این سر ماجرا دو هفته قبل از عید با موجودی دوست شده... بهش میگم اسمش چیه؟ میگه اسمش خیلی عجیبه. تا حالا نشنیدم. گویا با M هم شروع میشه... بعد از کمی تحقیق و تفحص معلوم شد که منظور برج میدون آرژانتینه....!!! خلاصه که دو هفته قبل از عید آشنا شدیم و الان شدیدا عاشق میباشیم. شازده ۱۹ سالشه. گویا B.M.W سوار میشن و زنگ تفریح ها میره سراغ این جغله و شدیدا هم غیرتی تشریف داره و یه بعد از ظهر کنار ساحل طول کشید تا بهش بفهمونم که غیرت چیه و خوردنیه یا پوشیدنیه و چطوری میتونه آدم رو گرم کنه تو سرما و ... موندم اون یکی اصلا میدونه غیرت رو با چه ق مینویسند یا نه.... خلاصه که خنده داره... اینم از این... مایه خجالت ما و بقیه انسان های بی بخار ساکن گوشه و کنار....

 

+ نوشته شده در 23:27 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388
حال شما؟
بالاخره بعد از هزار و اندی فکر کنم یه کم وقت شده که اینجا یه کم به قول حنا خانوم فلمی نمائیم...

البته بعد از اینکه در دو روز سه تا به قولیpaper تحویل دادم حالا برای یکی دو روز وقت هست که نفسی تازه کنیم و شاید حالی از دوستان دور و نزدیک بپرسیم....

اما این چند وقت شدیدا دچار دو دلی های عدیده شدم... هر چند این دودلی ها همیشه با من بوده و هست و احتمالا تا ابد و دهر بماند که بماند که بماند...

دیگه چی؟ همین دیگه... یه مقدار پست های یه خطی هست تا بعد برسم خدمتتون با پست های مفصل تر...

+ نوشته شده در 23:15 توسط ساناز
پنجشنبه بیستم فروردین 1388
تاخیر فراوان
آی جماعت......

عیدتون مبارک.....

درسته که تاخیر دارم اما به این معنی نیست که یادم رفته یا چی و چی... اینقدر پشت سرم غیبت نکنید.... من هنوز زنده ام.... فقط اینکه یکی میزنم تو سر خودم.... پنجاه و چهار تا میزنم تو سر کتاب هام... پول خرد هاش رو هم ایضا میزنم تو سر خودم.....

خلاصه که عجالتا عید مبارکی رو داشته باشید تا کی دوباره برسم خدمتتون.....

+ نوشته شده در 1:0 توسط ساناز