
بعضی کارها رو حتما یه بار هم که شده باید امتحان کنی. حالا اینکه کی و کجا و تحت چه شرایطی خدا عالمه... فقط ایراد ماجرا اینه که بعضی از همین کارها رو وقتی انجام دادی نمیتونی برگردی... یعنی یه جورائی راه برگشت نداری و اگه اون جوری که دوست داری از آب در نیاد اونوقته که آسمون و زمین رو به هم میریزی و به زمین و زمان بد و بیراه میگی برای اون لحظه ای که تصمیم به انجام اون کار گرفتی...
این برنامه کاری از اون برنامه هاست که دیدن داره... ( اگه دوست دارید روحیه تون قوی شه و به خودتون امیدوار شید این برنامه رو با فونت بزرگ پرینت بگیرید و روزی سه بار بهش نگاه کنید. اینجوری هم خوش خوشانتون میشه که خوشبحال خودم که از این مسخره بازی ها به دورم... هم از راه دور فاتحه ای هم نثار من میکنید که احتمالا هفته آینده همین موقع قراره مرحوم شم...)
یکشنبه... درس ( تا اونجا که جان از بدن بگه قار قار) و البته خونه تکانی
دوشنبه:
۱۱ تا ۱ بعد از ظهر کلاس ورشکستگی شرکتهای بین المللی
۱-۱:۳۰ قرار ملاقات با استاد درس بالائی و صحبت در مورد پایان نامه
۲-۳ کلاس شرکتهای بین المللی
۵ میرسم خونه. درس و کار منزل در راستای آی مهمون داره میاد
سه شنبه:
۱۱-۱ کلاس حقوق تجارت بین الملل خصوصی
۱-۳ کلاس قراردادهای خاص بین المللی ( هر هفته باید مقاله بنویسم براش)
۵ میرسم خونه... درس و البته شرکت در مراسم چهارشنبه سوری در یه شهر دیگه
چهارشنبه:
صبح درس قبل از دانشگاه رفتن
۱-۳ presentation برای درس حقوق مالکیتهای معنوی بین المللی
۵ میرسم خونه و احتمالا درس و تو سر زدن برای فردا
پنج شنبه:
۹ صبح presentation برای کلاس شرکتهای بین المللی
۹ صبح فرودگاه ( مادر خانومی به همراه مادر مادر خانومی- مبدا: ایران)
۱ بعد از ظهر همچنان فرودگاه ( خاله خودم و از قراری خواهر مادر خانومی- مبدا: آمریکای جنایت کار)
احتمالا اون روز به در سر زدن میگذره برای فردا که عید باشه
جمعه:
عید و شلوغ بازی ( من هفته دیگه امتحان دارم. های های)
شنبه:
درس خوندن و تلاش برای دوری از شلوغ بازی ( من دوشنبه امتحان دارم. ای امان )
یکشنبه:
درس خوندن و تلاش برای دوری از شلوغ بازی ( من دوشنبه امتحان دارم. ای فغان )
....مرگ من روزی فرا خواهد رسید...
دوشنبه:
صبح درس در حد تو سر زدن
ساعت ۱۲ تا ۳ امتحان ورشکستگی شرکتهای بین المللی ( ۴۵۵ صفحه در قطع A4)
۵ میرسم خانه. درس خوندن در حد تو سر زدن
سه شنبه:
صبح درس در حد خودکشان
ساعت ۱۲ تا ۳ امتحان حقوق تجارت بین الملل خصوصی ( سه تا کتاب.. ۴۰۰ صفحه)
۳:۳۰-۵ کلاس توجیهی اندر احوالات نوشتن پایان نامه.
خدا میدونه کی میرسم خونه. درس در حد مرگ
چهارشنبه:
ساعت ۸:۴۵ صبح امتحان شرکتهای بین المللی ( ۵۶۸ صفحه در قطع A4)
ساعت ۱۲ میرسم خونه و .........................................
................................ خدا بیامرزدش.... آدم خوبی بود...............................
( اصلا افکار پلید در مورد نفس کشیدن من به ذهنتون راه ندید. این قصه سر دراز داره... ۳ فقره paper و البته دو فقره presentation به همراه شروع شدن دو تا درس جدید مالیاتهای بین المللی و تجارت الکترونیک در دستور کار قرار داره به همراه البته پایان نامه و البته تلاش برای التیام همه دلتنگی ها در مدت ۳ هفته)
یه سال نشد من دم عید باشه و دست و بالم رنگی و چمیدونم سوخته و سوراخ نباشه؟؟؟؟ نمیشه دیگه....
از اونجائی که من اگه یه سال قوطی رنگ نگیرم دستم و خودم رو رنگی نکنم اون سال برام اومد نداره.... امسال هم طبق همین سنت حسنه و در راستای " آی تمیز کن مهمون داره میاد" یه فقره میز رو به جای اینکه زحمت تمیز کردنش رو به خودمون هموار کنیم رنگش کردیم.... یعنی تصور کن میزی رو که یه عمر تو حیاط مونده و این در این مملکت یعنی حداقل روزی شونصد بار خیس شدن و خشک شدن... به همراه گرد و خاک و گل و شل اعصار که روش ماسیده بود.... روی همه اینها رنگ سفید از نوع رنگ دیوار مالیدیم و رفت پی کارش... حالا قراره چقدر این رنگ عمر کنه خدا عالمه.... اما به قول خاله جان همین سه هفته که مهمان خارجی!!! داریم عمر کنه کافیشه....
در ضمن امرزو طی یک اقدام شدیدا غیر عقلانی و انتحاری درس و مشق رو بی خیال شدیم و دوباره رفتیم حیاط بیل زدیم.... موندم اگه پارک شهر رو اینقدر که ما اینجا رو بیل زدیم بیل میزدن احتمالا گلستان میشد...
خلاصه که فعلا شدیدا رنگی هستیم و دست و بالمان شدیدا زخم و زیلی و هوا هم ابری... بی انصاف صبر نکرد رنگی که زدیم خشک شه بعد بباره...
اینم داستان تنگ آمدن قافیه و ابو عطا خواندن ما اندر باب چیپس..... دنیا رو آب میبره.... ما رو....؟؟؟
البته در مورد روان نویس هم اوضاع به همون ترتیبه.... تنها روان نویس موجود استابیلو های ۶ ضلعیه که اگه ندیدین به جا مدادی پروشات بانو مراجعه فرمائید.... خلاصه که شدیدا دلتنگ شهر کتاب هستیم با اون طیف گسترده از خودکار و روان نویس و ماژیکی که در اختیار آدم میذاره و میمونه که کدوم رو انتخاب کنه.... دیگه از رفتن به لوازم تحریر فروشی هیچ لذتی نمیبرم.....
به جاش این error رو میبینم که میگه: the picture is deleted from tinypic
اما این فیلم من رو یه جورائی جادو کرده... این روز سومه که دارم نگاه میکنم... شاید به خاطر همه اون خاطرات مشترکیه که با ABBA دارم. بالاخره در کنار کریس دی برگ, ABBA آهنگ ساعت های بازیهامون بود.....
چند روزیه از کریس دی برگ کشیدیم بیرون و روزمون رو با این آهنگ شروع میکنیم....
Go ahead just leave, can't hold you, you're free
You take all these things, if they mean so much to you
I gave you your dreams, 'cause you meant the world
So did I deserve to be left here hurt
You think I don't know you're out of control
I ended up finding all of this from my boys
Girl, you're stone cold, you say it ain't so,
You already know I'm not attached to material
I'd give it all up but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, I'm takin' back my love
I've given you too much but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, my love, my love, my love
My love..
Yeah
What did I do but give love to you
I'm just confused as I stand here and look at you
From head to feet, all that's not me
Go 'head, keep the keys, that's not what I need from you
You think that you know (I do), you've made yourself cold (Oh yeah)
How could you believe them over me, I'm your girl
You're out of control (So what?), how could you let go (Oh yeah)
Don't you know I'm not attached to material
I'd give it all up but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, I'm takin' back my love
I've given you too much but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, my love, my love, my love
I'd give it all up but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, I'm takin' back my love
I've given you too much but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, my love, my love, my love
So all this love I give you, take it away, (Unh, uh huh)
You think material's the reason I came, (Unh, uh huh)
If I had nothing would you want me to stay (Unh, uh huh)
You keep your money, take it all away
I'd give it all up but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, I'm takin' back my love
I've given you too much but I'm takin' back my love
I'm takin' back my love, my love, my love
و الی آخر..... زندگی بدی نیست.... اینجوری هم میگذره.... بالاخره آدم باید بتونه یه چند صباحی بدون کریس دی برگ دووم بیاره دیگه!!!! ها ها.... اعتیاد جدید.....
چون شوهر خاله جان معتقد بود که آدم قبل از اینکه بچه دار بشه باید تصمیم بگیره که بچه اش چه کاره بشه و به محض اینکه به دنیا اومد باید شروع کنه روش کار کردن و هرچقدر من میگفتم که پس نقش علاقه بچه در مورد شغل آینده اش چی میشه میگفت علاقه اون بچه ملاک نیست. تو باید اون رو با توجه به آینده و اینکه چی برای آینده اش خوبه هدایت کنی و علاقه ای از اون دست باید به وجود بیاری که خودت میپسندی....
و وقتی خودم رو براش مثال میزدم که مادر خانمی تمام عمر کاریش رو از همون لحظه ای که من چشم باز کردم بین اعداد و رقم گذرونده و خاله ها یکی در میون مهندس و ارشیتکتند و من این وسط به قاعده سوسیس از عدد و رقم حالیم میشه و جواب ۹ضرب در ۹ رو یه سال نوری طول میکشه تا حساب کنم و ایشون میفرمودند که تو استثنائی و خلاصه آخرش به هیچ جواب منطقی ای نرسیدیم...
خلاصه که اینجوری... شوهر خاله جان خودشون معتقدند که منظورشون از آینده بخش مالی قضیه نیست و بحث مساله فرهنگیه اما هر چقدر من براش مثال آشپز و نقاش و طراح مد و شاعر و متفکر رو میزدم میگفت حرفش رو نزن و تو فانتزی فکر میکنی....
در نهایت بعد از دو ساعت و نیم بحث مفید تنها نتیجه مشترکی که گرفته شد و اونم از جانب خاله جان صادر شد این بود که آشپز خوشبخت به از دکتر بدبخت و من دیگه وارد این بحث نشدم که این خوشبختی رو چه چیزی تعیین میکنه چون اون وقت بود که قضیه کش می اومد و اوضاع بیخ پیدا میکرد احتمالا....
تنها نکته باحال ماجرا اینه که خوبی شوهر خاله جان در جریان بحث کردن ( البته تا وقتی وارد بحث سیاسی نشدی..چون اون وقت عملا باید با کله و همه چی خداحافظی کنی چون به راحتی ممکنه سر از کنار باغچه در بیاری) اینه که کلیه متلک هائی که در جریان بحث بهش حواله میدی رو میگیره و یه دورمیچرخونه و بعد شوت میکنه طرف خودت بدون اینکه آمپرش بره بالا و جوش بیاره و بهش بر بخوره و از این حرفها... هر کس دیگه ای بود احتمالا تا اون موقع یه دوازده تا بد و بیراه نثارم کرده بود و یا اینکه شاخ به شاخ شده بود و خر بیار و باقالی بار کن....
نکته دوم اینکه خاله جان و شوهر خاله جان شدیدا به این نتیجه رسیدند که من پای خوبی برای بحث کردن میباشم چون نه کنترل خودم رو از دست میدم ( جدیدا دیگه کارگاه آبغوره گیری رو بستیم- بماند که تو این قضیه حیثیت من چندان زیر علامت سوال نرفته بود که حیلی بخوام خودم رو به آب و آتبش بزنم) و دیگه اینکه حرف طرف رو قبول میکنم... حالا از کجا این نتیجه رو گرفتند خدا میدونه... تا اونجا که من یادمه من حرف کسی رو در جریان این بحث قبول نکردم...!!!
خلاصه که بهش میگی غذا بخور... میگه نه.
میگی مسکن بخور... میگه نه.
میگی برو بخواب... میگه نه.
میگی بیا نازت کنم..... میگه نه.
میگی پس برو پی کارت.... لب برمیچینه و میگه نه...
و نتیجه اینکه اندازه دو ساعت گریه میکنه و اعصابت رو بهم میریزه و کاری هم نمیتونی بکنی و از بدشانسی مامان و باباش هم شدیدا اهل لوس کردنش هستند و میتونند عین این دو ساعت رو قربون صدقه اش برن و بعد تازه این خانم قراره پزشکی بخونه و جراح بشه.....!!! هی امان امان...
مگه اینجوری آدم پولدار شه.... البته در مورد من چندان کارساز نیست انگار....
Doesn't that make you feel great?
برای ترک اعتیاد خود به ما رجوع کنید....
مایه شرمساریه.... از ۸۲ رسیدم به ۷۸.... اصلا جالب نیست...
اما نتیجه اخلاقی اینکه: برای ترک اعتیاد سفر کنید....
ممکنه عادت به بلاگ نویسی رو ترک کنید که اصلا جالب نیست... اما ممکنه عادت های پسندیده و ناپسند دیگه ای کسب کنید که ترکشون به این آسونی ها هم نیست...
Aoccdrnig to a rscheearch at Cmabrigde Uinervtisy, it deos't mttaer in waht oredr the ltteers in a wrod are, the olny iprmoetnt tihng is taht the frist and lsat ltteer be at the rghit pclae. The rset can be a total mses and you can sitll raed it wouthit porbelm. Tihs is bcuseae the huamn mnid deos not raed ervey lteter by istlef, but the wrod as a wlohe