
خلاصه که امروز در جریان صحبت ها... بحث از عملیات اخیرمون شد و پروشات حرفی زد که برام جالب بود. گفت خوب دیگه یه قسمت هائی از ساناز داره برمیگرده....!!!! البته بماند ماهیت این قسمتی که داره بر میگرده اما خوب عادت های داشته و نداشته نباید کاملا از دست برن. بالاخره ترک عادت موجب مرض است....
اما خوب کم کم وقتش بود که به خود سابقم برگردم فکر کنم......الان زوده که به شمارش معکوس بیافتم اما برای دفاع پروشات من اونجا خواهم بودددددددددددددددد!!! ها ها ها......![]()
البته درسته که رئیس دانشکده ای با این هدفون ها رو نمیشه چندان جدی گرفت اما خوب دیگه....
خلاصه نشان به آن نشان که رفتم و نشستیم حساب و کتاب کردیم... دیدیم آخر سال که باید ۶۰ واحد پاس کنیم مال من میشه ۷۰ تا...... دلم میخواست یه کتابی چیزی بزنم تو کله اش که سه روز من رو سکته داده ... حیف هم قدش خییییییییییییییلی بلنده.... هم من خیییییییییییییییییلی دوستش دارم!!!!
آخر جلسه که همه چیز معلوم شد دستهاش رو گذاشته رو هم میگه:
خوب...رئیس جمهور قدیمیتون هم که دوباره کاندید شد و میدونم که همه خیلی دوستش دارند؟ حالا بهتر از رئیس جمهور الانتون میشه؟
جواب من هم........ فکر کنم حدس زدنش خیلی سخت نباشه....
این چند روزی که خواهر بزرگه اش نیست حسابی ساکت و آروم شده و بو قولی هم بازیش نیست که با هم از در و دیوار بالا برن.... حلاصه همین دیگه..... از یه ساعت پیش که تصمیم گرفته بره بخوابه هنوز داره میره که بخوابه.....
الان میفهمم که بد و بیراه ها کاملا بیجا بوده و بدین وسیله کمال معذرت خواهی خودم رو ابراز مینمایم....
Hello Dear
I am miss jane,i do pray that this email meets you well,Though we havent met or seen each other before but i believe that nature has a way of Bringing people together for a Particular Purpose and ours isnt an exception.if you need a female friend .I will like to Discuss a private and Personal matter with you as we get along to know each other very well.
Awaiting to Hear from you
jane.
این دوست ما ( لورنزو) که در تصویر ملاحظه میفرمائید شدیدا مخالف هر نوع بحث سیاسیه.... کافیه دو کلوم حرف بزنی اون وقته که آمپرش میره بالا و میفهمی که فلفل نبین چه ریزه یعنی چی! بی توجه به هیکل ۱۶۰ سانتیش و وزن ۵۰ کیلوئیش آنچنان نطقت رو کور میکنه که بیا و ببین....
حالا تصور کن که تو اتاق هتل نشستی و تلوزیون داره باراک اوباما رو نشون میده در مراسم قبول ریاست جمهوری و دوستان هم..... شدیدا مستعد بحث سیاسی اند.
بالاخره وقتی ازبکستان و برزیل و چین و لهستان و گواتمالا و آفریقای جنوبی و ایتالیا ( همین شازده) صربستان و آمریکای جنایت کار و ایران تروریست ( اهم...!!) تو یه اتاق جمع باشند بهتر از این نمیشه دیگه....
و تصور بفرمائید که این شازده بین هر دو کلمه میگه بحث سیاسی نکنید.....
نتیجه اخلاقی؟ غیر از خین و خین ریزی مگه نتیجه دیگه ای متصوره؟
خدا رو شکر به برکت لطف دوستان و قبول زحمتشون که اینقدر پول تلفن میدن.... کم از اخبار بیخبر نیستم... و این خودش در این وانفسای بیخبری کلیه....
اما این آخریه دیگه نور علی نور بود... عمو شهرام خان خان زنگ زده که خبر خوش بده که ماشین میخره( شیرینیش رو ما که دوریم. شما ها بستانید) بعد تازه میگه قراره بنزین بشه ۴۰۰ تومان. همچین برق سه فاز از کله ام پرید که هنوز اثراتش باقیه..... میخواستم بگم حسنی به مکتب نمیرفت..... نخرید نخرید ببین حالا کی میخواد بخره.
خسته کننده است که همیشه مواظب حرفی که میزنی باشی. که مبادا دوباره تو لابیرنتی گیر بیافتی که سر و ته نداره و یکی مدام داره بهت ثابت میکنه که تو اشتباه میکنی و این ره که میروی به ترکستان است....
خسته کننده است فرار از همه حرفهای سیاسی.... همه جا حرف از کوبیدنه و فحش و بد و بیراه.... آخه بی انصاف..... اون جائی که داری این حرفها رو بهش حواله میدی خونه منه.... مملکت منه....
خسته کننده است حرف نزدن فقط برای اینکه احساس میکنی طرفت اونقدر غیر منطقیه که هیچ حرفی جز اون چیزی که میخواد رو نمیشنوه....
احساس میکنم روحم فشرده است......شدیدا احتیاج به یه سوپاپ دارم برای خالی کردن همه این فشار ها و حالا این سرماخوردگی هم نور علی نور شده...
احساس پوچی میکنم از اینکه نمیتونم خودم رو بین این مردم راحت ببینم...
احساس پوچی میکنم از اینکه حتی اینجا هم نمیتونم از این چیزی که هستم راضی باشم...
احساس پوچی میکنم از اینکه میبینم دارم وقتم رو جوری صرف میکنم که برام راضی کننده نیست...
احساس پوچی میکنم...//
اول آهنگ این دکلمه هست:
نسیمی کز بن آن کاکل آیو مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو
چو شو گیرم خیالش را در آغوش سحر از بسترم بوی گل آیو
این چند وقت خیلی عوامل اعم از کمبود بودجه و یا در واقع کمبود روحیه مناسب جهت انجام امور مفید و سازنده باعث شد بگردم دنبال سایت های دانلود فیلم و از این حرفها.... بماند که ......
خلاصه که چند روز پیش سایت جدید کشف شد که میشه آن لاین فیلم نگاه کرد و البته امکان دانلود خیلی نداره.....اما.....
قیافه من رو تصور کنید وقتی با این پیغام مواجه شدم:
Please click continue to video to prove you're not a robot. We mean no offense to any part robot part human entity bent on controling the world.
شوخی نیست ها.... جدی جدی مجبوری روش کلیک کنی که بتونی فیلم مورد نظرت رو ببینی.... هاه...
از این بچه مثبت هائی که نهایت خلافشون بدتر از ما رابین پود نگاه کردنه اما چند درجه حادتر....
( بالاخره ما غیر از رابین پود یه سری شیطنت هائی هم کردیم که از شما پنهون باشه از خدا که پنهون نیست و خدا از سر تقصیراتمون بگذره یه چیزیه بین ما و خدای ما و کبابی منصور خدا بیامرز...)بماند...( مردم میرن تو جواهر فروشی و تیفانی خلاف میکنن ما میریم کبابی.... خدا وکیلی منم یه چند تا تخته ام کمه ها....)
خلاصه که دیدم ایمیلش بدتر از سخنان قصار بزرگان و عقلا پر از پند و اندرزه و شعر و ...
براش ایمیل زدم که این نوشته هات برای دوستی به سن و سال ۲۳ یه کم که چه عرض کنم... خیلی دنیا دیده است و بیخیال دنیا شو و سعی کن یه کم جنبه مسخره دنیا رو هم ببینی...
ایمیل زد و با شعر مولانا شروع کرد که دنیا میگذره و ما دنیا رو به سخره میگیریم و این حرفها....
بیخیال شدم و فکر کردم من زیادی بچه ام یا این رفیق ما زیادی بزرگتر از سنشه؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که احتمالا ایراد از منه و من زیادی عقبم و سخنان قصار بلد نیستم و خلاصه به این نتیجه رسیدم که ایراد از ماست و از ماست که بر ماست ....
( دقت فرمائید این موجود قرمز با ده دوازده تا دست منم...... البته در شرایط عادی معمولا فقط دو تا از دستهام رو میتونم ببینم و بشمرم......)
قبلا ها که نگاتیو بود و عکس رو بعد از گرفتن باید رو دوربین رد میکردی این اتفاق ها میافتاد که دو تا عکس رو هم بیافته اما الان با این دوربین های دیجیتالی و غیره و ذالک...... ما که نفهمیدیم چی شده... هر کی فهمید به ما هم بگه و خانواده ای رو از نگرانی در بیاره...![]()
تو پاریس رفتم پرلاشز با یه هدف و یه امید که بتونم صادق هدایت رو پیدا کنم.... غافل از اینکه پیدا کردنش توی پرلاشز به این آسونی ها نیست.... تو لیست مفصل دم در از اره و اوره و شمسی کوره هست تا بتهون و سارا برنار اما هیچ اثری از بوف کور و اونی نیست که تو آپارتمانی یه جائی تو پاریس شبی نصفه شبی شیر گاز رو باز کرد و ....
نمیدونم.... خیلی وقتها میشنوم که میگن ما ایرانی ها به مرده بیشتر از زنده ارج میذاریم و از این حرفها... گاهی هم چیز های دیگه ای شنیده میشه... اما من میتونم ساعتها تو پرلاشز راه برم و به این فکر کنم که این مرده تا چه حد برای زندگانش و بازمانده هاش دوست داشتنی بوده و این سرود چه داستانی در خودش داشته ....
( الیته با شرایط فعلی روحی و روانی اینجانب به هیچ وجه سنخیت نداره... الان بنده در شرایط بسیار بسیار بسیار باحالی به سر میبرم و به قولی رو ابر ها سیر میکنم..... دلیلش رو هم بعدا عرض میکنم... بماند... خلاصه که اینا رو در یک شرایط شدیدا اضطراری که یکی داشت برام سخنرانی میکرد و رو اعصابم راه میرفت رو یه دستمال کاغذی یواشکی نوشتم بدون اینکه متوجه بشه... اما مردم بس که دستمال کاغذی رو تو هفت تا سوراخ چپوندم که از بلا به دور باشه....)
* شنیدن اینکه به رخت بکشن کی هستی و از کجا اومدی و قراره در هزار سال آینده چه گلی به سر خودت و اطرافیانت بزنی از دوست و آشنا و یار غار و گرمابه و گلستان آسونه... اما شنیدنش از مثلا هم وطنی که دیگه حتی یادش رفته خیابون ولیعصر از کجا شروع میشه و به کجا میرسه یکم زور داره...
* نمیدونم چرا به این هم وطنان دور از وطنان اینقدر امر مشتبه شده که ما ( منظور هم وطنان داخل وطن) هیچی حالیمون نیست و فقط سرمون رو انداختیم پائین و داریم بدون اینکه حتی یه ذره برای مملکتمون دل بسوزونیم باری به هر جهت وقت میگذرونیم... و در عوض اونها ( هم وطنان خارج وطن- اونهائی که دیگه حتی یادشون رفته فارسی رو چطور بنویسند و از کل ایرانی بودن اسمهائیه که از اعماق شاهنامه برای بچه هاشون حفاری میکنن و اونها هم برای اینکه به مذاق و فک و دهن خارجی جماعت ها خوش بیاد تبدیل به لیلی و نانی و هانی میشن) همه چی حالیشونه و شدیدا دل میسوزونن برای مملکتی که خودشون ساختن و ما داریم به بادش میدیم.....
* جالبیش اینجاست که این مثلا ایرانی ها به خودشون حق میدن همه اون چیزهائی رو که آمپرت رو میبره بالا و درجه جوشت رو میرسونه به عرش بگن و تازه میگن من خودم ایرونی ام و من این حرفها رو بزنم بهتر از اینه که خارجی ها بگن.... غافل از اینکه اینها هم کم از خارجی ها ندارند. حداقل خارجی ها ممکنه احترامی برای این مملکت و ساکنینش بذارن... اینها اما به بهانه خودی بودن چه ها که نمیگن....
یکی نیست به این موجود بگه آخه انسان. آدم. جناب. بشر. ایرانی. تو که خودت دلت برای مملکتت نسوخته و نمیسوزه چه حقی داری که خودت رو خودی بدونی و بقیه رو نخودی...
( آخیشششششششششششششششش راحت شدم.
هرچند باز آمپرم رفت بالا.... سخت نگیر... من حالم خوبهههههههههههههههه)
۲- هزار ساله که قراره برای یکی!!!! عکس بفرستم....
۱-۲- یکی که چه عرض کنم. اینو ضرب در X کن....
۳- یه ایمیل به فابی بدهکارم من باب توضیح مسایلی.....
۴- یه عالمه حرف برای پروشات....
۵- یه عالمه درس برای خوندن.....
۶- یه عالمه کار برای انجام دادن اعم از:
۱-۶- باز کردن چمدون سفر اخیر
۲-۶- مرتب کردن یادداشت درس های ترم گذشته
۳-۶- تصمیم گیری برای موضوع پایان نامه
و الی آخر و از همه مهمتر.......
فردا آخرین روز تعطیلاته.....
من موفق میشم!!!! شکی نداره
(البته امسال دوستان و آشنایان به دوازده رضایت دادند و ما هم ۱۲ تا شمعمون رو فوت کردیم و دم نزدیم....)
امسال اولین سال بود که دور از همه... از خونه و مادرخانمی و شوالیه ها و دیوونه بازی های آخر شب این روز رو میگذروندم. اما...... خوب این هم تجربه ای بود.....!!!
هیجان انگیز بود.... اینکه فکر کنی کسی یادش نیست و بعد شدیدا دچار سورپرایز پارتی بشی... منم که ماشاالله آی کیو در حد تشتک اینجور مواقع.... پس شدیدا سورپرایز شدم....
تو این جریان پروشات جونم زنگ زد که تولدم رو تبریک بگه.... منم شدیدا بیرون برده شده بودم و نمیخواستم جلوی اون آدم بگم که امروز تولدمه و بهش گفتم که رفتم خونه بهت زنگ میزنم اما بعد دچار سورپرایز گرفتگی شدم و قضیه دچار مرور زمان شد تا اطلاع ثانوی که وقت کنیم یه عالمه بحرفیم که......( گوشت رو بیار..... یه عالمه حرف هست از من و دیوونه بازی های من تو بروکسل.... باور نمیکنی؟؟؟)
حالا اگه این کار صواب وبلاگ نویسی باشه که چه بهتر...
از اون بهتر اینه که بدون اینکه خیلی زحمت بکشی بتونی یک نفر رو از راه راست منحرف کنی و بندازی به نگارش اعم از چرند و پرند و یا دو کلمه حرف حساب و بعد خیلی مودبانه این موفقیت رو به اسم خودت ثبت کنی... دیگه از این بیشتر چی میخوای؟ البته ناگفته نماند که حالا ما رفیق ناباب بودیم ذغال خوب هم در این میان بی تاثیر نبوده گویا...
در نهایت عمو شهرام !! ورود شما رو به جرگه خودمون تبریک میگم و بقیه رو به دوستان واگذار میکنم. فقط بالای غیرتتون در تشویق این بنده خدا زیاده روی نکنین. سه تا پست گذاشته پست سوم یکی نظر گذاشته که چرنده!!!!! بماند الته من که خودم به شخصه چرند نویسی رو ترجیح میدم شدید!!!
پی نوشت: قابل توجه پروشات و فابی عزیزم من باب تقاضا جهت......!!!![]()
بعد راهی شدیم برای صرف شام.... قیافه رستوران رو که دیدیم کلی گل از گلمون شکفت... قیافه غذا رو که دیدیم نه تنها از گل که از خار و ریشه اش هم چیزی نموند....
البته وضع بقیه یه کم از ما سه نفر بهتره چون برنامه ریزی میکردند برای شب زنده داری و بار و این حرفها اما در شرایط فعلی:
ماریا اول رفت شام خورده شده رو پس داد به دستشویی و بعد هم زنگ زد به دوست پسرش و کلی خودش رو لوس کرد براش و الان خوابیده.
لی بشمار سه از طریق اینترنت مفت و مجانی هتل زنگ زد مامانش در پکن و کلی اندر باب دلتنگی برای غذا های چینی داستان سرائی کرد ....
من هم دراز کشیدم و در حالت شکنجه دارم تایپ میکنم... فعلا زنده ام و کلی اخساس توپی دارم که نه دلم برای دوست پسرم تنگ شده و نه برای قرمه سبزی....