تبليغاتX
Sunnaz
شنبه بیست و ششم بهمن 1387
من منم...
امروز با پروشات بانو و فابیولا حرف میزدم.... هرچند این چند روزه خوش گذشته... اول که آقای شاعر معروف به جناب کریمی مفقود الاثر سابق که البته نمیدونم پیدا شده یا نه سرافراز کردند و کلی خوش گذشت. بعد هم روزی رو از ساعت ۶:۳۰ بامداد با پروشات بانو شروع کردیم و با شهرام خان که هنوز جزایری نشده ادامه دادیم و به مادری ختم کردیم و امروز هم که دوباره با پروشات بانو... خوبه آدم اینقدر در جریان همه چیز باشه... این وسط گنجشکک اشی مشیمون کمه که اونم قراره پروشات بهش اس ام اس بزنه که اینقدر آب به آسیاب مخابرات نریزه..... راستی سلیم خان خونمون خیلی کم شده اما کو گوش شنوا.....اما خوب اعتراض وارد نیست..... بماند....

خلاصه که امروز در جریان صحبت ها... بحث از عملیات اخیرمون شد و پروشات حرفی زد که برام جالب بود. گفت خوب دیگه یه قسمت هائی از ساناز داره برمیگرده....!!!! البته بماند ماهیت این قسمتی که داره بر میگرده اما خوب عادت های داشته و نداشته نباید کاملا  از دست برن. بالاخره ترک عادت موجب مرض است....

اما خوب کم کم وقتش بود که به خود سابقم برگردم فکر کنم......الان زوده که به شمارش معکوس بیافتم اما برای دفاع پروشات من اونجا خواهم بودددددددددددددددد!!! ها ها ها......

 

+ نوشته شده در 2:6 توسط ساناز
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387
اینجوری به آدم سکته میدن....
دو سه روز پیش رئیس دانشکده ایمیل زده برای من که بیا ببینمت. واحد هائی که برداشتی کمه و نمیرسی به موقع درست رو تموم کنی.... میشه حدس زد که چه سه فازی ازم پرید وقتی این حرف رو زد و چه روانی ازم بهم ریخت تا وقتی سه روز بعد رفتم دفترش.... خوب البته این نکته که رئیس دانشکده ایمیل زده و نه چمیدونم امور دانشجوئی و اون ارگان هائی که کارشون اینه... بیشتر باعث شد که تا سه روز بعد روانم پاکتر و پاکتر شه....

البته درسته که رئیس دانشکده ای با این هدفون ها رو نمیشه چندان جدی گرفت اما خوب دیگه....

خلاصه نشان به آن نشان که رفتم و نشستیم حساب و کتاب کردیم... دیدیم آخر سال که باید ۶۰ واحد پاس کنیم مال من میشه ۷۰ تا...... دلم میخواست یه کتابی چیزی بزنم تو کله اش که سه روز من رو سکته داده ... حیف هم قدش خییییییییییییییلی بلنده.... هم من خیییییییییییییییییلی دوستش دارم!!!!

آخر جلسه که همه چیز معلوم شد دستهاش رو گذاشته رو هم میگه:

خوب...رئیس جمهور قدیمیتون هم که دوباره کاندید شد و میدونم که همه خیلی دوستش دارند؟ حالا بهتر از رئیس جمهور الانتون میشه؟

جواب من هم........ فکر کنم حدس زدنش خیلی سخت نباشه....

 

+ نوشته شده در 0:24 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387
دختر خاله کوچیکه
این دختر خاله کوچیکه اومده تو اتاق منو  رو تخت من ولو شده و برای خودش حال میکنه... البته خوب به من هم بد نمیگذره وقتی میدونم اون پشت دراز کشیده و برای خودش با یوجین بازی میکنه....

این چند روزی که خواهر بزرگه اش نیست حسابی ساکت و آروم شده و بو قولی هم بازیش نیست که با هم از در و دیوار بالا برن.... حلاصه همین دیگه..... از یه ساعت پیش که تصمیم گرفته بره بخوابه هنوز داره میره که بخوابه.....

+ نوشته شده در 23:48 توسط ساناز
سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387
دویدم و دویدم....
همین دیگه. دانشگاه دوباره شروع شد و ما همچنان میدویم....... واحد باید پاس شود بسیار و ما یه کوچولو عقبیم....

 

+ نوشته شده در 17:7 توسط ساناز
شنبه نوزدهم بهمن 1387
هر دم از این باغ....
چند وقت پیش پروشات بانو یه ایمیل برام فرستاده بود از یه چیزی شبیه آگهی در مورد بانوئی با شرایط عدیده..... کلی به مملکت و جو زمانه بد و بیراه گفتیم که همچین مواردی رو باعث میشه....

الان میفهمم که بد و بیراه ها کاملا بیجا بوده و بدین وسیله کمال معذرت خواهی خودم رو ابراز مینمایم....

Hello Dear

I am miss jane,i do pray that this email meets you well,Though we havent met or seen each other before but i believe that nature has a way of Bringing people together for a Particular Purpose and ours isnt an exception.if you need a female friend .I will like to Discuss a private and Personal matter with you as we get along to know each other very well.
Awaiting to Hear from you
 jane.

 

+ نوشته شده در 23:58 توسط ساناز
شنبه نوزدهم بهمن 1387
من چرا همچینک میشم؟
کسی میدونه فرمت این وبلاگ ما چرا بهم ریخته؟ عکس آنچنانی هم که ندارم؟ ما که نفهمیدیم.... شما اگه فهمیدین به ما هم بگین....

 

+ نوشته شده در 19:38 توسط ساناز
شنبه نوزدهم بهمن 1387
بحث سیاسی موقوف

این دوست ما ( لورنزو) که در تصویر ملاحظه میفرمائید شدیدا مخالف هر نوع بحث سیاسیه.... کافیه دو کلوم حرف بزنی اون وقته که آمپرش میره بالا و میفهمی که فلفل نبین چه ریزه یعنی چی! بی توجه به هیکل ۱۶۰ سانتیش و وزن ۵۰ کیلوئیش آنچنان نطقت رو کور میکنه که بیا و ببین....

حالا تصور کن که تو اتاق هتل نشستی و تلوزیون داره باراک اوباما رو نشون میده در مراسم قبول ریاست جمهوری و دوستان هم..... شدیدا مستعد بحث سیاسی اند.

 بالاخره وقتی ازبکستان و برزیل و چین و لهستان و گواتمالا و آفریقای جنوبی و ایتالیا ( همین شازده) صربستان و آمریکای جنایت کار و ایران تروریست ( اهم...!!) تو یه اتاق جمع باشند بهتر از این نمیشه دیگه....

و تصور بفرمائید که این شازده بین هر دو کلمه میگه بحث سیاسی نکنید.....

نتیجه اخلاقی؟ غیر از خین و خین ریزی مگه نتیجه دیگه ای متصوره؟

   

 

+ نوشته شده در 19:36 توسط ساناز
شنبه نوزدهم بهمن 1387
هه هه
خیلی وقت بود این احساس رو نداشتم..... این احساس.... اسمش هم... نمیدونم نگرانی نیست... یه جوری احساس عدم ثباته... اون موقعی که میرفتی یه چیزی بخری و میدیدی یه شبه قیمتش شده چند برابر.... اون موقع که جلوی تلوزیون( چه کلمه مزخرفیه.... همیشه تو دیکته اش ایراد داشتم) مینشستی و یه هو خبر از فلان لایحه مجلس میشنیدی که قراره تیشه به ریشه خیلی چیز ها بزنه.....

خدا رو شکر به برکت لطف دوستان و قبول زحمتشون که اینقدر پول تلفن میدن.... کم از اخبار بیخبر نیستم... و این خودش در این وانفسای بیخبری کلیه....

اما این آخریه دیگه نور علی نور بود... عمو شهرام خان خان زنگ زده که خبر خوش بده که ماشین میخره( شیرینیش رو ما که دوریم. شما ها بستانید) بعد تازه میگه قراره بنزین بشه ۴۰۰ تومان. همچین برق سه فاز از کله ام پرید که هنوز اثراتش باقیه..... میخواستم بگم حسنی به مکتب نمیرفت..... نخرید نخرید ببین حالا کی میخواد بخره.

 

+ نوشته شده در 19:26 توسط ساناز
شنبه نوزدهم بهمن 1387
اندکی صبر
خسته کننده است زندگی کردن بین مردمی که هر جمله و هر کلمه از حرفهای تو رو جوری که خودشون دوست دارند تفسیر میکنند و تازه انتظار دارند که باهاشون موافق هم باشی....

خسته کننده است که همیشه مواظب حرفی که میزنی باشی. که مبادا دوباره تو لابیرنتی گیر بیافتی که سر و ته نداره و یکی مدام داره بهت ثابت میکنه که تو اشتباه میکنی و این ره که میروی به ترکستان است....

خسته کننده است فرار از همه حرفهای سیاسی.... همه جا حرف از کوبیدنه و فحش و بد و بیراه.... آخه بی انصاف..... اون جائی که داری این حرفها رو بهش حواله میدی خونه منه.... مملکت منه....

خسته کننده است حرف نزدن فقط برای اینکه احساس میکنی طرفت اونقدر غیر منطقیه که هیچ حرفی جز اون چیزی که میخواد رو نمیشنوه....

احساس میکنم روحم فشرده است......شدیدا احتیاج به یه سوپاپ دارم برای خالی کردن همه این فشار ها و حالا این سرماخوردگی هم نور علی نور شده...

 

+ نوشته شده در 19:19 توسط ساناز
شنبه نوزدهم بهمن 1387
بطالت
گاهی وقتها واقعا تو کار خودم شک میکنم. که واقعا این همه راه کوبیدم اومدم که چی؟ چیزی رو ثابت کنم؟ به چیزی برسم؟ برای خودم اومدم؟ برای بقیه اومدم؟ اومدم پول بقیه و وقت خودم رو هدر بدم؟ جواب همه اینها اما......

احساس پوچی میکنم از اینکه نمیتونم خودم رو بین این مردم راحت ببینم...

احساس پوچی میکنم از اینکه حتی اینجا هم نمیتونم از این چیزی که هستم راضی باشم...

احساس پوچی میکنم از اینکه میبینم دارم وقتم رو جوری صرف میکنم که برام راضی کننده نیست...

احساس پوچی میکنم...//

 

+ نوشته شده در 19:13 توسط ساناز
پنجشنبه هفدهم بهمن 1387
هم اکنون نیازمند یاری شمایم.....
میشه یکی اسم این آهنگ شهرام ناظری رو به من برسونه؟ میدونم که تو کاست کیش مهر بوده اما نمیدونم اسم آهنگ چیه.... کاروان نیست یا حداقل من پیداش نکردم....

اول آهنگ این دکلمه هست:

نسیمی کز بن آن کاکل آیو          مرا خوشتر ز بوی سنبل آیو

چو شو گیرم خیالش را در آغوش       سحر از بسترم بوی گل آیو

 

+ نوشته شده در 15:11 توسط ساناز
شنبه دوازدهم بهمن 1387
اثبات موجودیت....
وب گردی از اون کارهائیه که هم هیجان داره هم باعث میشه با یه عالمه چیز های جدید روبرو بشی که گاهی وقتها اصلا انتظارش رو نداری...

این چند وقت خیلی عوامل اعم از کمبود بودجه و یا در واقع کمبود روحیه مناسب جهت انجام امور مفید و سازنده باعث شد بگردم دنبال سایت های دانلود فیلم و از این حرفها.... بماند که ......

خلاصه که چند روز پیش سایت جدید کشف شد که میشه آن لاین فیلم نگاه کرد و البته امکان دانلود خیلی نداره.....اما.....

قیافه من رو تصور کنید وقتی با این پیغام مواجه شدم:

Please click continue to video to prove you're not a robot. We mean no offense to any part robot part human entity bent on controling the world.

شوخی نیست ها.... جدی جدی مجبوری روش کلیک کنی که بتونی فیلم مورد نظرت رو ببینی.... هاه...

 

+ نوشته شده در 1:41 توسط ساناز
چهارشنبه نهم بهمن 1387
ما کجا و شما.........
دوستی برام ایمیل زده بود و به قولی هم کسب خبر کرده بود از حال و احوالمون و هم سوال کرده بود از شرایط و هم مشکلی رو باهام در میون گذاشته بود....

از این بچه مثبت هائی که نهایت خلافشون بدتر از ما رابین پود نگاه کردنه اما چند درجه حادتر....

( بالاخره ما غیر از رابین پود یه سری شیطنت هائی هم کردیم که از شما پنهون باشه از خدا که پنهون نیست و خدا از سر تقصیراتمون بگذره یه چیزیه بین ما و خدای ما و کبابی منصور خدا بیامرز...)بماند...( مردم میرن تو جواهر فروشی و تیفانی خلاف میکنن ما میریم کبابی.... خدا وکیلی منم یه چند تا تخته ام کمه ها....)

خلاصه که دیدم ایمیلش بدتر از سخنان قصار بزرگان و عقلا پر از پند و اندرزه و شعر و ...

براش ایمیل زدم که این نوشته هات برای دوستی به سن و سال ۲۳ یه کم که چه عرض کنم... خیلی دنیا دیده است و بیخیال دنیا شو و سعی کن یه کم جنبه مسخره دنیا رو هم ببینی...

ایمیل زد و با شعر مولانا شروع کرد که دنیا میگذره و ما دنیا رو به سخره میگیریم و این حرفها....

بیخیال شدم و فکر کردم من زیادی بچه ام یا این رفیق ما زیادی بزرگتر از سنشه؟ آخرش به این نتیجه رسیدم که احتمالا ایراد از منه و من زیادی عقبم و سخنان قصار بلد نیستم و خلاصه به این نتیجه رسیدم که ایراد از ماست و از ماست که بر ماست ....

 

+ نوشته شده در 23:21 توسط ساناز
چهارشنبه نهم بهمن 1387
european court of justice
اینم عکسی از کل مسافرین سفر اخیر به لوکزامبورگ... و البته همکلاسی های من در دانشگاه....

فقط تجسم کنید که قضات سنگین و رنگین هی می اومدن و میرفتن و ما سی نفر چه ها که کردیم تو این راهرو..... قیافه اساتید محترم هم دیدنی است که بزور مجبورشون کردیم ژست بگیرند.... اینجانب هم که..... اهم اهم.....

+ نوشته شده در 0:22 توسط ساناز
چهارشنبه نهم بهمن 1387
من مست و من دیوانه
من نمیدونم داشتم چه میکردم اون شب کذا و کذا در بروکسل اما این عکسیه که دوستان از من گرفتن احتمالا در حین انجام عملیات محیر العقول غیب کردن خودم یا یه چیزی تو این مایه ها....

( دقت فرمائید این موجود قرمز با ده دوازده تا دست منم...... البته در شرایط عادی معمولا فقط دو تا از دستهام رو میتونم ببینم و بشمرم......)

قبلا ها که نگاتیو بود و عکس رو بعد از گرفتن باید رو دوربین رد میکردی این اتفاق ها میافتاد که دو تا عکس رو هم بیافته اما الان با این دوربین های دیجیتالی و غیره و ذالک...... ما که نفهمیدیم چی شده... هر کی فهمید به ما هم بگه و خانواده ای رو از نگرانی در بیاره...

+ نوشته شده در 0:18 توسط ساناز
سه شنبه هشتم بهمن 1387
شکلات
اینم از اون مغازه هائیه که میمیری که واردش بشی..... بلژیک و البته بروکسل تو خیلی از کوچه ها و پس کوچه ها... میتونی مغازه هائی از این دست پیدا کنی.... البته اولی مال لوکزامبورکه و نه بروکسل... دومی اما چرا....

 

+ نوشته شده در 1:0 توسط ساناز
سه شنبه هشتم بهمن 1387
پرلاشز
گاهی وقتها از اینکه آدم ها چه چیز هائی رو نمیدونن وحشت میکنی... گاهی هم اعتماد به نفست شدید میره بالا که من با این وضعیت اسفبار و اندوهناکم خیلی چیز ها از اینهائی بلدم که کلی هم اعتبار دارند و به قولی سرشون به تنشون میارزه....

تو پاریس رفتم پرلاشز با یه هدف و یه امید که بتونم صادق هدایت رو پیدا کنم.... غافل از اینکه پیدا کردنش توی پرلاشز به این آسونی ها نیست.... تو لیست مفصل دم در از اره و اوره و شمسی کوره هست تا بتهون و سارا برنار اما هیچ اثری از بوف کور و اونی نیست که تو آپارتمانی یه جائی تو پاریس شبی نصفه شبی شیر گاز رو باز کرد و ....

نمیدونم.... خیلی وقتها میشنوم که میگن ما ایرانی ها به مرده بیشتر از زنده ارج میذاریم و از این حرفها... گاهی هم چیز های دیگه ای شنیده میشه... اما من میتونم ساعتها تو پرلاشز راه برم و به این فکر کنم که این مرده تا چه حد برای زندگانش و بازمانده هاش دوست داشتنی بوده و این سرود چه داستانی در خودش داشته ....

+ نوشته شده در 0:38 توسط ساناز
سه شنبه هشتم بهمن 1387
یک پست تاخیری-برای آمپر پائین ها!
این پست خیلی وقته داره تو بایگانی مغزم خاک میخوره.... فکر کنم دیگه وقتشه که از دستش خلاص شم:

( الیته با شرایط فعلی روحی و روانی اینجانب به هیچ وجه سنخیت نداره... الان بنده در شرایط بسیار بسیار بسیار باحالی به سر میبرم و به قولی رو ابر ها سیر میکنم..... دلیلش رو هم بعدا عرض میکنم... بماند... خلاصه که اینا رو در یک شرایط شدیدا اضطراری که یکی داشت برام سخنرانی میکرد و رو اعصابم راه میرفت رو یه دستمال کاغذی یواشکی نوشتم بدون اینکه متوجه بشه... اما مردم بس که دستمال کاغذی رو تو هفت تا سوراخ چپوندم که از بلا به دور باشه....) 

* شنیدن اینکه به رخت بکشن کی هستی و از کجا اومدی و قراره در هزار سال آینده چه گلی به سر خودت و اطرافیانت بزنی از دوست و آشنا و یار غار و گرمابه و گلستان آسونه... اما شنیدنش از مثلا هم وطنی که دیگه حتی یادش رفته خیابون ولیعصر از کجا شروع میشه و به کجا میرسه یکم زور داره...

* نمیدونم چرا به این هم وطنان دور از وطنان اینقدر امر مشتبه شده که ما ( منظور هم وطنان داخل وطن) هیچی حالیمون نیست و فقط سرمون رو انداختیم پائین و داریم بدون اینکه حتی یه ذره برای مملکتمون دل بسوزونیم باری به هر جهت وقت میگذرونیم... و در عوض اونها ( هم وطنان خارج وطن- اونهائی که دیگه حتی یادشون رفته فارسی رو چطور بنویسند و از کل ایرانی بودن اسمهائیه که از اعماق شاهنامه برای بچه هاشون حفاری میکنن و اونها هم برای اینکه به مذاق و فک و دهن خارجی جماعت ها خوش بیاد تبدیل به لیلی و نانی و هانی میشن) همه چی حالیشونه و شدیدا دل میسوزونن برای مملکتی که خودشون ساختن و ما داریم به بادش میدیم.....

* جالبیش اینجاست که این مثلا ایرانی ها به خودشون حق میدن همه اون چیزهائی رو که آمپرت رو میبره بالا و درجه جوشت رو میرسونه به عرش بگن و تازه میگن من خودم ایرونی ام و من این حرفها رو بزنم بهتر از اینه که خارجی ها بگن.... غافل از اینکه اینها هم کم از خارجی ها ندارند. حداقل خارجی ها ممکنه احترامی برای این مملکت و ساکنینش بذارن... اینها اما به بهانه خودی بودن چه ها که نمیگن....

یکی نیست به این موجود بگه آخه انسان. آدم. جناب. بشر. ایرانی. تو که خودت دلت برای مملکتت نسوخته و نمیسوزه چه حقی داری که خودت رو خودی بدونی و بقیه رو نخودی...

( آخیشششششششششششششششش  راحت شدم.

هرچند باز آمپرم رفت بالا.... سخت نگیر... من حالم خوبهههههههههههههههه)

 

+ نوشته شده در 0:29 توسط ساناز
یکشنبه ششم بهمن 1387
تاخیر+ عقب افتادگی= من
۱- یه عالمه پست دارم برای گذاشتن با یه خروار عکس... پاریس و این سفر اخیر

۲- هزار ساله که قراره برای یکی!!!! عکس بفرستم....

        ۱-۲- یکی که چه عرض کنم. اینو ضرب در X کن....

۳- یه ایمیل به فابی بدهکارم من باب توضیح مسایلی.....

۴- یه عالمه حرف برای پروشات....

۵- یه عالمه درس برای خوندن.....

۶- یه عالمه کار برای انجام دادن اعم از:

          ۱-۶- باز کردن چمدون سفر اخیر

          ۲-۶- مرتب کردن یادداشت درس های ترم گذشته

           ۳-۶- تصمیم گیری برای موضوع پایان نامه

و الی آخر و از همه مهمتر.......

فردا آخرین روز تعطیلاته.....

من موفق میشم!!!! شکی نداره

 

+ نوشته شده در 22:17 توسط ساناز
یکشنبه ششم بهمن 1387
تولد
راستی ایرادی داره که آدم به جای بزرگ شدن کوچیک شه؟ البته به شرطی که بزک شده باشه اول.... دوست ندارم رو به بالا برم. پائین اومدن هیجانش بیشتره... از اون بهتر اینه که یه مدت در جا بزنی.... یا اینکه مثلا یه مدت هفت ساله بمونی...

(البته امسال دوستان و آشنایان به دوازده رضایت دادند و ما هم ۱۲ تا شمعمون رو فوت کردیم و دم نزدیم....)

امسال اولین سال بود که دور از همه... از خونه و مادرخانمی و شوالیه ها و دیوونه بازی های آخر شب این روز رو میگذروندم. اما...... خوب این هم تجربه ای بود.....!!!

هیجان انگیز بود.... اینکه فکر کنی کسی یادش نیست و بعد شدیدا دچار سورپرایز پارتی بشی... منم که ماشاالله آی کیو در حد تشتک اینجور مواقع.... پس شدیدا سورپرایز شدم....

تو این جریان پروشات جونم زنگ زد که تولدم رو تبریک بگه.... منم شدیدا بیرون برده شده بودم و نمیخواستم جلوی اون آدم بگم که امروز تولدمه و بهش گفتم که رفتم خونه بهت زنگ میزنم اما بعد دچار سورپرایز گرفتگی شدم و قضیه دچار مرور زمان شد تا اطلاع ثانوی که وقت کنیم یه عالمه بحرفیم که......( گوشت رو بیار..... یه عالمه حرف هست از من و دیوونه بازی های من تو بروکسل.... باور نمیکنی؟؟؟)

 

+ نوشته شده در 22:10 توسط ساناز
یکشنبه ششم بهمن 1387
رفیق ناباب
هیچی بهتر از این نیست که آدم ها رو به کارهای خدا پسندانه تشویق کنی و اینجوری ثوابی هم برات نوشته شه.

حالا اگه این کار صواب وبلاگ نویسی باشه که چه بهتر...

 از اون بهتر اینه که بدون اینکه خیلی زحمت بکشی بتونی یک نفر رو از راه راست منحرف کنی و بندازی به نگارش اعم از چرند و پرند و یا دو کلمه حرف حساب و بعد خیلی مودبانه این موفقیت رو به اسم خودت ثبت کنی... دیگه از این بیشتر چی میخوای؟ البته ناگفته نماند که حالا ما رفیق ناباب بودیم ذغال خوب هم در این میان بی تاثیر نبوده گویا...

در نهایت عمو شهرام !! ورود شما رو به جرگه خودمون تبریک میگم و بقیه رو به دوستان واگذار میکنم. فقط بالای غیرتتون در تشویق این بنده خدا زیاده روی نکنین. سه تا پست گذاشته پست سوم یکی نظر گذاشته که چرنده!!!!! بماند الته من که خودم به شخصه چرند نویسی رو ترجیح میدم شدید!!! 

پی نوشت: قابل توجه پروشات و فابی عزیزم من باب تقاضا جهت......!!!

+ نوشته شده در 21:48 توسط ساناز
چهارشنبه دوم بهمن 1387
کمک
حالم از آهنگ چینی به هم میخوره و خیلی دیگه خصوصیات انسان های مثلا مدرن کشور های آسیای جنوب شرقی... خدا وکیلی ما با این همه عقب افتادگی و بربریت و .... هم مؤدبیم و هم آداب دان.... حداقل اطرافیان رو به نمی اندازیم...... 
+ نوشته شده در 2:34 توسط ساناز
چهارشنبه دوم بهمن 1387
لوکزامبورک
خدائیش شهر باحالیه.... پولدارن خدائی و یه تعداد متنابهی دانشجوی خل و چل و یه کم غیر عادی به دلیل...... اینقدر سر و صدا کردیم که یکی از طبقه بالا زنگ زد به مدیریت هتل که یکی بره این دیوونه ها رو ساکت کنه و نتیجه؟....the party is over
+ نوشته شده در 2:31 توسط ساناز
سه شنبه یکم بهمن 1387
سه دیوانه در استراسبورگ
و بدین وسیله ما به استراسبورگ آورده شدیم. اولش خیلی خوش خوشانمان بود وقتی در اتوبوس جلوس کردیم اما وقتی سفر شوخی شوخی ۱۰ ساعت طول کشید... قیافه ها آویزان و آویزان تر شد و وقتی رسیدیم به هتل یکی از یکی بیشتر کششششششششششششش می اومد. بعد که به اتاق داخل شدیم و دوش و تجدید قیافه و از این حرفها یه کم اوضاع رو به راه شد...

بعد راهی شدیم برای صرف شام.... قیافه رستوران رو که دیدیم کلی گل از گلمون شکفت... قیافه غذا رو که دیدیم نه تنها از گل که از خار و ریشه اش هم چیزی نموند....

البته وضع بقیه یه کم از ما سه نفر بهتره چون برنامه ریزی میکردند برای شب زنده داری و بار و این حرفها اما در شرایط فعلی:

 ماریا اول رفت شام خورده شده رو پس داد به دستشویی و بعد هم زنگ زد به دوست پسرش و کلی خودش رو لوس کرد براش و الان خوابیده.

لی بشمار سه از طریق اینترنت مفت و مجانی هتل زنگ زد مامانش در پکن و کلی اندر باب دلتنگی برای غذا های چینی داستان سرائی کرد ....

من هم دراز کشیدم و در حالت شکنجه دارم تایپ میکنم... فعلا زنده ام و کلی اخساس توپی دارم که نه دلم برای دوست پسرم تنگ شده و نه برای قرمه سبزی....

 

+ نوشته شده در 1:52 توسط ساناز