تبليغاتX
Sunnaz
شنبه سی ام آذر 1387
شب یلدا
شب یلداست... اینجا البته چندان معنائی به نظر میاد نداره اما خوب دیگه..... قراره امشب بلند ترین شب سال باشه... اینجا این بلند ترین شب همراه شده با بو و هوای کریسمس و انواع و اقسام آهنگ های کریسمس و همه دارن خودشون رو برای اون موقع آماده میکنند...

دلم هندونه میخواد و انار و آجیل شیرین شب یلدا و کرسی اون موقع ها و آرزوی من که همیشه میگفتم امسال دیگه بیدار میمونم و هیچ وقت هم نمیشد که بشه...

اول: راستی این اولین پست با کامپیوتر جدیده و فکر میکردم الان باید انگلیسی بنویسم چون فکر نمیکردم کیبورد فارسی رو بتونه بشناسه اما شوخی شوخی بدون اینکه من هیچ کاری بکنم شد....

دوم: راستی اسم دختر پیشنهاد بدین. پارسال ما خواهر دار شده....

سوم: مجی عزیز.... میشه لطفا آدرس اون سایت برای دانلود فیلم رو دوباره بدی؟ البته شرمندگی من که گمش کردم اما خوب دیگه..... اگه لطفا کسی سایتی میشناسه که آهنگهای جدید ایرانی رو بشه ازش دانلود کرد ممنون.... اینجا بدجوری صحرای کربلاست و همه شدیدا در دهه شهرام شپره ( منی که تو عشق و عاشقی نمره اول هستم) موندن و رو اعصاب من راه میرن با این آهنگ های عهد دوغغغغغغغغغغغغغغغغغغ!!!!

 

+ نوشته شده در 23:57 توسط ساناز
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387
همه جا امن و امانه
امتحان همین الان تموم شده. ساعت ۲۱:۴۱ به وقت آمستردام.....دارم از خستگی میمیرم..... به وقت تهران ساعت ۱۲ شبه......

 

+ نوشته شده در 0:11 توسط ساناز
سه شنبه نوزدهم آذر 1387
ازت متنفرم!!!
امتحان. امتحان....

هوا پسه شدید.....

تا اطلاع ثانوی تعطیل است!!!!

+ نوشته شده در 15:6 توسط ساناز
چهارشنبه ششم آذر 1387
ترک عادت موجب.....
از بین همه عادتهای ترک نکرده داشته و نداشته که فکر هم نکنم قرار باشه ترکشون کنم یه عادت هست که شاید بد نباشه اگه بیخیالش شم و به قول شاملو رهاش کنم در گستره افق. آنجا که دریا به آخر میرسه و غیره و ذالک......( مشخصا غیر از کلیه اعتیاد های سازنده و مخرب اینجانب)

نه جدی... این عادت از روی شونه نگاه کردن وقتی توی خیابون های خلوت و تاریک پیاده روی میکنم بدجوری مایه دردسره... دردسر که نه... حداقل تپش قلبی به آدم میده مخصوصا وقتی صدای پائی هم میاد .....

 

+ نوشته شده در 0:39 توسط ساناز
چهارشنبه ششم آذر 1387
سرگردانی
دوشنبه روزی همچنان در پی عادات ترک نشده شرقی خودم پیشنهاد همراهی به دوستی دادم که موبایلش رو خونه دوستی شهر دیگه ای جا گذاشته بود.( فهمیدیم چی شد؟ خودم که نفهمیدم؟؟؟؟) 

شهری که من در ایستگاه مرکزیش قطار عوض میکنم و نشان به آن نشان که دو ساعت تمام در خیابون های شهری سرگردون بودیم که از اون طرف یه شماره تلفن غلط داشتیم و یه نقشه ای که یارو مثلا لطف کرده بود و فرستاده بود برای این دوست من تا راحت تر پیدا کنه آدرس رو و ابله روی نقشه خط کشیده بود که از اینجا بیا و برو اونجا تا برسی به فلان جا ( عین نقشه های گنج که میگه از این خیابون بگذر که سرش بانک داره و غیره و غیره- صد رحمت به عصر پارینه سنگی)..... بدون شماره پلاکی و هیچی.... نشان به آن نشان که چهار تا خیابون پیدا کردیم همه به یه اسم و کوچه هائی رو کشف کردیم که اگه یه روز تعطیل تصمیم میگرفتیم بریم وبگردیم محال بود پیدا کنیم.... قرار گذاشتیم به روز دیگه بریم و شهر رو بکشف کنیم.... به دوستم گفتم یادت باشه این نقشه رو بیاری تا بلکه به هوای پیدا کردن دفتر این دوستت اینجا ها رو دوباره بیابیم....

 

+ نوشته شده در 0:34 توسط ساناز
شنبه دوم آذر 1387
دل خوش سیری چند!!!!
این چند وقته مملکت بدجوری غمین و داغانه.....

سه تا از هم مدرسه ای های دختر خاله جان که برای یه جشن رفته بودن بلژیک موقع برگشتن تصادف میکنند و ......

کل مدرسه و همه چی بهم ریخته.... امتحان های عقب افتاده و جشن های بهم خورده.... حتی مهمونی کریسمس رو هم کنسل کردند...

یکیشون شاگرد فعلی مدرسه بوده و دو تاشون فارغ التحصیل های قدیمی....

وسط اشک و ناله های مانا به یاد همه اون اوتوبوس هائی می افتم که سر راه گردش های علمی تو جاده ها چپ کردند. به دیوار خوردن. سقوط کردند و آب از آب تکون نخورد...

اون همه شاگرد اول. اون همه نخبه.... تازه در مملکتی که تا سال اونی که رفته نشده سیاه رو از تن در نمیارن... برای همه اون رفته ها حتی یک دقیقه سکوتی هم نشد چه برسه به بهم خوردن جشن ها.... چه برسه به عقب انداختن امتحان ها...... امداد غیبی شاید..... و منی که دارم پرت و پلا میگم...

 

+ نوشته شده در 20:3 توسط ساناز
شنبه دوم آذر 1387
ناجوانمردانه
چرا همیشه فکر هائی که نباید درست در لحظه هائی که نباید سراغ آدم میاد؟ نشستی درس میخونی و اون وقت همه خاطرات داشته و نداشتت از ۲۸ سال زندگی مفید میاد جلوی چشمت و میبینی که سه ساعته داری رو یه صفحه درجا میزنی و  تو این سه ساعت فقط این چند کلمه رو خوندی:

Doctrine of Direct effect

 

+ نوشته شده در 19:56 توسط ساناز
شنبه دوم آذر 1387
باد ما را خواهد برد!!!
تجسم کنید که اینجا دو روزه داره تگرگ میاد و وسط هاش هر وقت فرصتی میده برای نفس کشیدن برفی هم میاد و باد و بارونی...........

اما باددددددددددددددددددددددددد میاد ها.......... از اونهائی که جا نمیذاره برای اینکه نفس بکشی......................

اما خیابون ها....... انگار نه انگار.... خشک.... موندم اون همه بارون و تگرگ کجا میره؟

 

+ نوشته شده در 19:53 توسط ساناز