تبليغاتX
Sunnaz
چهارشنبه بیست و دوم آبان 1387
ایراد از فرستنده است یا گیرنده
از وقتی به قولی بار و بندیل بستم و نقل مکان کردم حداقل از نظر آدرسی و نه نظر احساسی... همین جوری پشت سر همه که برای من موقعیت کاری تو ایران پیدا میشه... همه هم نسبتا  درست و حسابی و حسابی هم حرص میده...

البته این نکته که کی رفته و کی دیده و کی استخدام شده دور از ذهن نیست...

و البته این نکته که یا این همه موقعیت های کاری جورواجور خبر از درست شدن وضعیت اشتغال داره که خیلی بعید به نظر میاد یا همه شون سر کاری اند و کشک که اصلا بعید به نظر نمیاد...

خلاصه که اینجوری.... فقط... این تن بمیره... نمیشد همه شون هم نه فقط یکی دو تاشون قبل از نقل مکان آدرسی من رخ میداد؟؟؟!!!.....

 

+ نوشته شده در 0:5 توسط ساناز
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
کودتا
اونهائی که به دلیلی دچار غم و غصه و یاس و ناامیدی شدن بالاخره آرامش رو از طریقی بدست میارن. یکی خلوت میکنه. یکی تو اتاق خودش رو حبس میکنه. یکی شعر میگه. یکی آهنگ غمگین گوش میده. یکی میزنه به کوچه بیخیالی و الکی میخنده... خلاصه هر کی بنوعی سعی میکنه آرامش از دست رفته رو بدست بیاره و به قولی خودش رو دلداری بده که حالا عیب نداره و بیخیال و از این حرفها و یه قولی این نیز بگذرد....

یکی هم خودکشی میکنه.... همون کاری که من کردم!!! بعد از دریافت اولین نمره رد کاملا غیر منتتظره  تصمیم به خودکشی گرفتم. کودتا در درون. اول دو تا پیراشکی خوردم با نوشابه... بعد یه پنینی با نوشابه... شام ( سبزی پلو با گوشت). شکلات و چائی به عنوان دسر... انار...

 کودتا عقیم ماند.... من هنوز زنده ام اما چه زندگی ای که مردنش بهتره.....

حالم بدهههههههههههههههههههههههههههههه!!!!

 

+ نوشته شده در 0:19 توسط ساناز
سه شنبه بیست و یکم آبان 1387
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
 لذت بخشه شنیدنش و چه قدر آرامش بخش- حداقل برای منی که اعصاب و روانم گاهی وقتها آخر روز به قاعده کش تا اونجائی که جا داشته کشیده شده. هرچند کیفیت چندان بالا نیست و بدتر از همه اینکه نمیشه جائی save کردش. یا شایدم ایراد از توانائی های بالقوه و بالفعل منه.......

 

+ نوشته شده در 0:11 توسط ساناز
سه شنبه چهاردهم آبان 1387
شب بیداری و انتخابات
همینه دیگه... حالا انتخابات اونجا چه ربطی به ما اینجا داره خدا میدونه..... هر چی هست که ما بیداریم... و منتظر که ببینیم چی میشه...... بماند که فردا من بیچاره باید ساعت ۵ بیدار شم که بتونم ساعت ۶:۴۰ سوار اتوبوس شم و قطار ساعت ۷:۰۱ دقیقه رو بگیرم تا قبل از ۹ برسم دانشگاه... خلاصه که اینجوری.... اما امروز چشممون سیاهی رفت بس که از صبح CNN نگاه کردیم.... هیجان انگیزه.... دموکرات ها رو دوست میداریم.... حداقل آبیته....

 

+ نوشته شده در 23:37 توسط ساناز
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
سمت جدید
اینجانب به سمت نانوای خانه منصوب شدم قربه الا الله... مبارکه... داستان اینه که اینجا یه دستگاه نون پزی خریدن. از اونهائی که آب بریز. نمک بریز. دوشاخه رو بزن تو پریز.... البته نمک هم نمیریزیم... چون آردش رو آماده میخریم و پیمونه میکنیم و آب میریزیم و دکمه رو میزنیم و برای فردا صبح نون تازه داری... فقط نکته در کیفیت این نونه که من خیلی دوستش ندارم..... نمیدونم چرا این هلندی ها اینقدر دوست دارن که نونشون قاطی داشته باشه.... همیشه یا تخمه آفتاب گردون داره یا کنجد یا نمیدونم چه چیز های عجیب غریبی... روش نه ها... نون تست رو در نظر بگیرید که توش از این دانه های روغنی داشته باشه.... یققققققق... من دوست ندارم. اما جالبه...

 

+ نوشته شده در 1:7 توسط ساناز
یکشنبه دوازدهم آبان 1387
صابون گلنار و زر زر های من....
امروز برای شام رفتیم رستوران ایرانی. مسخره است. یه زمانی بود که با شوالیه های میز گرد شال و کلاه میکردیم و بشمار سه یا میرفتیم فری کثیفه یا نمیدونم بیگبوی و اگه خیلی میخواستیم شیک باشیم  نایب بود و آنتروکت و موفتار ....

اما اینجا وقتی تصمیم میگیری بری رستوران ایرانی باید شال و کلاه کنی و یه ساعت ماشین سواری کنی تا برسی مقر دیوان عدالت اداری ( Den haagh ) و ۲۶۰ یورو برای ۸ نفر بدی و ۶ پرس شیشلیک و نمیدونم کباب قفقازی ابتیاع کنی تازه نه با کیفیت اونقدر ها عالی.

یاد شرف الاسلامی افتادم و بازار گردی های من و پروشات و فابی که همیشه هم به شرف الاسلامی ختم میشد...

اما کنار این رستوران ایرانی یه مغازه ایرانی هم هست. کلوچه نوشین و کشک کامبیز و رب انار یک و یک برای ذائقه عجیب و غریب ایرانی... از نظر هلندی هائی که میز کنار ما نشسته بودند دیدن جماعتی که نشسته و یه کاسه موجودی شبیه گل ( به کسر گ که همون کشک بادمجون خودمون باشه) گذاشته جلوش و میخوره و تازه به به و چه چه میکنه اونقدر ها عجیب هست که به دو باره و سه باره خیره شدن بیارزه.

اما دیدن یه جعبه صابون گلنار و بو کردنش برای من کافی بود تا اشکم در بیاد و همه راه برگشتن رو زر زر بنمایم به همراه نوای rainy man رادیو... حالا رابطه زر زر و این آهنگ در چیه خدا میدونه که من نمیتونم این آهنگ رو بشنوم و یاد هیو گرنت عزیز پروشات و بریجیت جونز نیافتم...

اما خدا وکیلی یه فکری به حال خودم باید بکنم... اینجوری که من به یاد خونه و همه چی له له میزنم نه برام روح و روان میذاره و نه حس و حال و نه کار و زندگی....

 

+ نوشته شده در 1:3 توسط ساناز
جمعه دهم آبان 1387
اسم گذاری و شامپاین
ماریا ( دوست مالزیائی من که یه پست مفصل بعد ها باید در غیبت از این موجود بنگارم) تعطیلات پائیزی رفته آلمان و برام یه Teddy آورده. لطفا اسم پیشنهاد بدین. چنته ما که خالیه بس که بابت اسم گذاری هانیبال زور زدیم....!!! 

لطفا یوجین رو هم در نظر داشته باشید.

 

+ نوشته شده در 0:19 توسط ساناز
جمعه دهم آبان 1387
شایعات... next stop texas
البته هنوز فقط در حد شایعه است و لا غیر اما یه چیز هائی در هوا ویز ویز مینماید  حاکی از اینکه به عنوان study stip بعد از تعطیلات کریسمس قراره بریم: لوکزانبورگ( عجب کلمه بیخودیه.... یه ساعته دارم فکر میکنم فارسیش رو چطور مینویسند) بلژیک و سوئیس. ( مقر سازمان تجارت جهانی)!!!!!! دلم سوئیس میخواد و یه عالمه ساعت و جنگل و برف و پبست اسکی.... آقای آبی کجائی که این همه در مورد سوئیس داد سخن دادی.....( راستی اقای آبی چطوری پروشاتم؟)

 همه اینها یه طرف اینکه قراره با رئیس دانشگاه!!! بریم یه طرف دیگه. چه شود!!!؟؟؟

احساس میکنم شدیدا fell in love شدم باهاش( Dr. Denters من باب اطلاع و اینکه بعد ها بازم باهاش کار داریم) و این دو هفته ای که ندیدمش شدیدا دلم براش تنگ شده.... بماند که اولین نمره ردی رو در تمام عمر ۲۷ سالم از ایشون دشت کردم... با پر روئی هر چه تمام تر بهم ۵ داد!!! ( با توجه به اینکه نمره قبولی ۱۰ هست البته) اما باحاله و خوب مجرد هم هست..... واقعا که.... خجالت داره.... اما این بابا اونقدر ابهت و جذبه داره که بعد از ددی در تمام سالهای کاری و شغلی و حرفه ای و از این حرفها دومین مردیه که از دیدنش در میرم....

 

+ نوشته شده در 0:16 توسط ساناز
جمعه دهم آبان 1387
خدا به فریاد برسه....
گاهی وقتها فکر میکنم خدا وکیلی ما خیلی ملت متمدنی بودیم ها... یعنی هستیم ها... اشتباه لپی بود....

در این مملکت مثلا متمدن وپر از گل و بلبل....( حالا بلبل نداره اردک که به وفور داره) حجم تف به طرز وحشتناکی بالاست.... تو خیابون اگه بخوای خیلی سر به زیر راه بری باید به قاعده یه بالرین با تجربه روس بتونی از کلیه تف های خواسته و نا خواسته احتراز کنی... بیخود نیست هیچ وقت با کفش تو خونه نمیچرخن این اجانب!!!

 

+ نوشته شده در 0:7 توسط ساناز
دوشنبه ششم آبان 1387
آب
زندگی تو مملکتی که خدا میدونه چقدر زیر سطح دریاست و میدونی خیلی جا ها در واقع یه زمانی آب بوده و آب دریا رو خشک کردن و سد ساختن و خاک ریختن... برای منی که به افق پر از کوه تهران و ایران عادت دارم یه کم ترسناک و عجیبه....

همون اندازه که نقشه ایرلند رو با کاخ ها نشونه گذاری کردند نقشه هلند هم پر از آب و کاناله و همه اش این توهم بهت دست میده که مایوت یادت رفته!!!

اصلا تصور نکنید که این عکس ها مال خارج شهره و از این حرفها. نخیر. مرکز شهر رتردام و جماعت علافی که تا آفتاب میشه میپرند بیرون برای قایق سواری... بیچاره های افتاب ندیده... خوب حق دارن دیگه... آفتاب ظل مرداد تهران رو نمیشه هیچ روزی از سال تو هلند پیدا کرد. حالا آفتاب بم و خوزستان و جنوب پیشکش...

 

 

+ نوشته شده در 22:35 توسط ساناز
دوشنبه ششم آبان 1387
هنر نزد.... من که نیست!!!
 هنر آشپزی از اون سری هنر هائیه که هر کی براش ادعایی داره و فکر کنم این وسط فرانسوی ها به جورائی پرچم دار قضیه هستند ( بماند که هیچ کدوم از این بشقاب های مسلما شیک و خیلی خیلی گرون جای قرمه سبزی و فسنجون ما رو نمیگیره)

خلاصه که این هنر هر جائی باشه فکر نکنم چینی جماعت جائی جائی در اون داشته باشه....

دور رستوران رفتن های ما هم اینجا کم کم داره شروع میشه... ( البته اینجا اصلا مثل ایران نیست که با یه پول کوچولو بتونی بری فری کثیفه و کلی لذت ببری و آخرش تازه بتونی بری هات چاکلت و زیر تونل رسالت جیغ های بنفش بکشی!!!!) خلاصه که بالاخره از انسانی که در مملکت خودش یه پاش بیگ بوی بود و یه پاش لوت و پوت و این وسط از ۷۹ و نمیدونم کافه فرانسه اینها هم غافل نبود نمیشه انتظار داشت که این عادت حسنه رو کاملا ترک کنه... بالاخره ترک عادت موجب مرض است و ما هم که از مرض خدا بخواد کم نداریم...

البته این مدت به دلایل افسردگی ناشی از دلتنگی های دوری از وطن و فشار اساتید ریز و درشت و مقاله های ۴۰۰ لغتی و ۱۵۰۰ لغتی دوربین کاملا به حاشیه رفته بود و یه رستوران خیلی باحال ایتالیائی به باد فنا رفت.

اما خوب همه چی گاماس گاماس... البته اینجا هم دوربین چندان نقش پررنگی نداشته اما بالاخره از هیچی که بهتر بوده...

این رستوران از سری رستوران های ووکه ( Vouke ) که میری و یه عالمه مواد اولیه خام رو به سلیقه خودت انتخاب میکنی و میبری خدمت سر آشپز و ایشون هم با انجام یک سری عملیات شدیدا کثافت کارانه همون بشقاب رو با همون محتویات بهت پس میده. منتها یه سری یه کم پخته و یه سری پخته و یه سری هم سوخته.... حالا دیگه این شجاعت شماست که بتونید محتویات بشقاب رو روانه شکم مبارک کنید. در مجموع خوشمزه ایت یه شرطی که بدونی ترکیب موادی که انتخاب کردی سوخت موشک بهت تحویل نمیده....!!!

 

قابل توجه.... ردیف پائین  از چپ به راست طرف دوم دست و پای هشت پا یا همون اختاپوس خودمونه که با من بمیرم و تو بمیری های اطرافیان تست شد. مزه این موجود در فرهنگ لغات ایرانی یافت می نشود. به عبارت واضح تر شدیدا مزی هیچی نمیده.

 محتویات بشقاب: قارچ. فیله مرغ. ذرت. جوانه گندم. پیاز. نخود فرنگی. جلبک دریائی به همراه سس ترش و شیرین

محتویات بشقاب: قارچ. میگو. نخود فرنگی. فیله ماهی. اختاپوس. پیاز. جلبک دریائی به همراه سس سیر

 

+ نوشته شده در 22:25 توسط ساناز
یکشنبه پنجم آبان 1387
ازت متنفرم
هیچی نفرت انگیز تر از پستی نیست که با مکافات نوشته باشی و بعد به جای ثبت شدن و به قولی پست شدن پرتاب شی بیرون.......
+ نوشته شده در 13:34 توسط ساناز
یکشنبه پنجم آبان 1387
مارکت
دیروز با دوچرخه رفتم مارکت. مارکت یعنی یه جای خیلی بزرگ وسط شهر رتردام. بازار موقتی که با چادر و همه چی بطور موقت و یه شبه پا میگیره و از شیر مرغ تا جون آدمیزاد. نو و کهنه. عتیقه یا خیلی مدرن کنار هم پیدا میشه و از نه صبح تا حوالی ۵ بزرگترین مرکز تجمع مردم در این شهر فسقلیه. متاسفتانه دوربین باز هم فراموش شد. اما هفته دیگه حتما با دوربین میرم  و این پست فقط برای اینه که یاد خودم نگه دارم که هفته دیگه میخوام برم مارکت. بماند که برای دوشنبه همون هفته باید یه مقاله هیولا تحویل بدم.

 

+ نوشته شده در 13:33 توسط ساناز
یکشنبه پنجم آبان 1387
هر جا که روی....آسمان...
فکر میکردم این ور دنیا تو ممالک مثلا متمدن مردها موجودات متفاوتی باشند. مردی که به قول خودش خودساخته است و از هیچ به همه چی رسیده هنوز همون مردیه که اون سر دنیا تو مملکت من یه جائی به اسم ایران موجوداتی به اسم مرد بهشون عادت دارند و شاید حتی بهش میبالند.

مردها همه جای دنیا فکر میکنند با کار کردن شاخ غول شکستند و آخر شب اگه بهشون بگی میز شام رو جمع کن آنچنان قیافه به خودشون میگیرند انگار به مقدساتشون توهین کردی.

از نظر همه مردها کار اونها از هر کاری سخت تره. حتی اگه اونها فقط کار کنند اما زن خونه سر کار بره و بعد قبل از اومدن خونه خرید بره و شام درست کنه و به اومر بچه ها بپردازه باز هم مرد خونه کار کرده و خسته است.

مردهای همه جای دنیا معتقدند خرید کردن  کار عبثیه و گشتن تو مارکت یعنی وقت تلف کردن.

مردهای همه جای دنیا کم صبر و کم تحملند. یعنی وقتی ازت میپرسه این یعنی چی اگه همون لحظه جوابی نگیره لب برمیچینه و ناراحت میشه که به من توجه نمیکنی.

از نظر مردهای همه جای دنیا زن یعنی موجودی که میتونی بهش بخندی و ناراحت نمیشه و بهش بر نمیخوره. اما اگه به موزیکی مرد داره بهش گوش میده خرده بگیری بزرگترین توهین قرن صورت گرفته.

مردهای همه جای دنیا گوشت رو به عنوان یک باید در زندگی میشناسند و غذای بدون گوشت یعنی مرگ.

و من باید با چنین مردی در خونه ای زندگی کنم که نمیتونم نظرم رو بهش بگم که در موردش چی فکر میکنم. چون سمت مهمان رو در این خونه دارم و این مرد دست بر قضا به جورائی فامیل از آب در اومده. اما گاهی وقتها واقعا دلم میخواد بزنمش....

 

+ نوشته شده در 13:26 توسط ساناز
شنبه چهارم آبان 1387
سالی که نکوست
همیشه اولین بار وجود داره.. اما نمیدونم چرا هرچقدر تلاش میکنم نمیتونم از این موجود خوشم بیاد!!!

 

+ نوشته شده در 21:19 توسط ساناز
شنبه چهارم آبان 1387
جشنواره فیلم ایران در رتردام
اینم از این.. اولین فیلمی که اینجا تو سینما دیدم باید پرسپولیس از آب دربیاد در جشنواره فیلم های ایران در یه سینمای در پیت درجه چندم در رتردام....که از اول فیلم اشک بریزم به پهنای صورتم به یاد همه اون چیزهائی که دلم براشون تنگ شده تا به اونجا کشید که حالم بد شه و مجبور شم از سینما بیام بیرون .... اینم یه مدلشه... اما جالب بود جوی که اصلا ایرانی نبود و تک و توک ایرونی جماعتی هم که بود هلندی حرف میزد که خودش رو از تک و تا نندازه.. اونقدر آش شور بود که مصاحبه مطبوعاتی که آخر فیلم تو همون سالن سینما انجام شد با اینکه مجری برنامه ایرانی بود و مهمان خبرنگاری ایرانی که داشت برای کارهای بشردوستانه!!!! میرفت افغانستان!!! هم هلندی حرف میزدند و همین جا دیگه از سالن سینما فرار کردم.

اما دیدن پوستر به عالمه فیلم هائی که دیده بودم چه تو سینما و چه قاچاق برام جالب بود....

  

و یه سری که پوستر هاشون رو برداشته بودند مثل آفساید و زندان زنان و زمانی برای مستی اسب ها...در مجموع برای هموطنان ندید بدید دور از وطن جشنواره پر و پیمونی بود... هر چند برای منی که این اواخر به سالن های دراندشت سینما آزادی خو گرفته بودم یه کم ......

جای خیلی ها رو خالی کردم و دلم برای همه یه ذره شد:

مجی و پگاهی . گنجیشک اشی مشی!!! ( خدا وکیلی جات رو خیلی خالی کردم وقتی مبل های سینما رو دیدم و جماعت لیوان به دستی!!! که روی مبل ها ولو شده بودند ) پروشات و فابی و حنا و مریم گلی هم که جای خود دارد و همه اونهائی که پای ثابت سه شنبه های سینما بودند که جدیدا گویا موکول شده به پنجشنبه!!!

 

+ نوشته شده در 21:15 توسط ساناز
شنبه چهارم آبان 1387
هانیبال از نوع غیر الخاص
اینجوری شد که هانیبال وارد زندگی من شد......

راستش یه جورائی عجیب غریب و ناگهانی شد. انتظار ورودش رو نداشتم اما پیش اومد دیگه... حالا باید دید ما دو تا چطوری میتونیم با هم کنار بیایم.... امیدوارم از اول کار مشکلی پیش نیاد و سر ناسازگاری نذاره... اما خوب دیگه.... بیچاره هانیبال الخاص.... امیدوارم توهینی به خودش تلقی نکنه...

یوجین هم ورود هانیبال رو فعلا با بی تفاوتی نظاره میکنه و نظری به اون صورت نمیده. شاید نمیخواد نظری بده که ممکنه موقعیت خودش رو به خطر بیاندازه... هرچند که موقعیت یوجین محکم تر از این حرفهاست و یه این آسونی ها ممکن نیست موقعیتش به خطر بیافته... فعلا که همدیگه رو تحمل میکنن و منتظر اولین حرکت طرف مقابل هستند.... تا چی پیش بیاد...

  

+ نوشته شده در 20:42 توسط ساناز