
البته این نکته که کی رفته و کی دیده و کی استخدام شده دور از ذهن نیست...
و البته این نکته که یا این همه موقعیت های کاری جورواجور خبر از درست شدن وضعیت اشتغال داره که خیلی بعید به نظر میاد یا همه شون سر کاری اند و کشک که اصلا بعید به نظر نمیاد...
خلاصه که اینجوری.... فقط... این تن بمیره... نمیشد همه شون هم نه فقط یکی دو تاشون قبل از نقل مکان آدرسی من رخ میداد؟؟؟!!!.....
یکی هم خودکشی میکنه.... همون کاری که من کردم!!! بعد از دریافت اولین نمره رد کاملا غیر منتتظره تصمیم به خودکشی گرفتم. کودتا در درون. اول دو تا پیراشکی خوردم با نوشابه... بعد یه پنینی با نوشابه... شام ( سبزی پلو با گوشت). شکلات و چائی به عنوان دسر... انار...
کودتا عقیم ماند.... من هنوز زنده ام اما چه زندگی ای که مردنش بهتره.....
حالم بدهههههههههههههههههههههههههههههه!!!!
اما اینجا وقتی تصمیم میگیری بری رستوران ایرانی باید شال و کلاه کنی و یه ساعت ماشین سواری کنی تا برسی مقر دیوان عدالت اداری ( Den haagh ) و ۲۶۰ یورو برای ۸ نفر بدی و ۶ پرس شیشلیک و نمیدونم کباب قفقازی ابتیاع کنی تازه نه با کیفیت اونقدر ها عالی.
یاد شرف الاسلامی افتادم و بازار گردی های من و پروشات و فابی که همیشه هم به شرف الاسلامی ختم میشد...
اما کنار این رستوران ایرانی یه مغازه ایرانی هم هست. کلوچه نوشین و کشک کامبیز و رب انار یک و یک برای ذائقه عجیب و غریب ایرانی... از نظر هلندی هائی که میز کنار ما نشسته بودند دیدن جماعتی که نشسته و یه کاسه موجودی شبیه گل ( به کسر گ که همون کشک بادمجون خودمون باشه) گذاشته جلوش و میخوره و تازه به به و چه چه میکنه اونقدر ها عجیب هست که به دو باره و سه باره خیره شدن بیارزه.
اما دیدن یه جعبه صابون گلنار و بو کردنش برای من کافی بود تا اشکم در بیاد و همه راه برگشتن رو زر زر بنمایم به همراه نوای rainy man رادیو... حالا رابطه زر زر و این آهنگ در چیه خدا میدونه که من نمیتونم این آهنگ رو بشنوم و یاد هیو گرنت عزیز پروشات و بریجیت جونز نیافتم...
اما خدا وکیلی یه فکری به حال خودم باید بکنم... اینجوری که من به یاد خونه و همه چی له له میزنم نه برام روح و روان میذاره و نه حس و حال و نه کار و زندگی....
لطفا یوجین رو هم در نظر داشته باشید.
همه اینها یه طرف اینکه قراره با رئیس دانشگاه!!! بریم یه طرف دیگه. چه شود!!!؟؟؟
احساس میکنم شدیدا fell in love شدم باهاش( Dr. Denters من باب اطلاع و اینکه بعد ها بازم باهاش کار داریم) و این دو هفته ای که ندیدمش شدیدا دلم براش تنگ شده.... بماند که اولین نمره ردی رو در تمام عمر ۲۷ سالم از ایشون دشت کردم... با پر روئی هر چه تمام تر بهم ۵ داد!!! ( با توجه به اینکه نمره قبولی ۱۰ هست البته) اما باحاله و خوب مجرد هم هست..... واقعا که.... خجالت داره.... اما این بابا اونقدر ابهت و جذبه داره که بعد از ددی در تمام سالهای کاری و شغلی و حرفه ای و از این حرفها دومین مردیه که از دیدنش در میرم....
در این مملکت مثلا متمدن وپر از گل و بلبل....( حالا بلبل نداره اردک که به وفور داره) حجم تف به طرز وحشتناکی بالاست.... تو خیابون اگه بخوای خیلی سر به زیر راه بری باید به قاعده یه بالرین با تجربه روس بتونی از کلیه تف های خواسته و نا خواسته احتراز کنی... بیخود نیست هیچ وقت با کفش تو خونه نمیچرخن این اجانب!!!
همون اندازه که نقشه ایرلند رو با کاخ ها نشونه گذاری کردند نقشه هلند هم پر از آب و کاناله و همه اش این توهم بهت دست میده که مایوت یادت رفته!!!
اصلا تصور نکنید که این عکس ها مال خارج شهره و از این حرفها. نخیر. مرکز شهر رتردام و جماعت علافی که تا آفتاب میشه میپرند بیرون برای قایق سواری... بیچاره های افتاب ندیده... خوب حق دارن دیگه... آفتاب ظل مرداد تهران رو نمیشه هیچ روزی از سال تو هلند پیدا کرد. حالا آفتاب بم و خوزستان و جنوب پیشکش...
خلاصه که این هنر هر جائی باشه فکر نکنم چینی جماعت جائی جائی در اون داشته باشه....
دور رستوران رفتن های ما هم اینجا کم کم داره شروع میشه... ( البته اینجا اصلا مثل ایران نیست که با یه پول کوچولو بتونی بری فری کثیفه و کلی لذت ببری و آخرش تازه بتونی بری هات چاکلت و زیر تونل رسالت جیغ های بنفش بکشی!!!!) خلاصه که بالاخره از انسانی که در مملکت خودش یه پاش بیگ بوی بود و یه پاش لوت و پوت و این وسط از ۷۹ و نمیدونم کافه فرانسه اینها هم غافل نبود نمیشه انتظار داشت که این عادت حسنه رو کاملا ترک کنه... بالاخره ترک عادت موجب مرض است و ما هم که از مرض خدا بخواد کم نداریم...
البته این مدت به دلایل افسردگی ناشی از دلتنگی های دوری از وطن و فشار اساتید ریز و درشت و مقاله های ۴۰۰ لغتی و ۱۵۰۰ لغتی دوربین کاملا به حاشیه رفته بود و یه رستوران خیلی باحال ایتالیائی به باد فنا رفت.
اما خوب همه چی گاماس گاماس... البته اینجا هم دوربین چندان نقش پررنگی نداشته اما بالاخره از هیچی که بهتر بوده...
این رستوران از سری رستوران های ووکه ( Vouke ) که میری و یه عالمه مواد اولیه خام رو به سلیقه خودت انتخاب میکنی و میبری خدمت سر آشپز و ایشون هم با انجام یک سری عملیات شدیدا کثافت کارانه همون بشقاب رو با همون محتویات بهت پس میده. منتها یه سری یه کم پخته و یه سری پخته و یه سری هم سوخته.... حالا دیگه این شجاعت شماست که بتونید محتویات بشقاب رو روانه شکم مبارک کنید. در مجموع خوشمزه ایت یه شرطی که بدونی ترکیب موادی که انتخاب کردی سوخت موشک بهت تحویل نمیده....!!!
قابل توجه.... ردیف پائین از چپ به راست طرف دوم دست و پای هشت پا یا همون اختاپوس خودمونه که با من بمیرم و تو بمیری های اطرافیان تست شد. مزه این موجود در فرهنگ لغات ایرانی یافت می نشود. به عبارت واضح تر شدیدا مزی هیچی نمیده.
محتویات بشقاب: قارچ. فیله مرغ. ذرت. جوانه گندم. پیاز. نخود فرنگی. جلبک دریائی به همراه سس ترش و شیرین
محتویات بشقاب: قارچ. میگو. نخود فرنگی. فیله ماهی. اختاپوس. پیاز. جلبک دریائی به همراه سس سیر
مردها همه جای دنیا فکر میکنند با کار کردن شاخ غول شکستند و آخر شب اگه بهشون بگی میز شام رو جمع کن آنچنان قیافه به خودشون میگیرند انگار به مقدساتشون توهین کردی.
از نظر همه مردها کار اونها از هر کاری سخت تره. حتی اگه اونها فقط کار کنند اما زن خونه سر کار بره و بعد قبل از اومدن خونه خرید بره و شام درست کنه و به اومر بچه ها بپردازه باز هم مرد خونه کار کرده و خسته است.
مردهای همه جای دنیا معتقدند خرید کردن کار عبثیه و گشتن تو مارکت یعنی وقت تلف کردن.
مردهای همه جای دنیا کم صبر و کم تحملند. یعنی وقتی ازت میپرسه این یعنی چی اگه همون لحظه جوابی نگیره لب برمیچینه و ناراحت میشه که به من توجه نمیکنی.
از نظر مردهای همه جای دنیا زن یعنی موجودی که میتونی بهش بخندی و ناراحت نمیشه و بهش بر نمیخوره. اما اگه به موزیکی مرد داره بهش گوش میده خرده بگیری بزرگترین توهین قرن صورت گرفته.
مردهای همه جای دنیا گوشت رو به عنوان یک باید در زندگی میشناسند و غذای بدون گوشت یعنی مرگ.
و من باید با چنین مردی در خونه ای زندگی کنم که نمیتونم نظرم رو بهش بگم که در موردش چی فکر میکنم. چون سمت مهمان رو در این خونه دارم و این مرد دست بر قضا به جورائی فامیل از آب در اومده. اما گاهی وقتها واقعا دلم میخواد بزنمش....
اما دیدن پوستر به عالمه فیلم هائی که دیده بودم چه تو سینما و چه قاچاق برام جالب بود....
و یه سری که پوستر هاشون رو برداشته بودند مثل آفساید و زندان زنان و زمانی برای مستی اسب ها...در مجموع برای هموطنان ندید بدید دور از وطن جشنواره پر و پیمونی بود... هر چند برای منی که این اواخر به سالن های دراندشت سینما آزادی خو گرفته بودم یه کم ......
جای خیلی ها رو خالی کردم و دلم برای همه یه ذره شد:
مجی و پگاهی . گنجیشک اشی مشی!!! ( خدا وکیلی جات رو خیلی خالی کردم وقتی مبل های سینما رو دیدم و جماعت لیوان به دستی!!! که روی مبل ها ولو شده بودند ) پروشات و فابی و حنا و مریم گلی هم که جای خود دارد و همه اونهائی که پای ثابت سه شنبه های سینما بودند که جدیدا گویا موکول شده به پنجشنبه!!!
راستش یه جورائی عجیب غریب و ناگهانی شد. انتظار ورودش رو نداشتم اما پیش اومد دیگه... حالا باید دید ما دو تا چطوری میتونیم با هم کنار بیایم.... امیدوارم از اول کار مشکلی پیش نیاد و سر ناسازگاری نذاره... اما خوب دیگه.... بیچاره هانیبال الخاص.... امیدوارم توهینی به خودش تلقی نکنه...
یوجین هم ورود هانیبال رو فعلا با بی تفاوتی نظاره میکنه و نظری به اون صورت نمیده. شاید نمیخواد نظری بده که ممکنه موقعیت خودش رو به خطر بیاندازه... هرچند که موقعیت یوجین محکم تر از این حرفهاست و یه این آسونی ها ممکن نیست موقعیتش به خطر بیافته... فعلا که همدیگه رو تحمل میکنن و منتظر اولین حرکت طرف مقابل هستند.... تا چی پیش بیاد...