
امتحان. امتحان. امتحان..... ازت متنفرم..... درست احساس کوسکو رو دارم وقتی به پاچا میگفت ازت متنفرم....!!!
financng and secured transaction
methods of payment
types of security
trade finance
project finance
هیچ وقت از تجارت خوشم نیومده.... هرچند چندان هم آزار دهنده نیست وقتی میخونی.... چیز های سخت تری هم هست.... باز خوبیش اینه که میفهمی اما خوشت نمیاد.تازه واحد اختیاریه. یه وقت هست که نمیفهمی و خوشت نمیاد و واحد اصلی هم هست و افتادن همانا و بیچاره شدن همان....
یه عالمه اخبار جدید دارم. با یه عالمه عکس. امروز دو شنبه است و فردا سه شنبه و من امتحان دارم و بعدش یه عالمه پست دارم با عکس و خبر های جالب.....
( مسخره است. یه هفته تعطیلیم که مثلا امتحان بدیم. هار هار... از صدقه سری سفارت فخیمه جمهوری پادشاهی هلند.... من فقط این هفته یه امتحان دارم و بقیه دو تا......به سلامتیش هیپ هیپ هورا...)
هر وقت هم که بنا به لزوم ناچار شدم فارسی حرف بزنم معمولا هم پشت تلفن... یکی بوده که بگه چه زبون قشنگی.....
خلاصه که آی جماعت..... یه کم به خودتون افتخار کنین!!!هیچی نباشه برای روحیه تون خوبه.... به درد ما که خیلی میخوره... هر دفعه یکی از یه چیز ایران تعریف میکنه احساس میکنم یه کم دارم صاف تر راه میرم... دیگه تو خودم قوز نمیکنم... احساس میکنم هیچکس بهم چپ چپ نگاه نمیکنه... احساس خوبیه بدونی همه تو رو از قماش دکتر چیتوز نمیدونن!!!
بماند که شازده گویا کم کم بهشون ثابت شده که عطاء ایرانسل رو باید به لقاء اش بخشید... ما که زبونمون مو در آورد بس که اون موقع که خدمتشون بودیم گفتیم حاجی این ایرانسل رو بیخیال شو!!! ول نمیکرد که... حالا تا ما پشتمون رو کردیم حاجی هم از ایرانسل وا داد....
جالبه ها.... همه انگار منتطر رفتن ما بودن... اون از حنا خفه نشده که مردم بس که بهش گفتم بیا بریم تور های دور و بر تهران و هر دفعه ناز و کرشمه اومدن که نه.... حالا گویا شدیدا تور کلاردشت و ماسوله بهشون ساخته..... اینم از این حاجی گنجیشکه!!! همینه دیگه!!!
خلاصه که تنها انتظاری که تو اسانسور نداشتم این بود که یکی بر گرده فارسی بهم بگه "ساناز اسم قشنگیه!!!" جالبیش اینه که آنچنان به پت پت افتاده بودم که فارسی یادم نمی اومد!!! خلاصه که کلی ذوق کردم و خوب دیگه.... همیشه شنیدن پیشنهاد کمک یه هموطن حتی اگه بدونی اون از تو آسمون جل تره خیلی لذت بخشه... بماند که بانو فوق لیسانس زمین شناسی میخونه البته با یه فقره بورس خوشگل.... شدیدا بهم برخورده که من چرا بورس نتونستم بگیرم... میگفت ایرونی های دیگه ای هم هستن. یه خانم هم هست که دکترا میخونه!!! همین روزاست که یه انجمن ایرونی بازی راه بیافته تو دانشگاه آمستردام احتمالا!!!
به حرف درگوشی با حنا- شما ها نشنوین اما:
یادته؟ یا شایدم یادت نیست...
هزار سال پیش که من و حنا همکلاسی بودیم سر امتحان ها این حنا خانوم یه چیز های عجیب غریبی میپوشید یا چیز های عجیب غریبی می آورد یا گاهی یه کفش مثلا میخرید و بعد فقط یه بار میپوشید.... وقتی ازش میپرسیدم که قضیه چیه؟ میگفت مثلا این کفشه رو هزار سال پیش سر یه امتحان پوشیدم و نمره ام خوب شد و بعد از اون سر امتحان ها همینو میپوشم. یا مثلا روز اولی که کفشه رو پوشیدم نمره ام خوب نشد و دیگه نمیپوشمش.... منم خودمونیم ها... مسخره اش که نه.... کی جرات میکنه حنا رو مسخره کنه.... خلاصه که میخندیدم دیگه....
اما این دفعه دومیه که این بلا سرم اومد حنا.... تقصیر اون بنده خدا چی بود که من دستبندم رو گم کردم؟ اما باور کن دیگه چشم ندارم ببینمش....حالا موندم چه جوری حالیش کنم؟؟؟