تبليغاتX
Sunnaz
دوشنبه بیست و نهم مهر 1387
امتحان پایان ترم!!! ازت متنفرم!!!
به همین سادگی و مسخره گی امتحان پایان ترم رسید!!! فقط ۶ جلسه به قول خودشون سخنرانی و تمام.

امتحان. امتحان. امتحان..... ازت متنفرم..... درست احساس کوسکو رو دارم وقتی به پاچا میگفت ازت متنفرم....!!!

financng and secured transaction

methods of payment

types of security

trade finance

project finance

هیچ وقت از تجارت خوشم نیومده.... هرچند چندان هم آزار دهنده نیست وقتی میخونی.... چیز های سخت تری هم هست.... باز خوبیش اینه که میفهمی اما خوشت نمیاد.تازه واحد اختیاریه. یه وقت هست که نمیفهمی و خوشت نمیاد و واحد اصلی هم هست و افتادن همانا و بیچاره شدن همان....

یه عالمه اخبار جدید دارم. با یه عالمه عکس. امروز دو شنبه است و فردا سه شنبه و من امتحان دارم و بعدش یه عالمه پست دارم با عکس و خبر های جالب.....

( مسخره است. یه هفته تعطیلیم که مثلا امتحان بدیم. هار هار... از صدقه سری سفارت فخیمه جمهوری پادشاهی هلند.... من فقط این هفته یه امتحان دارم و بقیه دو تا......به سلامتیش هیپ هیپ هورا...)

 

+ نوشته شده در 14:46 توسط ساناز
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
خود کم بینی!!!
مسخره است..... آدم اینجا که میاد کلی دچار خود کم بینیه... باید کلی رو خودش کار کنه بلکه اعصاب و روانش از اون حالت فشردگی و مچالگی در بیاد... این چند وقته خوب بنا به مورد و احتیاج... سر کلاس هر جا لازم شده مجبور بودم بادداشت هام رو به فارسی بنویسم... حالا خط من خودش چی هست که وقتی قرار باشه فوری یه گوشه کج و کوله یه چیزی بنویسم چی باشه.. خلاصه که همیشه یکی بوده که یه چیزی در مورد این خط خرچنگ قورباغه بگه.. چند روز پیش یه دختر روس پهلوم نشسته بود.. بهم میگفت خطت شبیه اینه که داری موسیقی مینویسی!!! باباااااااااااااااااااااااااا......

هر وقت هم که بنا به لزوم ناچار شدم فارسی حرف بزنم معمولا هم  پشت تلفن... یکی بوده که بگه چه زبون قشنگی..... 

خلاصه که آی جماعت..... یه کم به خودتون افتخار کنین!!!هیچی نباشه برای روحیه تون خوبه.... به درد ما که خیلی میخوره... هر دفعه یکی از یه چیز ایران تعریف میکنه احساس میکنم یه کم دارم صاف تر راه میرم... دیگه تو خودم قوز نمیکنم... احساس میکنم هیچکس بهم چپ چپ نگاه نمیکنه... احساس خوبیه بدونی همه تو رو از قماش دکتر چیتوز نمیدونن!!!

 

+ نوشته شده در 23:11 توسط ساناز
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
پت پستچی!!!
این حاج علی آقا شده رابط اس ام اس من و پروشات.... الان اس ام اس زده که پستچی اومده نامه نداری بدی ببرم!!! 

بماند که شازده گویا کم کم بهشون ثابت شده که عطاء ایرانسل رو باید به لقاء اش بخشید... ما که زبونمون مو در آورد بس که اون موقع که خدمتشون بودیم گفتیم حاجی این ایرانسل رو بیخیال شو!!! ول نمیکرد که... حالا تا ما پشتمون رو کردیم  حاجی هم از ایرانسل وا داد....

جالبه ها.... همه انگار منتطر رفتن ما بودن... اون از حنا خفه نشده که مردم بس که بهش گفتم بیا بریم تور های دور و بر تهران و هر دفعه ناز و کرشمه اومدن که نه.... حالا گویا شدیدا تور کلاردشت و ماسوله بهشون ساخته..... اینم از این حاجی گنجیشکه!!! همینه دیگه!!!

 

+ نوشته شده در 23:2 توسط ساناز
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
شناسائی
دیدن یه هم وطن وقتی کله ات پر شده از کلمات عجق وجق حقوقی و تجاری و هنگ کردی و دلت داره حفه میشه از شنیدن این همه زبون های دوست نداشتنی... همیشه جالبه اما اینکه یه ایرونی تو رو توی اسانسور یه ساختمون دیگه دانشکده از روی گردن بندت شناسائی کنه یه بحث دیگه است.

خلاصه که تنها انتظاری که تو اسانسور نداشتم این بود که یکی بر گرده فارسی بهم بگه "ساناز اسم قشنگیه!!!" جالبیش اینه که آنچنان به پت پت افتاده بودم که فارسی یادم نمی اومد!!! خلاصه که کلی ذوق کردم و خوب دیگه.... همیشه شنیدن پیشنهاد کمک یه هموطن حتی اگه بدونی اون از تو آسمون جل تره  خیلی لذت بخشه... بماند که بانو فوق لیسانس زمین شناسی میخونه البته با یه فقره بورس خوشگل.... شدیدا بهم برخورده که من چرا بورس نتونستم بگیرم... میگفت ایرونی های دیگه ای هم هستن. یه خانم هم هست که دکترا میخونه!!! همین روزاست که یه انجمن ایرونی بازی راه بیافته تو دانشگاه آمستردام احتمالا!!!

 

+ نوشته شده در 22:54 توسط ساناز
یکشنبه چهاردهم مهر 1387
لهجه
این لهجه هم برای من شده معضل.تا حالا خیلی ها بهم گفتن که تو چرا لهجه داری و هر بار که پرسیدم چه لهجه ای هیچکس نتونسته بگه؟ خودم برای اینکه کار طرف رو آسون کنم هر بار فوری میپرسم ترکی؟ اما همه میگن نه. آخرین شاهکار اقای مهندس بود که لهجه خودش رو خیلی دوست دارم و بهم گفت شبیه ارامنه ای حرف میزنی که فارسی حرف میزنن!!! ( قیافه من و پروشات رو خودتون تجسم کنید و نیش باز من که مونده بودم چطوری جمعش کنم!!! ) این بار حالا جالبه ایرونی جماعت های مقیم مرکز که میرسن فوری میگن شما خیلی وقته اینجا هستین؟ پس چرا ما رو شما رو تا حالا ندیده بودیم!! بعد که من میگم نه. میگن چقدر فارسیتون لهجه داره!!! احتمالا فکر میکنن من از اون جماعتی هستم که تا میرسم یه دو تا کلمه خارجکی میزنم تنگش و خودم رو بین خارجی ها جا میزنم. غافل از اینکه من بیچاره اونجا هم این مشکل رو داشتم!!! جان من. کسی نیست بگه لهجه ما کجائیه؟

 

+ نوشته شده در 22:43 توسط ساناز
شنبه ششم مهر 1387
سالی که نکوست
راستی گفتم دفتر تلفنم پیدا شد؟ آره پیدا شد. افتاده بود تو راهرو دانشکده و یه خانمی پیداش کرد و بهم زنگ زد که بیا دفتر تلفنت رو پیدا کردم. منم رفتم خوشحال و خندان. اما هنوز یه گمشده دیگه مونده. اما بعید میدونم اونم پیدا شه و اخ که هنور چقدر دلم میسوزه از گم کردنش و فکر اینکه ....

به حرف درگوشی با حنا- شما ها نشنوین اما:

یادته؟ یا شایدم یادت نیست...

هزار سال پیش که من و حنا همکلاسی بودیم سر امتحان ها این حنا خانوم یه چیز های عجیب غریبی میپوشید یا چیز های عجیب غریبی می آورد  یا گاهی یه کفش مثلا میخرید و بعد فقط یه بار میپوشید.... وقتی ازش میپرسیدم که قضیه چیه؟ میگفت مثلا این کفشه رو هزار سال پیش سر یه امتحان پوشیدم و نمره ام خوب شد و بعد از اون سر امتحان ها همینو میپوشم. یا مثلا روز اولی که کفشه رو پوشیدم نمره ام خوب نشد و دیگه نمیپوشمش.... منم خودمونیم ها... مسخره اش که نه.... کی جرات میکنه حنا رو مسخره کنه.... خلاصه که میخندیدم دیگه....

اما این دفعه دومیه که این بلا سرم اومد حنا.... تقصیر اون بنده خدا چی بود که من دستبندم رو گم کردم؟ اما باور کن دیگه چشم ندارم ببینمش....حالا موندم چه جوری حالیش کنم؟؟؟

 

+ نوشته شده در 20:5 توسط ساناز
شنبه ششم مهر 1387
سکوت سرشار از سخنان نا گفته است
شنبه بعد از ظهره.  هنوز به این واقعیت که شنبه و یکشنبه تعطیله عادت نکردم اما. تو اتاقی نشستم که پنجره ای درست هم سطح خیابون داره و از اونجا میبینم تو خیابون چه خبره. هنوز به منظره ها هم عادت نکردم. اینکه پشت کامپیوتر نشسته باشی و سرت رو بچرخونی ببینی دو تا اسب دارن از خیابون رد میشن!!! یا اینکه دو تا قو زیر آفتاب لم دادن و وقتی مردم از کنارشون رد میشن به روی خودشون نمیارن و سکوت خیابون رو هر چند وقت فقط عبور موتور سیکلت های هارلی دیویدسون بهم میزنه و ولا غیر.... 

 

+ نوشته شده در 19:56 توسط ساناز