تبليغاتX
Sunnaz
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
حسن آغاز
اقا جان نظر به اینکه من همه جا رسمیت حضور خودم رو  فقط با سوتی به ثبت میرسونم ولا غیر . دفتر تلفنم رو طی یک اقدام انتحاری در شرایطی گم کردم که تمام مسیر از تهران تا آمستردام رو تلاش کردم شماره تلفن ها و آدرس ها رو از روی سیمکارتم به روی کاعذ وارد کنم. نتیجه اخلاقی اینکه در حال حاضر نه شما تلفن هیچ کدومتون رو دارم نه آدرس ایمیل هاتون رو.  

خلاصه که بر بنده دور از وطن لطفا منت نهاده و شماره تلفن ها و آدرس ایمیل هاتون رو دوباره برام بفرستید.... حالا نظر خصوصی یا ایمیل یا هر راه حل دی ای که میشناسید و به ثبت رسیده.

در ضمن بر همگان هم واضح و مبرهنه که من در استفاده از کلیه مصادیق تکتولوژی شدیدا تنبل تشریف دارم .دلیلش هم همین بلاگ که لینک خیلی ها هنوز وارد لیست دوستان نشده و در دستور کار و چه بسا در اولویت ها قرار داره اما کو حالش داداش!!!! خلاصه که لطفا و بالای غیرتتون منو به وبلاگهاتون حواله ندین.

با کمال تشکر و امتتان

 

+ نوشته شده در 19:7 توسط ساناز
جمعه بیست و نهم شهریور 1387
بخیر گذشت
شما ها بخندین اما این سوتی امروز باعت شد من تا ایستگاه قطار با گوش های قرمز طی طریق کنم. تقصیر من چیه!!! اما خنده دار بود یک. شانس آوردم که کسی توش نبود دو..... خلاصه که اینجانب اشتباها امروز سر از دستشوئی آقایان در آوردم!!! واقعا که......

 

+ نوشته شده در 18:59 توسط ساناز
سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
نظم و ترتیب بلای جون
چیه مملکت به این با دیسیپلینی.... همینجا رو بدن دست ما ایرونی ها...همچین ابادش کنیم که بیا و ببین....

تو دانشکده یه سری آسانسور هست جهت تردد به طبقات بالا تر.... خوب مسلما دکمه هاش هم بیرونه دیگه.... یه دکمه با فلش رو به بالا و یه دکمه با فلش رو به پائین. اوایل فکر میکردم مثل آسانسور های وطنی اینها برای اینه که اسانسور رو صدا کنی بیاد طبقه ای که تو هستی واسته و ببردتت بالا یا پائین.... بعد ها کاشف به عمل اومد که نخیر... یه جای کار ایراد داره انگار....

ایران:

طبقه همکف ایستادی و میخوای بری طبقه پنجم. دکمه های آسانسور رو میزنی که بیاد پائین. گاهی وقتها دکمه پائین رو. گاهی وقتها رکمه بالا رو. گاهی وقتها هم که اسانسور دیر میکنه. مثلا  تو ترافیک مونده یا پشت چراغ قرمز.... هر دو تا رو.... خلاصه که آسانسور میاد و میری سوار میشی و دکمه طبقه پنج رو میزنی و میری بالا.

اینجا:( قبل از کشفیات ساناز)

طبقه همکف ایستادی و میخوای بری طبقه پنجم. میرسی دم اسانسور و دکمه رو میزنی. برات فرقی نداره بالا یا پائین. اما در هر حال میزنی. در این مورد خاص احتمال ۹۹ درصد دکمه پائین رو. آسانسور میاد. میری سوار میشی و دکمه طبقه پنج رو میزنی. در آسانسور بسته میشه اما جائی نمیره. دوباره میزنی... اتفاقی نمیافته.

حالت اول: در آسانسور باز میشه. به هوای اینکه اسانسور خرابه پیاده میشه و با پله میری.

حالت دوم: در آسانسور بسته است و تو هی داری فکر میکنی... در آسانسور باز میشه.. یکی دیگه میاد تو... احتمالا پیش خودش فکر میکنه این چرا این تو واستاده؟ دکمه ای رو میزنه... آسانسور میره بالا... تو هم از ترست همون جائی که اون طرف پیاده شده پیاده میشه..ولو اگه طبقه ۱۲ باشه.

اینجا: (بعد از کشفیات ساناز)

اگه میخوای بری بالا. فقط دکمه رو به بالا رو باید بزنی. والا بمیری و بمونی آسانسور بالا برو نیست.

اگه هم میخوای بری پائین.... خوب منطقیه که دکمه رو به پائین رو بزنی.

راستی ممنون از راهنمائی ها بابت پ و ژ. یافت شد. حالا مشکل سر ویرگوله..... میشه راهنمائی بفرمائید که کجا باید پیداش کرد؟

 

+ نوشته شده در 11:54 توسط ساناز
یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387
ترک عادت موجب مرض است
هفته اول هم اینجوری گذشت. البته هفته که نه. تازه حوالی سه شنبه میشه یه هفته که من اینجام و تو همین یه هفته با اینکه همیشه خاله جان و خلاصه یه عالمه ایرونی جماعت دور و برم بوده فکر اون چیزهائی که پشت سر گذاشتم خیلی وقتها اشکم رو درآورده...هرچند همیشه یواشکی...

خدا وکیلی زندگی تو ایران و علی الخصوص تهران برای خودش یه هیجان هائی داره که فکر نکنم همه جا پیدا شه. شاید نهایتا کویا و خلاصه اونجاهائی که یه جورائی بالاخه حکومت یه آزارهائی داره و به قولی مرض میریزه.....

اینجا هیچکس هیجان نداره...همه فقط اندازه مردن کار میکنند... هیجان نکنه دیر شه. هیجان چی بپوشم که گیر ندن بهم و خلاصه خیلی چیزهای دیگه... وقتی میدونی کی در بیای که سلانه سلانه تا ایستگاه بری و اتوبوس بیاد و سوار شی بری و میدونی که سر ساعت به قطار میرسی و همین جوری بگیر برو تا آخر. دیگه جائی برای هیجان های ناخواسته نمیمونه...

از همه باحال تر داستان گشت ارشاد عزیز و دوست داشتنی مونه که اینجا بدجوری جاش خالیه... چند روز پیش تو ایستگاه قطار یه دختر و پسر بیخیال اینکه کی به کیه و اینجا کجاست همچین به هم پیچیده بودن که بیا و ببین و فقط چشمهای کور نشده من بود که شدیدا گرد شده بود و اون دوتا هم بیخبر از عالم و آدم به قول بابای یکی از دوستام داشتن همدیگر رو باد میکردن!!! خلاصه که اینم از اون صحنه هائیه که شدیدا باید بهش عادت کرد تا یه وقت با مخ نری تو دیوار..... منم که متخصص این گونه اعمال.....

راستی امروز یه عالمه با سلیم خان اس ام اس بازی کردم. آی جماعت من اس ام اس های ۰۹۱۲ رو میگیرم اما شماها انگار اس ام اس های من رو نمیگیرید. اما با ۰۹۳۵ شدیدا میشه اس ام اس بازی کرد و حال نمود. امروز هم برای پروشات بانو اس ام اس زدم و هم برای حنا جونم اما فقط سلیم جواب داد.... خلاصه که بدانید و آگاه باشید....

 

+ نوشته شده در 23:25 توسط ساناز
سه شنبه نوزدهم شهریور 1387
از راه دور
سلام به همه. وقت نشد با هیچکدومتون خداحافظی کنم و یه عالمه از این بابت دلم سوخت. اما خیلی یه هوئی شد و تقصیر من نیست به خدا. اما یه خوشحالی بزرگ وجود داره و اونم اینه که من فکر میکردم از اینجا نشه بلاگهای فارسی رو نوشت یا به روز کرد( سوال از کلیه دوستان. من یه حرفم گم شده. حرف سوم الفبا روی کیبورد کجاست؟ اینجا ها که نیست انگار؟؟؟) اما انگار میشه و این جای یه عالمه آخ جون داره برای من. بماند که کیبورد لیبل نداره و یه کم سخته اما ایرادی نداره. بالاخره نمیشه هم خر رو خواست هم خرما.

از همین جا یه عالمه برای همتون ماچ ماچ

تا اطلاع ثانوی دور از خانه.....

+ نوشته شده در 21:5 توسط ساناز