تبليغاتX
Sunnaz
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
معانی
اینم برای اون دسته از دوستانی که خیلی دوست دارن معنی اسمشون رو بدونند. البته لینک شدیدا دزدیه. انشاء الله که با رضایت صاحبخانه خواهد بود.در ضمن خیلی هم قابل اعتماد نیست. چون از کل اسامی که وارد کردم. تنها تونست اسم سلیم خان رو درست تشخیص بده . حنا هم که male هست و خیالش از هفت دولت آزاد. بقیه هم به گروه خواجگان حرم سرا احتمالا تعلق دارند.
+ نوشته شده در 11:34 توسط ساناز
چهارشنبه بیست و هشتم شهریور 1386
سن واقعی
امان... من همینجوری میدونستم که یه جورائی خارج از خط هستم ولی دیگه فکر نمیکردم تا این حد در حال سیر و سلوک در قسمت خاکی دنیا باشم. با توجه به اینکه شناسنامه من میگه ۲۷ سال ناقابل رو تا حالا در این دنیا گذروندم حالا خوب یا بد، این تست میگه که این حقیر فقط ۱۱ سال از عمرم گذشته و تا سن ۹۰ سالگی هم در خدمت دوستان و اشنایان قرار دارم. عجیب فضاحتی. البته با این حساب نیازی نیست که مثل خیلی از بانوان سنم رو قایم کنم چون احتمالا تا هزار و شونصد سال دیگه هم صبر کنم احتمال اینکه به سن ۲۷ سالگی برسم خیلی بعید خواهد بود.

+ نوشته شده در 11:28 توسط ساناز
دوشنبه بیست و ششم شهریور 1386
فیل.ترینگ
میشه یکی به من بگه چطور ممکنه که من بتونم از طریق سایت اصلی بلاگ فا وارد بشم و بتونم پست بذارم. ولی وقتی میخوام که بلاگم رو ببینم مشاهده مینمایم که:

با اجازه عکسش رو از بس زشت بود برداشتم. چون قیافه اینجا رو هم بهم میریخت

+ نوشته شده در 9:46 توسط ساناز
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
شنیده ها- دیده ها
شنیده ها:

اول اینکه اینجانب به "پودل سگ ناز" ملقب شدم. اونم از جانب یه فقره فسقلی خیلی خوردنی که خوب دیگه سگ  ما رو که از ترس طوفان کارینا فرستاده بودیم ددر، دیده و پسندیده و البته ما رو هم به همون نام ملقب کرده. اینم خلاصه ای از آنچه من خودم شنیدم به نقل از نازدار خانوم:

- ااا. این سگه چه نازه.

- پروشات: این سگ سانازه. (یعنی این سگ مال سانازه.)

- این سگه سانازه؟ ( این سگه اسمش سانازه؟)

- نه این سگه مال سانازه.

- آها این سگه سانازه ( این سگه سانازه. همینی که هست میخوای بخوا. نمیخوای هم خوب نخواستی دیگه. مشکل خودته.)

دوم: از وقتی بنزین کپنی و نمیدونم والا سهمیه بندی شده موضوع خیلی از اس ام اس ها و جوک ها چه با ربط و چه بی ربط همین داستان بوده. قیمت ها هم که دنبشون بسته به همه داستان بوده و هستو خواهد بود. همه اینها یه طرف. اما اینکه خلق الله دیگه موضوع قمارشون رو هم سی لیتر و بیست لیتر بنزین بذارن دیدنیه. احتمالا چند وقت دیگه به جای پلاک طلا و کمک هزینه حج و اینها کارت سوخت تو برنامه های تلوزیون جایزه میدهند و غیره و ذالک. خوب حالا یه دست تخته بزنیم سر بیست لیتر...

دیده ها:

دیروز یه فقره پژو ۲۰۶ رویت شد متعلق به پلیس ( راهنمائی رانندگی) که دو تا سرنشین داشت. دو تا خانوم. هر دو بسیار وجیهه ( ویرگول کجاست؟ همه دکمه ها رو گشتم پیدا نشد) و بسیار خوش قیافه و غیره و ذلک. بدون چادر و چاقچور و روبنده و اینها. یعنی کل صورت پیدا بود به اضافه یکی دو تار موئی و خیلی شیک هم نشسته بودند و هر دو جوان بودند و فقط امیدوارم رانندگیشون مثل بقیه خانمها نباشه!!!

+ نوشته شده در 14:37 توسط ساناز
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
قابل توجه.... آش شور و بی نمک

این رو پروشات خانوم برام ایمیل کرده بود. دیدم حیفه اگه نذارم اینجا و شما عزیزان(- در راستای تلاش و تمرین و ممارست برای احساس به خرج دادن در مکالمات) هم پا به پای من نخندید.

در راستای اینکه انگار قراره این عکس برای ما مشکل ساز بشه، حالا اگه مشکل حل شد میگم چه مشکلی، فعلا تا اطلاع ثانوی عکس برداشته میشود.

+ نوشته شده در 14:20 توسط ساناز
یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386
Mingle2 - Free Dating Site

 

میشه یکی به من بگه اون 80 رو چرا هیچ جوری نمیشه انگلیسی کرد؟

+ نوشته شده در 9:50 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
به گیرنده های خود دست نزنید

این چند روزه بساط خود شناسی ما شدیدا به راه بوده و بعد از اینکه دکتر جکیل ( راستی مراجعت نمودند از دیار ارمنیا البته بعد از یه هفته تاخیر و احتمالا نصف عمر کردن خانواده و بعد کاشف به عمل اومد که پلیس هفتصد دلار جریمشون کرده بود به دلیل رانندگی در حال مستی!!! و خلاصه بدجوری هواشون پس بوده اینم گفتم که پروشات بخنده) خلاصه که بعد از اینکه ایشون حکم دادند که تو آدم بی احساسی هستی و من یه کم بُراق شدم که منظورت چیه و بعد در همین مورد با سلیم خان هم به حد کفایت صحبت کردم دیدم نخیر. مثل اینکه جدی جدی دارن برچسب بی احساسی بهم میچسبونند و دست به دامن مادر خانومی شدم که چه نشسته ای که دیدم مادر خانومی هم شدیدا موافقه و خوب دیگه. قیافه بنده رو در نظر داشته باشید اون لحظه که به انتظار حمایت رفتم و احتمالا ماهی تابه نصیبم شد. داستان از این قراره که همه این جماعت معتقدند که من نه تنها احساسات معمول رو بروز نمیدم بلکه مثلا احساسات ناشی شده بعد از یک ماه دوری رو که طرف انتظار داره بگی "وای چقدر دلم برات تنگ شده بود" و از این حرفها رو هم اصلا خبری ازش نیست.

( میان گفتار: دو روزیه که به طور کاملا اتفاقی هم سفر دختری میشم تو اتوبوس. روز اول از بد حادثه کنارش نشستم و این دختر که تلفنی در حال مکالمه صبح گاهی با دوست پسرش بود - حالا اینکه چطوری کشف شد که دوست پسرشه و نه نامزد و شوهر این حرفها بماند- اونقدر در صحبتهاش- از سر نیایش تا حوالی تجریش- کلمات "قربونت برم" و "الهی فدات شم" و "عزیز دلم" و اینها استفاده کرد من شدیدا دلم میخواست پاشم و با کلاسورم بزنم تو کله اش. امروز هم صداش رو از عقب های اتوبوس شنیدم که باز داشت قربون صدقه شاخ شمشادی میرفت که قرار بود پاشه و صبحانه بخوره!!! )

 مادر خانومی و دکتر جکیل معتقدند برای آینده هم که شده من باید سعی کنم دایره دانشم در مورد این کلمات و نحوه و زمان استفاده از اونها رو گسترش بدم. اما سلیم خان که میدونه چه اتفاقی خواهد افتاد معتقده من اصلا نباید دست به چنین اقدام انتهاری بزنم و همینه که هست و "بوجور که واردور"( یا یه چیزی تو این مایه ها). سلیم خان میدونه که من اگه دهنم رو باز کنم برای گفتن یکی از این کلمات ( البته در ورژن های بسیار ساده تر ) تپق و پوزخند و نیشخنده که کل جمله رو زیر علامت سوال که سهله احتمالا کل شخصیت خودم رو میبره زیر علامت تعجب. خلاصه که دست به گیرنده های خود نزنید. اشکال از فرستنده است!!!

+ نوشته شده در 10:32 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
چهره شناسی یک ماه تعطیلی- قانون شکنی- جناب مستطاب

چهره یه شهر در عرض یه روز عوض میشه. فکر نکنم هیچ جای دنیا این شکلی باشه. همه جا پر شده از افطار و ماه روزه و حلول هلال احسان و ماه بخشش و این حرفها. از امروز این شهر به مدت یک ماه تعطیل است. خلوت. فقط دم افطار که میشه آدمه که از زمین و زمان میجوشه و شلوغ میشه. خوب دیگه این یه ماه بازار هر چی کساد باشه، بازار بخور بخور شدیدا داغه و از حالا همه جا پر شده از افطار آش و حلیم و نمیدونم آش خانگی و از این حرفها. زولبیا و بامیه که در طول سال عضو مهجور یکی دو تا شیرینی فروشیه و اگرم باشه معمولا بیات و بی کیفیته، این یه ماهه برای خودش جولونی میده  و هر جا که میری از کیلوئی گرفته تا پک و دونه ای از سر و کول شهر بالا میره. بقیه جاها و بقیه وقتها هیچ خبری نیست. اداره ها ساکت و سوت و کور. سراغ هر کی رو بگیری رفته یه چرت بزنه تا دم افطار. هر قراری که بخوای بذاری همه در حال ناله که من روزه میگیرم و خسته میشم و نا ندارم و به قول یکی از دوستها که من عاشق تکیه کلامشم: جگرم پشت و رو میشه اگه بخوام جائی برم و از هر کی میپرسی چرا روزه میگیری: یکی روزه میگیره که لاغر شه. یکی روزه میگیره چون تو اداره دیگه نمیتونه نهار ببره و یکی هم روزه میگیره که به قول یکی یه حالی به خودش و خدا داره باشه!!! و من نمیفهمم که چرا هیچ کس روزه نمیگیره که روزه گرفته باشه. هیچ کس از فلسفه روزه نمیگه و خواهی نشوی رسوا هم رنگ جماعت شو!!!

قانون شکنی همیشه لذت بخشه. که نه فقط قانون شکنی که هر کاری که بر خلاف روال عادی باشه و یکی از این کارها هم روزه خوریه تو خیابون و در ملا عام و از این حرفها و این روزها تعداد کسانی که میبینی یواشکی آدامسشون رو تو دهنشون جا به جا میکنند و زیر چشمی اطراف رو زیر نظر دارند بیشتر از هر وقتیه و وقتی لبخند شریک جرم بودنت رو میبیننت یه نیش باز حواله ات میدن و گاهی یه چشمک که بروتوس تو هم؟؟؟

یادمه یه سال ماه رمضون من و حنا تو خیابون بودیم. یادم نیست که کجا میرفتیم و چرا ولی یادمه حنا دلخور بود و کشون کشون بردمش شیرینی وزرا و دو از اون قیف های معروفش رو خواستم و صاحب مغازه قیافه ما رو که دید گفت خوب همین جا بخورین! گفتم نه. میبریم بیرون و نیش باز من و غرغر های حنا که تو دیوونه ای و وقتی توی ماشین در حالی که ریسه میرفتیم و هر چند دقیقه یکیمون شیرجه میرفت پائین چقدر برامون خاطره شد.

جناب مستطاب ابراهیم خان نبوی تو کتاب "سفر به خانه آزاد شده" یه جائی یه همچین نوشته ای داره: ... که من نمیدونم این عربها چطور به کار و زندگیشون میرسند. صبح بیدار میشن و برای نماز میان مسجد پیامبر و بعد بر میگردند خونه و چرتی و بعد میرن سر کار تا ظهر و بعد برای نماز ظهر میان مسجد و بعد دوباره کار و بعد نماز مغرب و میرن خونه و بعد همراه خانواده برای نماز شب راهی مسجد میشن.احتمالا اگه این روال تو مملکت ما بود کار و همه چی تعطیل بود...

این تازه داستان نمازه و اگه ماه رمضان باشه که احتمالا وا مصیبت. بماند که الانم... فرقی داره مگه؟؟؟

+ نوشته شده در 10:28 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
تغییر نام:

یه زمان بود که من بودم و پروشات بود و بعد کم کم فابی هم اضافه شد و اسماً شدیم سه تفنگدار ( البته بی تفنگ) بعد کم کم حنا رو هم با تلاشهای بی دریغ تونستیم از راه بدر کنیم و رسماً شدیم سه تفنگدار!!! ولی خوب جدیدا مریم گلی هم به جمعمون اضافه شده و دیگه خیلی سخت شده. هی باید بگی سه تفنگدار به اضافه یکی و از اونجائی که هیچ غیر ممکنی غیر محتمل نیست، امکان افزایش اعضاء باز هم وجود داره و اونوقته که کار سخت تر هم خواهد شد. این شد که در همین راستا و برای آسانتر کردن خیلی از کارها ( البته به صورت کاملا خودمختارانه- چون هنوز هیچ کدوم از اعضاء روحشون هم خبر نداره که من دارم چه میکنم ) اسم گروه رو از "سه تفنگدار" به "شوالیه های میز گرد" تغییر میدم. با این حساب در حال حاضر شوالیه های میز گرد عبارتند از: خودم و خودت و خودشون!!!

+ نوشته شده در 10:22 توسط ساناز
پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386
اسباب کشی اجباری

همیشه همینه. تا وقتی هیچ پستی برای نوشتن تو بلاگ نداری، هیچ اتفاقی نمیافته. اما به محض اینکه تصمیم میگیری پستی بذاری، یا قیف نیست، یا قیر نیست،یا مامور رفته گل بچینه یا میخوری به تعطیلی. اینم شده داستان ما و جدیدا بلاگر بدجوری داره بازی در میاره و منم که وقتی ویرم میگیره برای نوشتن ، اگه ننویسم احتمالا تا هفت نسل اون ور ترم همه چشم آبی میشن. نتیجه اخلاقی همین دیگه. علیرغم میل باطنیم اسباب میکشم به بلاگ فا و اونجا بلاگی میسازم. البته این عدم تمایل اونقدر هست که دلیل کافی باشه برای جناب شیرازی که بلاگم رو فیلتر کنه. چون کسی که تا این حد از یه جائی خوشش نیاد خوب میتونه اصلا نیاد. ولی خوب دیگه. بالاخره من یه جائی باید غر بزنم و چه جائی بهتر از جائی که دوستان همه جمعند!!!

+ نوشته شده در 10:18 توسط ساناز