تبليغاتX
sunnaz
اومدیم یه عید مبارکی بگیم و بریم...این چند وقته پاک از نوشتن افتادیم و این چند وقته فعلا به این نتیجه رسیدیم که برگردیم خونه قبلیمون و یه مدتی اونجا رو خونه تکونی کنیم تا ببینیم چی میشه...اینه که فعلا ...

 

+ نوشته شده در  شنبه هفتم فروردین 1389ساعت 20:44  توسط ساناز   | 

چه سالی بود امسال.... تمومی نداره..... اندازه یه قرن داره طول میکشه به همون سیاهی کلاغ...
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 21:43  توسط ساناز   | 

دوره زمونه ای شده ها.... اون موقع ها که مدرسه میرفتیم وقتی تعطیلی به جمعه میخورد عزا میگرفیتم...اوج لذت وقتی بود که اول سال تقویم رو بگیریم دستمون و تند تند ورق بزنیم و بشماریم چند تا تعطیلی خورده به جمعه و چند تا به روز های دیگه از شنبه تا پنج شنبه...

بعد ها که رفتیم سر کار.... دیگه تعطیلی های روز پنج شنبه هم جالب نبود چون اکثر مواقع پنج شنبه هم تعطیل بودیم و هیجان انگیز وقتی بود که تعطیلی بیافته به چهار شنبه یا از اون ور شنبه....

اما حالا در این اوضاع و احوال،حداقل برای من هم که شده ، تعطیلی جمعه ها هم جالب و خواستنیه... بماند که هفته پیش جمعه اربعین بود و باز هم من سر کلاس و در حال سر و کله زدن با شاگرد ها...

این چند وقته انگار روزهای هفته کش اومده و به جای هفت روز شده ۹ یا ۱۰ روز....بساطیه...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:41  توسط ساناز   | 

قزل ایاق یه سیلمیه... وقتی با صدف یا نفیس از جلوش رد میشیم کل مملکت رو میذاره رو سرش...اوایل فکر میکردم اعتراض میکنه که پس من چی...اما الان کاشف به عمل اومده که درسته که میگه پس من چی اما از اون لحاظ!!!!
+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 8:34  توسط ساناز   | 

این دو هفته اول دهه سوم زندگیم شده مصداق کامل سه پلشک آید و زن زاید و مهمان عزیزی ز درآید...


تو رو خدا یکی زندگی رو از روی دور Fast forward برداره...

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 21:10  توسط ساناز   | 

Can you see me?i

Are you listening?i

As your Program disappear?i

I can see you

I am watching you

I've been planning this for years


دیدی بعضی وقتها میخوای نه بگی نمیتونی. یه جورائی جان میدی و جان میکنی اما دهنت باز نمیشه برای گفتن همین دو تا دونه حرفی که خیلی وقتها از خیلی Complicityها مخصوصا در روابط جلوگیری میکنه. اونوقته که به جای روشهای مستقیم به کوچه و پسکوچه پناه میبری که خیلی وقتها خیلی هاشون بن بست از آب درمیاد و خیلی ها سر از ترکستان در میاره و تو هنوز داری خودت رو خفه میکنی!

حالا اگه از همون اول نه میگفتی احتمالا خیلی ساده تر میشد خیلی چیز ها.

حالا شده داستان من.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 21:6  توسط ساناز   | 

داشتم پشت سر بنده خدائی به شدت تو ذهنم غیبت میکردم... خیلی جدی و خیلی جدی....اما ایراد ماجرا اینجاست که نیم ساعت بعدش و همینطور همین الان هرقدر فکر میکنم که پشت سر کی داشتم غیبت میکردم یادم نمیاد.... فکر کنم دارم آلزایمر میگیرم....!!!! بیخود نیست فابی چه پشت سر چه تو صورتم بهم میگه: Dory!!!!!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:37  توسط ساناز   | 

این نا مسلمانی ما هم عاقبت کار دستمون میده. بعضی وقتها سوتی میدم در حد جام جهانی و فراری هم نیست ازش.....

دیروز سر کلاس یکی از شاگردها داشت در مورد تاریخچه valentine حرف میزد و نمیدونم از کجا آسمون رو به ریسمون وصل کرد و رسید به اینکه الان علما!!!! بر این توافق کردند که برای جلوگیری از گسترش فرهنگ غربی ما هم باید برای خودمون روز valentine داشته باشیم این روز باید سالگرد عروسی حضرت علی و حضرت فاطمه باشه...

حالا تصور کنید از من خواسته همه اینها رو به انگلیسی براش ترجمه کنم و منم شروع کردم به نوشتن همه اینا روی تخته و رسیدم به:

we should celebrate this day on the aniversery of Ali and.....!i

 ( what the hell... I completely forget the name of his wide...I am doomed)i

نتیجه اینکه مدل کلاس اولی ها خواستم از بقیه که جمله رو ترجمه کنند و من رو از آبروریزی برهانند... اما خدائی مسلمانی ما هم حکایتی شده!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم بهمن 1388ساعت 20:34  توسط ساناز   | 

Hey you know what, I become a year older and still no difference I can feel!!!!i

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 12:56  توسط ساناز   | 

“Marriage is a permanent contract for temporary arrangements”

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 12:48  توسط ساناز   | 

New song for a new year of living:o


And baby I want you to know
I’m watching you go
I'm watching you pass me by


It's real love that you don't know about"o"

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم بهمن 1388ساعت 12:45  توسط ساناز   | 

بعضی وقتها احساس میکنم زندگی رو متوقف کردند... انگار یه فیلم بد رو تا وسط دیده باشی و بعد از یه مدت که دوباره میای سراغش دوباره از همون جا قراره ببینی و فیلم هنوز هم به همون بدیه قبله!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:44  توسط ساناز   | 

حنا حرف خوبی میزد...میگفت ما که تا الان هیچ کاری نکردیم...این دو ماه هم هیچکاری نکنیم که این سال کوفتی تموم شه...!!!

سال عجیبی بود...یه جورائی به یه چشم به هم زدن تموم داره میشه اما یه جورائی انگار هزار سال داره طول میکشه و هنوز هزار سال دیگه هم مونده تا تموم شه...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:39  توسط ساناز   | 

امروز تو رادیو میگفت که "اگه تو مقطعی از زندگی جائی رسیدی که جلوت یه در بسته با یه قفل گنده روش دیدی اصلا نترس. چون اگه قرار نبود این در باز بشه به جاش دیوار میدیدی...."

اما ترسم از وقتیه که فقط یه چهارچوب بی مصرف روی دیوار چسبونده باشند و در رو که باز میکنم با سر برم تو دیوار!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 22:37  توسط ساناز   | 

این داستان دستبند سبز هم حکایتی شده...

یه روزهائی هست که انگار با خودم هم قهرم. برای اینکه حتی با سوپری سر کوچه بابت حساب های دولا پهناش بحث نکنم، حاضرم از جای دیگه خرید کنم که تفاوت های قیمت رو بذارم به حساب تغییر عرض جغرافیائی. این روزها دستنبده گوشه کتاب خونه جا خوش میکنه.

اما یه روزهائی هست که از دنده چپ بیدار میشم...انگار با دنیا و مافیها سر جدل دارم....این روزهاست که از قصد مانتوئی میپوشم که آستینش کوتاه باشه که دستبنده هیچ جوری قایم نشه و حاضرم ساعتها واستم به کل کل...این روزهاست که بستن دستنبد و رفتن سر کلاس، جائی که از سرباز صفرش تا سردار و امیرش سپاهی اند و جد اندر جد چپ با رنگ سبز یه جورائی دستمال بستن سریه که درد نمیکنه و همین دیگه...اما همین روزها هم دیدن لبخند ها و سر تکون دادن های از سر تفاهم دیگه خیلی نیاز به ذره بین نداره

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:35  توسط ساناز   | 

دلم یه shot down گنده میخواد. حتی شده برای یک ساعت...
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 22:20  توسط ساناز   | 

بخشی از افسانه ( اپرا) دومرل. آنجا که خدا قبول کرده که دومرل به جای جان خود ، جان دیگری را به عزرائیل بدهد. پدر و مادر از دادن جان خود امتناع کرده اند و حال دومرل میرود که با همسر بدرود گوید:


ای زن، ای همسر شیرینم و ای مادر فرزندانم، بدان که امروز عزرائیل سرخ بال از بلندی آسمانها فرود آمد و ناجوانمردانه روز سینه ام نشست و خواست جان شیرینم را بگیرد. پیش پدر پیرم رفتم، جانش را نداد. پیش مادر پیرم رفتم، جانش را نداد. گفتند: زندگی شیرین است و جان عزیز. نمیتوانیم از آن چشم پوشی کنیم.اکنون، ای زن، ای مادر فرزندانم آمده ام پسرانم را به تو بسپارم. کوههای سیاه بلندم ییلاقت باد! آبهای سرد سردم نوش جانت باد! اسبهای گردنفراز زیادی در طویله ها دارم، مرکبت باد!خانه های پرشکوه زرینم، سایه بانت باد! شتران قطار در قطارم بارکشت باد! گوسفندان بیشمادر در آغل دارم، مرکبت باد! ای زن ، ای مادر فرزندانم، بعد از من با هر مردی که چشمت بپسندد و دلت دوست بدارد عروسی کن اما دل فرزندانم را مشکن، پیش تو امانت میگذارم و میروم...


همسر دمرول خطاب به او: ای دومرل، ای شوهر، ای پدر پهلوان پسرانم، این چه حرفی است که میزنی؟... ای که تا چشم باز کردم تو را شناختم، ای که به تو دل داده ام و دوستت داشته ام، ای که با دلی پر از محبت زنت شده ام و با تو خرسند شده ام. پس از تو کوههای سرسبزت را چه کنم؟ قبرستانم باد اگر قدم در آنها بگذارم. پس از تو آبهای سرد سردت را چه کنم؟ خون باد اگر جرعه ای بیاشامم. پس از تو زر و سیمت را چه کنم؟ فقط به درد کفن خریدن میخورد. پس از تو اسبهای گردنفرازت را چه میکنم؟ تابوتم باد اگر پا در رکابشان بگذارم. پس از تو شوهر را چه کنم؟ چون مار بزندم اگر شوهر کنم. ای مرد ، ای پدر فرزندانم، جان که ارزشی دارد که پدر و مادر پیرت از تو دریغ کردند؟...آسمان شاهد باشد، زمین شاهد باشد، خداوند شاهد باشد، پهلوانان و زنان و مردان قبیله شاهد باشند، من به رضای دل جانم را به تو بخشیدم.   


خودمونیم ها...اگه الان بود و شوهری همچین پیشنهادهائی به زنش میداد، احتمالا سرکار علیه حاضر بود خودش تیغ عزرائیل رو تیز کنه که شر شوهره زودتر کم شه. غیر از اینه بگو دروغ میگی!!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 22:19  توسط ساناز   | 

دیدی بعضی وقتها چیزهائی میخوانی که یهو خوشت میاد؟ حالا اینم همونه.


بخشی از افسانه ( اپرا) دومرل آنجا که عزرائیل به فرمان خدا برای گرفتن جان دومرل به زمین آمده و دومرل میخواهد او را منصرف کند:

خطاب به عزرائیل: در سرزمین زیبای ما کوههائی است بزرگ و سترگ با قله های برف پوش و چنان بلند که حتی تیر پهلوانی مثل من به نوک آن نمیتواند برسد. در دامنه این کوهها، ما باغهای فراوانی داریم پر درخت. و درخت مو در این باغها فراوان است. و این موها انگورهای سیاهی میآورند، چه شیرین و چه لطیف و چه پاک و تمیز. انگورها را میچلانیم و خمها را از آبش پر میکنیم و منتظر میمانیم که آبها شراب شود آن گاه از آن شراب میخوریم و سرمست میشویم و بیخود میشویم و بیباک میشویم و چنان نعره میزنیم که شیر بیشه از ترس میلرزد و مو بر اندامش راست میشود. من نیز از آن شراب خوردم و بیخود شدم و ندانستم چه گفتم که خداوند خوشش نیامد. والا پهلوانی ملولم نکرده، از زندگی سیر نشده ام و از مرگ بدم میآید. و نمیخواهم بمیرم، میخواهم باز هم زندگی کنم، باز هم جوانمردی کنم، نیکی کنم. آهای!...عزرائیل، مدد! جانم را مگیر!...مرا به حال خود بگذار و برو جان آنهائی را بگیر که بدند و بدی میکنند و خوشبختی خود را در بیچارگی دیگران جستجو میکنند و نانشان را با گرسته نگه داشتن دیگران بدست میآورند. برو!...

...

و حال خطاب به خداوند: خداوندا، نمیدانم کیستی، چیستی، در کجائی. بیخردان بسیاری در آسمانها پی تو میگردند، در زمین جستجویت میکنند اما هیچ نمیدانند که تو خود در دل انسانها جا داری. خداوندا اگر هم جانم را میگیری، خودت بگیر، به این عزرائیل ناجوانمرد واگذار مکن!...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 22:15  توسط ساناز   | 

درسته که خیلی وقتها گفتند بی خبری، خوش خبری اما خوب همیشه هم اینطور نیست. مخصوصا وقتی از صدقه سری دولت فخیمه شدیدا در قحطی خبری به سر ببری، هر چه که از دوست رسد نیکو خواهد بود...این چند وقت به افتخار برج میلاد و برکت دم و دستگاه رعد یک و دو پاک در سانسور خبری تحمیلی از سوی جناب مهندس کله پا شده بودیم اما خوب دم دوستان گرم...حالا دیگه گوش شیطون کر فی المجلس گربه هادی خان داره جولون میده و ما نیز فخر میفروشیم به بقیه...

گوش شیطون کر و چشم حسود کور و تف تف...بالای غیرتتون چشم نزنید...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم دی 1388ساعت 22:8  توسط ساناز   | 

این یه conversation شدیدا دیوانه کننده است. دلم میخواست یه طرف ماجرا رو اونقدر بزنم که اون عقل نداشته اش هم از سرش بپره هرچند خانوم دکتر دوست داشتنی ام به اندازه کافی خوب جواب داد. بیچاره مامان خانم دکتر خوب بهش میگه تو نباید به هیچ کس مشاوره بدی. همه رو از راه به در میکنی. خدائی خانم دکتر به این باحالی کجا پیدا میشه؟

اون: شوهرم ده ساله صیغه داره. تازه حالا که زنه حامله شده فهمیدم.

خانم دکتر: چرا طلاق نمیگیری؟

اون: آخه دیدم هیچ بدی به من نکرده. چرا من اذیتش کنم؟

خانم دکتر: اذیت از این بالاتر که این همه مدت بهت خیانت کرده. خوب تو هم برو دوست پسر بگیر.

اون: آخه گناهه. تو قرآن گفته مرد میتونه چند تا زن داشته باشه. اما من گناه نمیکنم یعنی؟

خانم دکتر: این چه حرفیه؟ با اینا فقط خودت رو توجیه میکنی

اون: شوهرم رو جادو کرده. میدونم.

 من: شما به اینا اعتقاد داری آخه؟ این چه حرفیه. تحصیل کردی مثلا.

اون: آره. پس چی؟ تو قران گفته که جادو و جن هست!!!!

اینجا دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم بیرون. برای همینه که اصلا به این چیزها فکر نمیکنم. میفهمی چرا میگم من اهل این حرفها نیستم؟ برای اینکه آخر و عاقبت کار به اینجا نرسه...متنفرم از شرایطی که ما رو به اینجا رسونده...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم دی 1388ساعت 22:13  توسط ساناز   |