تبليغاتX
sunnaz
حسش نیست هیچ جوریییییییییییییییی!!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم آذر 1388ساعت 11:16  توسط ساناز   | 

دونستن بعضی چیز ها خوبه و شاید حتی مفید باشه و یه جائی به دردتون بخوره... بد نیست وقایع نگاری چندی از دور و بری ها رو در این سه ماه گذشته بدونین...اینجوری دستتون میاد کجا ساکنید هارلم یا شاید منهتن...

جنسیت: مذکر- حدود ۲۰ ساله

محل اتفاق: شهرک اکباتان

چگونگی: دو نفر مسلح به چاقو( از نوع آشپزخانه) حوالی تاریک و روشن شهرک اکباتان به این بنده خدا حمله میکنند و با چاقو تهدیدش میکنند و موبایل و  ساعت و عیره و ذالک رو میگیرند و به نوعی محترمانه لختش مینمایند...

جراحت: چون مثل بچه آدم هر چی داشته دو دستی تحویل داده خدا رو شکر هیچی

ویژگی های فردی: عضو تیم بسکتبال ( یعنی قد ستون) و عضو تیم ملی پینت بال ( یعنی هیچی دیگه...بیخیال یه چیزی تو مایه های فیل)


جنسیت: مذکر- حدود ۲۹-۳۰ ساله

محل وقوع: بزرگراه کردستان

چگونگی: این بنده خدا کنار بزرگراه منتظر تاکسی بوده... یه ماشین جلوی پاش می ایسته. دو نفر به زور و با تهدید چاقو وادارش میکنند که سوار شه. توی ماشین با تهدید چاقو لوازم اعم از لپ تاپ و موبایل و غیره رو میگیرند و بعد از ماشین  در حال حرکت بیرون می اندازندش.

جراحت: اگر چه مثل بچه آدم هر چی داشته رو دو دستی تحویل داده اما انگار تو ماشین یه جا راننده تو دست انداز انداخته و اونی که چاقو رو زیر گلوی این بیچاره گرفته سهوا!!!! یه کم گردنش رو خراشیده. ضمنا خروج از ماشین در حال حرکت هم یه کم زخم و زیلی به جا گذاشته.

ویژگی های فردی: هیچی...یه آگای مهندیس معمولی!!!


جنسیت: مذکر- ۱۹ ساله

محل وقوع: کوچه ما...یعنی حوالی پارک ساعی

چگونگی: دو نفر مسلح به چاقو( از نوع آشپزخانه) این پسر ما رو در حالی که داشته می آمده خانه ما توی کوچه گیر میاندازند و تهدید میکنند و موبایلش رو ازش میگیرند و فلنگ را میبندند.

جراحت: غیر از متنابهی زنگ که از رخ این بچه جسته بود و شده بود رنگ گچ دیوار خدا رو شکر هیچی

ویژگی فردی: یه جورائی پارکور باز حرفه ای...یعنی برای تعقیب و گریز در همین اشل ها تمرین داده شده اما چون دو نفر و هر دو مسلح به چاقو بودند امکان فرار یا....خلاصه که پیش نیومده و یه جورائی شاید هم بهتر.


جنسیت: مذکر- حوالی ۲۷ ساله

محل وقوع: خیابان گاندی

چگونگی: دو نفر مسلح به چاقو ( از نوع آشپزخانه) با تهدید مقدار زیادی پول و موبایل و تعدادی سند رو میزنند و فلنگ را میبندند.

جراحت: هیچی....

ویژگی فردی: هیچی...غیر از اینکه به یارو گفته بوده بذار لا اقل سیم کارتم رو از تو گوشی در بیارم و یارو هم قبول نکرده مسلما


جنسیت: مونث- حوالی ۲۷

محل وقوع: اطلاع دقیق در دست نیست

چگونگی: دو نفر مسلح به زور این دختر رو سوار ماشین میکنند و به جائی خلوت میبرند تا هم وسایلش را بگیرند و هم احتمالا بلائی سرش بیاورند اما دختر زبل یک سری قرص از توی کیفش در میاورد که من ایدز دارم و هر کاری کردید و اگر بلائی سرتان آمد تقصیر من نیست و اون احمق ها هم ولش میکنند و در میروند. فقط وسایلش را میگیرند

جراحت: یه جورائی معجزه است اما هیچی


جنسیت: مونث- حوالی ۵۰

محل وقوع: خیابان ظفر در ترافیک ( این اتفاق دو بار در یک محل برای همین حانم افتاده)

چگونگی: در ترافیک خیابان موتور سواری در ماشین را باز میکند و کیف را از توی ماشین بر میدارند و د برو که رفتیم...

جراحت: هیچی.


خوب اینم از صفحه حوادث این دو سه ماه اخیر....خدائی داریم تو هارلم زندگی میکنیم و خودمون خبر نداریم...

راستی نتیجه اخلاقی:

۱- آرامش

۲- قابل توجه آقایان: لطفا بی خیال قلدر بازی و این حرفها.

۳- قابل توجه خانم ها: نو آوری و اعتماد به نفس بد چیزی نیست

۴- مراقب باشید

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 21:2  توسط ساناز   | 

یه کم میخوام از فاز لائیکی در بیام... اما در ورژن لاتی یه کم...

خدایا:

از اینکه هنوز میتونم  از خوشحالی دوستانم شاد شم مرسی

از اینکه هنوز میتونم از مهمون داشتن احساس خوبی داشته باشم بازم مرسی

از اینکه میتونم موقع صحبت دوستانم رو بخندونم دستت درد نکنه

از اینکه میتونم موفقیت دوستانم رو ببینم و از حسودی نترکم خیلی دستت درد نکنه 

از همه مهمتر از اینکه وسط یه عالمه خستگی با یه نم نم بارون یه حال اساسی میدی دمت گرم!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم آذر 1388ساعت 20:21  توسط ساناز   | 

سوال اول: کسی میدونه چهار تا بچه اول دبیرستانی ( دو تا دختر و دو تا پسر) رو چطوری میشه کنترل کرد؟

سوال دوم: چهار تا بچه اول دبیرستانی بهتره یا بیست تا بچه ۶ و ۷ و ۸ ساله؟

سوال سوم: am I still alive؟

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:23  توسط ساناز   | 

دیدی میگن طرف مسبب وقوع فاجعه شد؟  داستان من و صدفه....

دیروز بازم من بودم و مردم آزاری های صدف... و از اونجائی که نمیشه یه روز صدف بدون دردسر من رو بفرسته خونه درست پنج دقیقه مونده به تموم شدن کلاس طی یک اقدام انتحاری تصمیم گرفت که... خوب دیگه یه لحظه من دیدم رو هوام.... اما از اونجائی که بدر هم دست کمی از صدف نداره...اونم به فکر مردم آزاری افتاد و نتیجه اخلاقی؟ اولا: یه بز گر( صدف) میتونه یه گله رو گر کنه.... ثانیا: همه اندازه من پرو نیستند. من تونستم خودم رو نگه دارم اما اونی که قرار بود بدر رو نگه داره نتونست و کله پا شد...اولین تلفات رسمی کلاس... قبلا به نسرین گفته بودم اصلی ترین تلفات رو سر کاوالیر ها خواهیم داشت... اینم از این....

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 15:17  توسط ساناز   | 

اعتماد به نفس همیشه خوبه... هر چی بیشتر بهتر...اما یه جائی دود این اعتماد به نفس زیادی تو چشمت میره ها...

البته اگه تا حالا نرفته باشه... هرچند شاید هم رفته و نفهمیدی یا به روت نیاوردی...خلاصه که از ما گفتن...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:42  توسط ساناز   | 

به خدا تقصیر من نیست... از وقتی کتاب شعر این دوست ما چاپ شده و این قضیه محور اصلی صحبت ها شده این تیکه شهر قصه افتاده تو دهن من... هر چقدر هم که بهش میگم میدونی شهر قصه در مورد شاعر ها چی میگی میگه یادم نیست...روم هم نمیشه همون جا بهش بگم اینه که اینجا اگه نگم احتمالا تا شش نسل اونور تر بچه هام چشم آبی میشن...

هر شاعر خر نمیشه...

هر خری شاعر نمیشه...

با هیچ لباس فاخری خر که مفخر نمیشه...

شاعر باید عطر بزنه...لباس فاخر بپوشه

با هیچ لباس فاخری خر که مفخر نمیشه...

شاعر باید شیک باشه...صورت خوب داشته باشه

خر که مصور نمیشه...

قدش باهاس دراز باشه...

خر که صنوبر نمیشه...

و الی آخر...

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:41  توسط ساناز   | 

میگم: بریم شام بیرون...

میگی: نه. بمونیم خونه...خودم شام درست میکنم بهتره...

میگم: میای بریم نمایشنامه خوانی؟

میگی: نه....یه بار رفتم شب شعر حوصله ام سر رفت...

میگم: اتفاقا قراره برم جلسه داستان خوانی.میای؟

میگی: نه. کتابم رو ببر اونجا بخون...

میگم: چرا اینقدر جامعه گریز؟

میگی: یه جور سلیقه است.تو نمیتونی بپرسی چرا نه. من میگم چرا آره...

یه سوال: توی جامعه گریز رو با من معتاد جامعه چطوری میشه با هم قاطی کرد؟

+ نوشته شده در  شنبه هفتم آذر 1388ساعت 19:24  توسط ساناز   | 

گاهی وقتها فقط یه لحظه لازمه تا افسوس بخوری برای اون چیزی که داشتی و اون لحظه خبر نداشتی که داریش!!! به همین سادگی!!!

چییییییی شد!!! پیدا کنید پرتقال فروش را!!!

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:57  توسط ساناز   | 

خوب اینم از آخر و عاقبت بنگاه خیریه و شادمانی ما...یکی نیست به ما بگه آقا جان کل اگر طبیب بودی سر خود دوا نمودی...لازم نیست برای بقیه دلبر و یار پیدا کنید.... چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است...

"قابل توجه کلیه گردانندگان بنگاه شادمانی گردباد... مرغ از قفس جست اونم چه جستنی... هرچند خدا آخر و عاقبت اینها رو هم به خیر کنه..."

به قول مامانش دختره زیادی عاقله...یعنی چی؟ یعنی برنده لاتاری که باشی و زبونت چفت و بست اساسی نداشته باشه طرف شاخ رو بند میکنه به طور اساسی.... حالا بیا ببینم جستن از این تور بلدی یا نه...

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 14:51  توسط ساناز   | 

خسته کننده است دنبال دلیل گشتن برای هر یه باری که زنگ میزنی و میخندی و جوری رفتار میکنی که انگار هیچ اتفاقی نیافتاده و خسته کننده تر دنبال دلیل گشتنه برای همه فرار ها و گریز زدن هات....

گاهی فکر میکنم اینجوری بهتره...

تو به خیر ما به سلامت...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:4  توسط ساناز   | 

امروز این رو به صورت اس ام اس گرفتم:

ت س ا ش زرا ی ک ج ی س ب:ی ب ره ر م ض ع م م ا ق م

ل و ا ه ا ر م ه

 تجسم کن من اس ام اس های فارسی رو اینجوری میگیرم... هروگلیف بلدی؟ این رو پس بخون...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 19:2  توسط ساناز   | 

for those ladies who are looking for a speciallist either for them selves, friends, or families, please try Dr. Parviz Taleghani...you will never regret it.h

he is a ginues...not a doctor, but a friend who will spent time to listen to you and ready to explain EVERY THING no matter how professional it is...just in case:h

خودتون رو از قبل برای یه گپ طولانی ساعت 8 صبح آماده کنید ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:45  توسط ساناز   | 

دیروز یه کشف بزرگ کردم....

میشه عاشق نبود و خوشبخت بود... میشه عاشق نبود و هنوز از بین بهترین مردهای دنیا کسی رو انتخاب کرد که داری باهاش وقت میگذرونی و گاهی صبحها از خودت میپرسی: من پیش این آدم چه میکنم؟؟؟ آره... هنوز میشه خوشبخت بود...

میدونم درس جدید نیست...اما وقتی درس رو به صورت practical از کسی میگیری که یه جورائی برات یه الگوئه... اونوقته که واقعا باورت میشه که میشه عاشق نبود اما خیلی خیلی خوشبخت بود!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:34  توسط ساناز   | 

گهی پشت به زین و گهی طویله به پشت!!!

الان دقیقا این احساس رو دارم برای دو شنبه...

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:31  توسط ساناز   | 

من و صدف دو شنبه با هم بودیم... بماند که در یک لحظه خودم رو دیدم که دارم میخورم به دیوار روبرو اما خوب دستش درد نکنه.... بالاخره موتورش از کار افتاد و درست تو درگاه موند.... هرچند به قیمت شکستن سه تا ناخن و بریدن پنج نقطه از دستم این اتفاق افتاد اما جالب بود... آخر کلاس شبیه کسی بودم که آدم کشته و البته صدفی که لازم بود بره carwash

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 18:27  توسط ساناز   | 

آهای جماعت... برید این رو امضا کنید اگه تا حالا نرفتید...

 

http://www.petitiononline.com/Norouz/petition.html

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر 1388ساعت 12:29  توسط ساناز   | 

قالب عوض کردیم که مشکل نظر گذاری حل شه... بقیه رو نمیدونم اما من که نمیتونم برات نظر بگذارم!!!گفتم بدونی!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:36  توسط ساناز   | 

امروز دجله طی یک اقدام انتحاری پرید روی بدر... من که ترکیده بودم از خنده.... اما بقیه احتمالا اندازه من نخندیدند. چون نتیحه این اقدام اخراجش بود از زمین.... الهیییییییییی!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 20:1  توسط ساناز   | 

یکی نیست به من بگه خر!!!! ۶۰۰۰ نفر امسال برای کانون مرکز دارن شرکت میکنند و کانون داره ۶۰۰ نفر برمیداره...منم مثل یک انسان شاد خود شیفته از خود متشکر با اعتماد به نفس در حد نخود هلک و هلک شرکت کردم و حالا هم جمعه امتحان دارم....حنا هم که ورد زبونش شده بیا بریم خوش میگذره... بهش گفتم اینجا هم میگم.... اگه من میانکنگی زابل هم قبول شدم گرون ترین رستوران تهران بهش شام میدم.... این خط و این نشون.....

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:59  توسط ساناز   |